زندگی غیر مشترک4
بهرام میخواست سر حرف را باز کند. شاید وقت مناسبی بود تا دلگیری ها را کامل از ذهن پاک کند.
لبهایش را تر کرد کمی هم به جلو خم شد تا برای حرف زدن راحت ترباشد.
هنوز یک کلمه هم به زبانش نیامده بود که صدای زنگ ایفون بلند شد.
ونداد از اشپزخانه بیرون امد و جواب داد و دگمه ی بازکردن در را نیز فشار داد.
بهادر پرسید: کی بود؟
ونداد: اقای فرهمند...
بهادر به بهرام خیره شده بود ... حتما بعد از خواندن وصیت نامه راهش را میگرفت و میرفت.
با امدن اقای فرهمند همه به احترامش بلند شدند.
بعد از صرف چای کیف چرمی اش را باز کرد و یک پاکت را بیرون اورد. با نگاه به جمع گفت: دختر شما نیومدن اقا بهرام؟
بهرام سر جایش جا به جا شد وگفت: ازمون ارشد داشت نمیتونست بیاد...
فرهمند سری تکان داد و گفت: ترجیح میدادم ایشون هم باشن...
ونداد با خمیازه ی بلند بالایی که کشید گفت: اگه اجازه بدید من برم ...
نرسید جمله اش را کامل کند فرهمند گفت: شما حتما باید باشید ...
ونداد به پشتی مبلش تکیه داد.
فرهمند در ادامه گفت: خوب طبق رسم و خواسته ی جناب وارسته وصیت نامه رو میخونم....
فرهمند پاکت را باز کرد وگفت: طبق خواسته ی ایشون عمل میکنم ... و تای کاغذ را هم باز کرد.
با تک سرفه ای صدایش را صاف کرد وشروع به خواندن کرد:
بسمه تعالی
انا لله انا الیه راجعون
اینجانب هوشنگ وارسته بدین وسیله با جوهره ی ناچیز قلم میخواهم با فرزندانم حرف بزنم... شاید این اخرین فرصت باشد که سخنانم خریدار داشته باشد.
شاید دست روزگار این چنین یک خانواده را از هم جدا کرد... شاید تقدیر ... شاید سرنوشت ...
نمیدانم این ایام را چگونه گذراندم... نمی دانم چقدر خطا وزیان داشته ام... حتی نمیدانم چقدر خیر بودم وچقدر شر... بیست سال فکرم گروی یک اتفاق ساده بودو هرگز خود را نخواهم بخشید که اگر شایسته ی پدری بودم چگونه نتوانستم پسر هایم را درست بار بیاورم میانه را بگیرم و انطور که سزاوار است انها را با امور زندگی اشنا کنم... شاید فقدان همسرم آفاق مزید بر علت بود. هنوز نمیدانم چگونه تفرقه انداختم و تساوی را به جا نیاورده ام.
...
...
...
در انتها از همه کسانم خواستارم حلالم کنند و وصیت میکنم تا دو نوه ی عزیزم ونداد و بلوط به عقد و ازدواج هم باشند.
از قدیم گفته اند که عقد دختر عمو و پسر عمو را در اسمان ها بسته اند... شاید به پاس این وصلت بهادر وبهرام هم لجبازی را کنارگذاشته و رسم برادری را به جا اورند.
شاید مصلحت دان خوبی نبودم ... اما در خواب دیدم که این وصلت حلال همه ی مشکلات خواهد بود. و این تنها خواسته ی قلبی ام است و اگر مایل اند تا ملک و املاکم میانشان تقسیم شود خواسته ام را اجابت کنند در غیر این صورت از دوست عزیزم مجتبی فرهمند میخواهم تا اموالم را به موسسه ی خیریه ی ... تقدیم کند. شاید این تنها راه چاره باشد ... کینه ها را دور بریزید ... خانواده ستون پابرجایی است ... با کینه و قهر ستونش را نلرزانید.
عزیزانم این تنها خواسته و اخرین خواهشم از شماست... شاید نپذیرید شاید پشت گوش بیندازید ... اما از شما خواستارم که اجابت کنید تا ارام باشم.
از فرزند ارشدم میخواهم تا یک گوسفند در مشهد قربانی کند و یک ماه نمازی که به علت بیماری نتوانستم ادا کنم را به جا اورد.
در اخر از شما فرزندانم میخواهم خواب خوش قبر را بر من حرام نکنید و تا زمانی که این خانواده روز اشتی و خوشی به خود نبیند دست من نیز از قبر بیرون خواهد بود... می دانم که توقع نداشتید اما راه دیگری برای من نگذاشتید.
فرزندانم من را ببخشید پدر خوبی نبودم ... اما همواره دعای خیرم بدرقه ی راهتان بوده و هست ... مرا حلال کنید واز دیگران بخواهید تا این پدر پیر را که عمرش عزتی نداشت را در اغوش عذاب رها نکنند.
تمام امور را به دست وکیلم فرهمند سپرده ام . امیدوارم راه خیر وشر را صلاح تشخیص دهید.
ببخشید و ببخشید شاید این سرشت پسندیده ی زندگی این ایام باشد.
...
والسلام.
جمع خانواده مثل چوب خشک سر جایشان نشسته بودند و به چهره ی ارام فرهمند که کاغذ را دوباره به پاکت بر می گرداند. می نگریستند.
جمع خانواده مثل چوب خشک سر جایشان نشسته بودند و به چهره ی ارام فرهمند که کاغذ را دوباره به پاکت بر می گرداند. می نگریستند.
ونداد با حرص وصدای بلندی گفت: این یعنی چی؟
فرهمند لبخندی زد وگفت: فکر میکنم بعد از عید فرصت خوبی باشه ...
ونداد سیخ ایستاد وگفت: چی؟
فرهمند رو به بهادر گفت: منم فکر میکنم زوج ایده الی باشن...
ونداد در حالی که تند نفس میکشید گفت: نمیذارّ رّ رّ رّ م... کسی تو زّ زّ زّ زندگیم ... دخالت کنه و ب ّ بّ برام تصمیم بگیره...
بهادر گفت: ونداد اروم باش.....
ونداد بی هیچ حرفی از خانه خارج شد. در ر انقدر محکم کوبید که شیشه ها به لرزه در امدند. در واقع اولین کسی بود که سالن را ترک کرد.
واکنش سریعش بهرام را به فکر فرو برد. قطعا بلوط اگر میفهمید زمین وزمان را به اتش می کشید.فرهمند توضیحاتی داد و با ارامش گفت: زمین های نیاوران ارزش میلیاردی دارن ... کارخونه ی رنگ سازی هم اگه دوباره راه اندازی بشه از ارزش سهامی بالایی برخورداره... فکر میکنم دونستنش ضرری نداشته باشه...
اقای وارسته خساست داشتند اما مقتصد کار بلدی بودند ... شمارش املاکشون قابل تأمله...
و ازبعد از خداحافظی از خانه خارج شد.
یک ساعتی از رفتن فرهمند گذشته بود.
کسی لام تا کام چیزی نمیگفت. انقدر شوکه شده بودند که کلمه در دهانشان ماسیده بود. از یک طرف زندگی دو جوان مطرح بود که انگار از همین الان موضعشان مشخص بود. و از سوی دیگر ثروتی هنگفتی بود که نمیشد به راحتی از ان چشم پوشی کرد.
بهادر به باغ رفت... به نظرش هوای خانه خفه بود.
نفسش را سنگین بیرون فرستاد و با خستگی به استخر تاریک وخالی خیره شده بود.
جلوی چشمش دو بچه ی بازیگوش دور تا دور استخر می دویدند...
بلوط با لحن بچگانه جیغ میکشید و عروسکش را می خواست ... ونداد هم میدوید و مخالفت میکرد.
بلوط گریه میکرد و ونداد می خندید... کنار بهرام ایستاده بود و کباب ها را به سیخ می کشید و به بازی بچه ها نگاه میکرد ... به برنا و وحید و ویدا که فوتبال بازی میکردند و صدای خنده های ریحان و سودی که مدام در رفت امد به باغ و اشپزخانه بودند.
اقا بزرگ چانه اش را به عصایش تکیه داده بود در ایوان روی صندلی گهواره ای اش شاهنامه میخواند. هوای بهاری وشکوفه ی گل ها باغ را رنگین کرده بود.
با صدای جیغ ویدا سرها به سمت او چرخید.... ونداد کنار استخر ایستاده بود و عروسک بلوط در اب افتاده بود. از بلوط خبری نبود.
به سمت استخر دویدند... بلوط روی اب بی حرکت مانده بود. بهرام نفهمید چگونه او را از اب بیرون کشید... کمی بعد نفسش بالا امد ...
ریحان گریه میکرد و سودی ماتش برده بود. بهادر و اقابزرگ خدا را شکر کردند .... صدای فریاد بهرام که سرونداد داد کشید نگاه ها را به ان سمت کشاند.
بهرام مدام داد وفریاد میکرد. ونداد چشمهایش پر از اشک بود. در اخر صدای سیلی محکمی از یک دست مردانه به صورت بچگانه ی او فرود امد ... بهادر از جا بلند شود ... تند به سمت بهرام رفت و با عصبانیت گفت: حالا مگه چی شده؟
دعوایشان بالا گرفت...
گفت : دخترم نزدیک بود غرق بشه...
گفت: حالا که غرق نشد ...
ناسزاها بالاتر رفت ... دست به یقه شدند ... یکی مدعی بود که دخترش تا مرگ رفت و امد ... دیگری ادعا داشت که چرا پسرش را به باد کتک گرفت...
انقدر صدایشان بلند بود که همه ساکت و مثل مجسمه خشک شده بودند.
ونداد ایستاده بود . چهارسال بیشتر نداشت... از لاله ی گوشش خون غلیظی می امد ...یقه ی تی شرت لیمویی اش خونی بود کمی بعد جلوی دید همه نقش زمین شد.
ونداد ایستاده بود . چهارسال بیشتر نداشت... از لاله ی گوشش خون غلیظی می امد ...یقه ی تی شرت لیمویی اش خونی بود کمی بعد جلوی دید همه نقش زمین شد.
با صدای خرش خرش برگها سرش را به عقب گرداند. سایه ی بهرام را دید ...
نفس عمیقی کشید وگفت: بیست سال گذشت...
بهرام جلوتر امد وگفت: مثل برق وباد ...
بهادر اهی کشید وگفت: همه چیز از همین جا شروع شد....
بهرام درست شانه به شانه اش ایستاد وگفت: همین جا... نه یه قدم عقب تر... نه یه قدم جلوتر...
بهادر سیگاری اتش زد وگفت: وقتی مرد بالای سرش بودم... ته چشماش میخوندم که دلش میخواست تو هم کنار ش باشی...
بهرام نفسش را رها کرد و به بخار دهانش خیره شد وگفت: نخواستین که باشم...
بهادر سکوت کرد. در ارامش سیگارش را می کشید و بهرام به استخر خالی که در تاریکی فرو رفته بود نگاه میکرد و خاطرات باز تداعی میشدند.
بهادر ته سیگارش را به زمین انداخت و با پنجه رویش را فشار داد وگفت: من احتیاجی به مال و املاک ندارم... پسرم اگه نخواد ...
بهرام میان کلامش امد وگفت: میتونی بگذری؟
بهادر: چرک کف دسته...
بهرام: یه قرون دوزار نیست...
بهادر پوزخندی زد وگفت: پس تو راضی ای؟
بهرام به نیم رخ برادرش خیره شد وگفت: تو هم ناراضی نیستی... میدونم که بدت نمیاد یه شعبه ی دیگه به شرکتت بزنی... یه سامونی به زندگیت بدی...
بهادر: اما نه به قیمت ...
بهرام: به قیمت چی؟ خواست بچه ها؟
بهادر نمی دانست چه جوابی بدهد. بهرام راست میگفت... مبلغ ناچیزی نبود که بتوان به راحتی از ان گذشت .
بهرام در ادامه گفت: هرچند دخترم ارزشش بیشتر از این حرفهاست...
بهادر تند به سمتش چرخید وگفت: اگه فکر میکنی پسر منه که لایق دختر تو نیست کاملا در اشتباهی... پسر من وقتی پونزده سالش بود نفر دوم المپیاد شیمی شد... از شخصیت و ادب هیچ چیزی کم نداره... تو هفده سالگی وارد دانشگاه شد ... بدون هیچ تاخیری ...همین الانم دانشجوی سال اخر ارشده ...توی بهترین دانشگاه تهران... توی ارکست سمفونی یه گروه موسیقی پیانو میزنه ... اگه فکر میکنی به خاطر نوع حرف زدنش ادم بی ارزشیه ... بدون که مسبب بی ارزشی پسر من تویی . .. اینو هیچ وقت یادت نره...
بهرام کاملا به سمتش چرخید وگفت: هیچ وقت نمیخواستم طوریش بشه.... هیچ وقت...
بهادر با صدایی که تحت کنترل خودش نبود گفت: چطور تونستی روی یه بچه ی 4 ساله اونطوری دست بلند کنی...
بالاخره سر درد و دلشان باز شد...
بهرام سرش را پایین انداخت وگفت: فکر کردم دخترم مرد... جای من بودی همین کار و میکردی...
بهادر با صدای عصبی ای گفت: اره جای تو بودم یه بچه ی چهار ساله رو طوری میزدم که صد درصد شنوایی گوش چپش و کامل از دست بده... راست میگی... منم بودم همین کار و میکردم...
بهرام لبهایش را گزید وگفت: من نمیخواستم ...
بهادر: اره ... نمیخواستی... اونقدر شوکه شده بود که تا چند وقت حرف نمیزد ... به زور هزار تا گفتار درمانی وشنوایی سنجی و کوفت وزهرمار وقتی هشت سالش بود تونست چهار کلمه رو به زبون بیاره... یک سال عقب افتاد.... عقب افتادنش به جهنم... موقع حرف زدن ... حرف زدنشو شنیدی نه؟ الان بیست و چهار سالشه... نگاش کن... ببین چه به روزش اوردی... با مکث زیر لب گفت: نمیخواستی ... و با لحن تاسف باری باز تکرار کرد: نمیخواستی...
بهرام چشمهایش پر از اشک بود . با صدای گرفته ای گفت: هزار با عذرخواهی کردم....
بهادر: به چه دردم میخورد وقتی زندگی بچم از این رو به اون رو شد؟
بهرام : تو هم کم جبران نکردی... بابا هم طرف تو روگرفت... یادتون رفت منوبا چه فضاحتی از خونه ی خودم بیرون انداختین؟
بهادر: تو هم کم نذاشتی... تو اوج بی پولی و ورشکستگی سهامتو از شرکت بیرون کشیدی. .. از سر لجبازی و خود خواهی...
بهرام با عصبانیت دادزد: من خودخواهم؟ وسط زمستون چیکار میکردم؟ رفتم یه شهر غریب ...بیست سال تمام تک وتنها خودم جون کندم.... حالا من خود خواهم؟
بهادر سرش را به سمت دیگری چرخاند وگفت: اره خودخواهی... همه عصبی بودیم... همه ناراحت بودیم.... مشکل ونداد و شرکت و هزار درد دیگه با هم سرمون اوار شد... تو میدون وخالی کردی... پدر و برادرتو تنها گذاشتی.... حالا ببین کی خودخواهه....
بهرام خواست حرفی بزند که صدای سودی بلند شد واز انها خواست برای صرف شام به داخل بیایند.
بهادر خواست برود که بهرام دستش را روی شانه ی برادرش گذاشت وگفت: توقع نداشتم منو با دست خالی تنها بذارید ... نه از تو... نه از بابا....
بهادر از سر شانه به او نگاه کرد وگفت: بیست سال گذشته ...
بهرام تلخ گفت: گذشته ها گذشته...
بهادر: دلم نمیخواد بابا اون دنیا هم نگران الان ما باشه... شاید بشه بچه ها رو راضی کرد...
بهرام ارام گفت: مهم اینده ی اون هاست...
بهادر: من از پسرخودم اطمینان دارم...
بهرام حرفی نزد. بلوط تند بود... سرخود بود ... گستاخ بود... او اطمینانی نداشت.
بهادر نا امید از جواب بهرام نفسش را مثل اه از سینه خارج کرد و به سمت خانه راه افتاد.
بهرام حس کرد شاید حرف زدن حلال مشکلات باشد اما زمان التیام بخش است... دیگر دو مرد جوان لجوج نبودند که از سر خودخواهی و لجبازی برای هم سینه سپر کنند. حالا هر دو پنجا ه و خرده ای سن داشتند ... دیگر موهای سرشان بیشتر سفید بود ... حالا دیگر وقت و حوصله ی بحث را نداشتند.
پشت سرش وارد خانه شد... کاش میشد زمان را به عقب کشید
با صدای خرش خرش برگها سرش را به عقب گرداند. سایه ی بهرام را دید ...
نفس عمیقی کشید وگفت: بیست سال گذشت...
بهرام جلوتر امد وگفت: مثل برق وباد ...
بهادر اهی کشید وگفت: همه چیز از همین جا شروع شد....
بهرام درست شانه به شانه اش ایستاد وگفت: همین جا... نه یه قدم عقب تر... نه یه قدم جلوتر...
بهادر سیگاری اتش زد وگفت: وقتی مرد بالای سرش بودم... ته چشماش میخوندم که دلش میخواست تو هم کنار ش باشی...
بهرام نفسش را رها کرد و به بخار دهانش خیره شد وگفت: نخواستین که باشم...
بهادر سکوت کرد. در ارامش سیگارش را می کشید و بهرام به استخر خالی که در تاریکی فرو رفته بود نگاه میکرد و خاطرات باز تداعی میشدند.
بهادر ته سیگارش را به زمین انداخت و با پنجه رویش را فشار داد وگفت: من احتیاجی به مال و املاک ندارم... پسرم اگه نخواد ...
بهرام میان کلامش امد وگفت: میتونی بگذری؟
بهادر: چرک کف دسته...
بهرام: یه قرون دوزار نیست...
بهادر پوزخندی زد وگفت: پس تو راضی ای؟
بهرام به نیم رخ برادرش خیره شد وگفت: تو هم ناراضی نیستی... میدونم که بدت نمیاد یه شعبه ی دیگه به شرکتت بزنی... یه سامونی به زندگیت بدی...
بهادر: اما نه به قیمت ...
بهرام: به قیمت چی؟ خواست بچه ها؟
بهادر نمی دانست چه جوابی بدهد. بهرام راست میگفت... مبلغ ناچیزی نبود که بتوان به راحتی از ان گذشت .
بهرام در ادامه گفت: هرچند دخترم ارزشش بیشتر از این حرفهاست...
بهادر تند به سمتش چرخید وگفت: اگه فکر میکنی پسر منه که لایق دختر تو نیست کاملا در اشتباهی... پسر من وقتی پونزده سالش بود نفر دوم المپیاد شیمی شد... از شخصیت و ادب هیچ چیزی کم نداره... تو هفده سالگی وارد دانشگاه شد ... بدون هیچ تاخیری ...همین الانم دانشجوی سال اخر ارشده ...توی بهترین دانشگاه تهران... توی ارکست سمفونی یه گروه موسیقی پیانو میزنه ... اگه فکر میکنی به خاطر نوع حرف زدنش ادم بی ارزشیه ... بدون که مسبب بی ارزشی پسر من تویی . .. اینو هیچ وقت یادت نره...
بهرام کاملا به سمتش چرخید وگفت: هیچ وقت نمیخواستم طوریش بشه.... هیچ وقت...
بهادر با صدایی که تحت کنترل خودش نبود گفت: چطور تونستی روی یه بچه ی 4 ساله اونطوری دست بلند کنی...
بالاخره سر درد و دلشان باز شد...
بهرام سرش را پایین انداخت وگفت: فکر کردم دخترم مرد... جای من بودی همین کار و میکردی...
بهادر با صدای عصبی ای گفت: اره جای تو بودم یه بچه ی چهار ساله رو طوری میزدم که صد درصد شنوایی گوش چپش و کامل از دست بده... راست میگی... منم بودم همین کار و میکردم...
بهرام لبهایش را گزید وگفت: من نمیخواستم ...
بهادر: اره ... نمیخواستی... اونقدر شوکه شده بود که تا چند وقت حرف نمیزد ... به زور هزار تا گفتار درمانی وشنوایی سنجی و کوفت وزهرمار وقتی هشت سالش بود تونست چهار کلمه رو به زبون بیاره... یک سال عقب افتاد.... عقب افتادنش به جهنم... موقع حرف زدن ... حرف زدنشو شنیدی نه؟ الان بیست و چهار سالشه... نگاش کن... ببین چه به روزش اوردی... با مکث زیر لب گفت: نمیخواستی ... و با لحن تاسف باری باز تکرار کرد: نمیخواستی...
بهرام چشمهایش پر از اشک بود . با صدای گرفته ای گفت: هزار با عذرخواهی کردم....
بهادر: به چه دردم میخورد وقتی زندگی بچم از این رو به اون رو شد؟
بهرام : تو هم کم جبران نکردی... بابا هم طرف تو روگرفت... یادتون رفت منوبا چه فضاحتی از خونه ی خودم بیرون انداختین؟
بهادر: تو هم کم نذاشتی... تو اوج بی پولی و ورشکستگی سهامتو از شرکت بیرون کشیدی. .. از سر لجبازی و خود خواهی...
بهرام با عصبانیت دادزد: من خودخواهم؟ وسط زمستون چیکار میکردم؟ رفتم یه شهر غریب ...بیست سال تمام تک وتنها خودم جون کندم.... حالا من خود خواهم؟
بهادر سرش را به سمت دیگری چرخاند وگفت: اره خودخواهی... همه عصبی بودیم... همه ناراحت بودیم.... مشکل ونداد و شرکت و هزار درد دیگه با هم سرمون اوار شد... تو میدون وخالی کردی... پدر و برادرتو تنها گذاشتی.... حالا ببین کی خودخواهه....
بهرام خواست حرفی بزند که صدای سودی بلند شد واز انها خواست برای صرف شام به داخل بیایند.
بهادر خواست برود که بهرام دستش را روی شانه ی برادرش گذاشت وگفت: توقع نداشتم منو با دست خالی تنها بذارید ... نه از تو... نه از بابا....
بهادر از سر شانه به او نگاه کرد وگفت: بیست سال گذشته ...
بهرام تلخ گفت: گذشته ها گذشته...
بهادر: دلم نمیخواد بابا اون دنیا هم نگران الان ما باشه... شاید بشه بچه ها رو راضی کرد...
بهرام ارام گفت: مهم اینده ی اون هاست...
بهادر: من از پسرخودم اطمینان دارم...
بهرام حرفی نزد. بلوط تند بود... سرخود بود ... گستاخ بود... او اطمینانی نداشت.
بهادر نا امید از جواب بهرام نفسش را مثل اه از سینه خارج کرد و به سمت خانه راه افتاد.
بهرام حس کرد شاید حرف زدن حلال مشکلات باشد اما زمان التیام بخش است... دیگر دو مرد جوان لجوج نبودند که از سر خودخواهی و لجبازی برای هم سینه سپر کنند. حالا هر دو پنجا ه و خرده ای سن داشتند ... دیگر موهای سرشان بیشتر سفید بود ... حالا دیگر وقت و حوصله ی بحث را نداشتند.
پشت سرش وارد خانه شد... کاش میشد زمان را به عقب کشید
در را با کلید باز کرد ... از سرو صدایی که در خانه پیچیده بود فهمید که بعد از چهار روز بالاخره پدر ومادرش بازگشتند.
با صدای بلندی گفت: سلام....
ریحان از اشپزخانه بیرون امد وگفت: سلام به روی ماهت....
خواست بلوط را به اغوش بگیرد که بلوط با غر گفت: اووو... انگار شصت ساله منو ندیده... و از مادرش فاصله گرفت وگفت: چه خبر؟
بابا وبرنا کوشن؟
ریحان روی مبلی نشست وگفت: سلامتی... صبح ساعت چهار رسیدیم... کجا بودی؟ هرچی موبایلتو گرفتم در دسترس نبود.
بلوط: هیچی با دوستام نهار بیرون بودیم...
ریحان لبهایش را تر کرد وگفت: ازمونت چطور بود؟
بلوط گردنش را به علامت معمولی بود چپ وراست کرد وگفت: تو تعریف کن؟ چقدر دستتون میاد؟
ریحان شوکه گفت: چی؟
بلوط از ظرف میوه سیبی برداشت وگفت: چقدر گیرتون میاد.... فک کنم این بابابزرگه خیلی خرمایه بوده نه؟ لابد یه مایه ی تپل افتاده دست بابا نه؟؟؟
ببینم بالاخره میزنی تو گوش یه دویست وشیش ؟ و روی مبل لم داد وگفت: یه دویست شیش سفید رینگ اسپورت عروسکی... عاشششششششقشممم... باشه مامان... به بابا بگو ... هرچی بهش ماسید اندازه ی یه دویست شیش مال منه ... جز اونم دیگه هیچی نمیخوام... خوب؟
ریحان حرفش نوک زبانش بود. اما بهرام گفته بود که تا شب خودش به نوعی به بلوط همه چیز را می گوید اما دریک فرصت مناسب.
با صدای چرخش در برنا و بهرام با هم وارد خانه شدند ...
بلوط سلامی کرد و بهرا م رفت به اتاقش تا کمی استراحت کند.
برنا از مادرش چای خواست وروبه روی بلوط نشست وگفت: خوبه.... پیشرفت کردی... نبودیم خونه رو به اتیش نکشیدی....
بلوط با سرو صدا سیب دومش را تمام کرد وگفت: ببینم چقدر کاسب شدیم؟
برنا دهانش را باز کرد بگویدهیچی که با اشاره ی مادرش ساکت شد وگفت: فعلا مشخص نیست...
بلوط با حرص گفت: دکی.... یعنی از این بابابزرگه هیچی دشت نکردید؟ مگه میشه؟
ریحان تند گفت: بلوط.... این چه طرز حرف زدنه؟
بلوط شانه ای بالا انداخت وگفت: مگه چشه؟ ریحان جون گیر نده... بوس بوس...
ریحان چشم غره ای به او رفت وبلوط به اتاقش رفت تا با کامپیوتر خودش را سرگرم کند.
ریحان کنار برنا نشست وگفت: یعنی چی میشه....
برنا : فکر کنم اگر راضی بشن بزنن همدیگرو بکشن....
ریحان به برنا خیره شد وگفت: اینقدر دل منو به اشوب نکش...
برنا: بچگیشون اون بودن ... وای به حال الان...
ریحان اهی کشید وگفت: طفلک دخترم...
برنا به مادرش خیره شد وگفت: طفلک اون ونداد بدبخت که مجبور این فتنه رو تحمل کنه...
ریحان ناراحت گفت: به مردم چی بگم...
و ارام به گریه افتاد.
در میان بغضش گفت: این خدا امرزیده وصیت بود که کرد.... دختر طفل معصومم به پای کی بسوزه؟ بگم دختره رو دستم مونده بود که دادمش به یه پسر که زبونش جوته.... میگیره...
برنا ابروهایش را بالا داد وگفت: چی ؟ جوت یعنی چی؟ باز تو به اصالت شیرین رشتی برگشتی مر جان...(مادر جان)... تی بلا می سر ول آکن این حرافرو....(بلات توی سرم ول کن این حرفا رو....)
ریحان از نوع حرف زدن برنا لبخندی زد وگفت: ادای مادرتو درمیاری؟
برنا نفس عمیقی کشید وگفت: مادر من... از الان نشستی زانوی غم بغل گرفتی... ونداد که پسر بدی به نظر نمیاد....
ریحان مستاصل گفت: ما چه میشناسیمش مادر... تازه من از چشماش میخونم که کینه ی باباتو به دل گرفته.... اگه بلایی سر دخترم بیاره من چه خاکی به سرم بریزم...
برنا بلند خندید وگفت: اون مادر فولاد زره بلایی به سر کسی نیاره .... نه مامان جون... من از وحید پرسیدم.... بازم میرم سوال میکنم... ونداد به نظر من اروم وسر به زیر بود ... هرچند نمیشه الان قضاوت کرد... شاید بابا این شرط ورد کنه....
ریحان دماغش را بالا کشید وگفت: من شوهرمو خوب میشناسم.... تیرو طایفه ی وارسته همشون عشق پول وثروتن.... همه هم از باباشون این رگ خساست وگرفتن.... خیالت راحت... بابات از همه ی زندگیش بگذره از ارث واموال باباش نمیگذره....
برنا لبخندی زد وریحان گفت: خدا شب و به خیر کنه... خدا کنه تو روی بابات در نیاد...
برنا چیزی نگفت. هرچند ته دلش هم کم وبیش حرفهای مادرش را قبول داشت.
بلوط در اتاقش نشسته بود و حین گوش داده به موزیک با کوروش حرف میزد. درو اقع توجیه می اورد.
کوروش توپید :اگر بین تو واون هیچی نیست پس چرا قراره بیاد خواستگاریت؟ چرا به من گفت که تو موافقی؟
بلوط کلافه گفت: خوب برای هر دختری خواستگار میاد...
کوروش نفس بلندی کشید وگفت: میدونم... میدونم... اما اگه بین تو و اون رفیق شفیقم هیچی نیست چرا اصرار داره که تو موافقی...
بلوط نمی دانست چه بگوید. حرفهای کوروش کلافه اش کرده بود.
دست اخر از سین جین های او عصبی گفت: اصلا حرف حساب تو چیه؟
کوروش پشت تلفن فریاد زد: برای چی شروین قراره بیاد خواستگاریت؟
بلوط لبه ی تختش نشست و پایش را روی پای دیگرش انداخت وگفت: خوب برای هر دختری خواستگار میاد...
کوروش با حرص گفت: پس تو راضی نیستی؟
بلوط موزیانه گفت: هنوز قطعی فکر نکردم...
کوروش با حرص و مسخره گفت: پس ممکنه قطعی فکر کنی؟
بلوط: اولا که اینقدر سر من داد نکش... ثانیا زندگی من به خودم مربوطه... ثالثا لزومی نمی بینم که برات توضیح بدم...
کوروش باصدای بلندی گفت: من احمق و بگو وقتمو با یه ادم بی ارزش تلف کردم...
بلوط با این حرف جوش اورد... با صدای بلندی که تحت اراده اش نبود گفت: منم برات
کوروش توپید :اگر بین تو واون هیچی نیست پس چرا قراره بیاد خواستگاریت؟ چرا به من گفت که تو موافقی؟
بلوط کلافه گفت: خوب برای هر دختری خواستگار میاد...
کوروش نفس بلندی کشید وگفت: میدونم... میدونم... اما اگه بین تو و اون رفیق شفیقم هیچی نیست چرا اصرار داره که تو موافقی...
بلوط نمی دانست چه بگوید. حرفهای کوروش کلافه اش کرده بود.
دست اخر از سین جین های او عصبی گفت: اصلا حرف حساب تو چیه؟
کوروش پشت تلفن فریاد زد: برای چی شروین قراره بیاد خواستگاریت؟
بلوط لبه ی تختش نشست و پایش را روی پای دیگرش انداخت وگفت: خوب برای هر دختری خواستگار میاد...
کوروش با حرص گفت: پس تو راضی نیستی؟
بلوط موزیانه گفت: هنوز قطعی فکر نکردم...
کوروش با حرص و مسخره گفت: پس ممکنه قطعی فکر کنی؟
بلوط: اولا که اینقدر سر من داد نکش... ثانیا زندگی من به خودم مربوطه... ثالثا لزومی نمی بینم که برات توضیح بدم...
کوروش باصدای بلندی گفت: من احمق و بگو وقتمو با یه ادم بی ارزش تلف کردم...
بلوط با این حرف جوش اورد... با صدای بلندی که تحت اراده اش نبود گفت: منم برات
متاسفم... فکر کردی کی هستی..... منو بگو که میخواستم بهت فکر کنم ...
اصلا تو یکی ارزش یک دقیقه حرف زدن هم نداشتی... بی لیاقت ... حالم ازت بهم میخوره... و با جیغ افزود: عوضی کثافت ... در نهایت بی انکه برای پاسخ های کوروش لحظه ای صبر کند گوشی اش را به کل خاموش کرد.
برنا در اتاق را باز کرد و گفت : چرا جیغ میکشی؟
بلوط کاملا سرخ شده بود و تند نفس میکشید... هنوز فکرش در گیر ان بود که چطور کوروش بی خاصیت توانسته بود به خودش چنین اجازه ای دهد که چنین حرفی را به او بزند.... پسرک بیشعور ... اصلا در حدی نبود که او بخواهد را جع به حرفهایش ناراحت شود... تن لش .... !
برنا باز پرسید: چی شده؟ چرا اینقدر عصبانی هستی؟
بلوط به او نگاه کرد... کی وارد اتاقش شده بود که نفهمیده بود؟
به برنا هم توپید وگفت: تو چرا در نزدی؟ این اتاق مگه در نداره؟
برنا یک قدم عقب رفت وگفت: چته بابا ... چرا الکی پاچه میگیری؟
بلوط سیخ ایستاد و در حالی که دستهایش دو طرف بدنش اویزان بودند و انها را مشت کرده بود سرش را جلو تر از نیم تنه اش داد وبا غیظ گفت: بروووو بیروووون... به تو هیچ ربطی نداره....
برنا با غیظ گفت: به درک.... و از اتاق خارج شد ودر را محکم بست.
صدای کوبیده شدن در و نفس های تند بلوط با هم یکی بود.
بلوط حرصی با خودش حرف میزد: مرتیکه ی احمق... همتون عین همید....فکر کرده کیه ... پسره ی نفهم... فکر کرده برام مهمه... مینازم به شروین .... احمق روانی... اه ه ه ه.... وروی تختش ولو شد وبه سقف خیره شد. بلایی به سر کوروش بیاورد که ان سرش نا پیدا... نشانش میداد بی ارزش کیست! ریحان در حالی که ظرف محتوی سالاد را روی میز میگذاشت گفت: برنا برو بلوط وصدا کن بیاد شام....
برنا محل مادرش نگذاشت وگفت: به من هیچ ربطی نداره....
ریحان ابروهایش را بالا داد وگفت: باز چه خبر شده؟
برنا کنترل را روی میز گذاشت و به سمت میز امد وگفت: اگه بیشتر رو ادب اون دختر هارت وقت میذاشتی اینطوری نمیشد... رفتم تو اتاقش پاچه میگیره
...
ریحان لبش را گزید وگفت: این چه طرز حرف زدنه...
برنا با غر ولند گفت.... بدبخت ونداد....
ریحان با تشر گفت :یه وقت جلوش نگی ها... الان وقتش نیست بدونه ....
هنوز حرفش تمام نشده بود که بهرام گفت: اتفاقا الان بهترین فرصته... بهتره زودتر بهش بگیم..
ریحان با اخم گفت: یعنی تو تصمیمت جدیه؟
بهرام اهی کشید وگفت: نمیتونم منکر این بشم که ته دلم راضی نیست...
ریحان با پوزخندی گفت: اما سر دلت خیلی هم راضیه...
بهرام با اخم گفت:ریحان ... کار درست همینه... این خواست یه پیرمرده ... من نمیتونم حالا که دستش از دنیا کوتاهه پا روی حرفش بذارم...
ریحان با ناراحتی گفت: بگو نمیتونی از ثروت بابات چشم برداری... نگو نه که باور نمیکنم... اگه به تو باشه حاضری زن وبچه اتو فدای یه قرون دوزار بابات کنی... مفت باشه کوفت باشه ... مگه برای تو اینده وزندگی دخترت مهمه؟
بهرام با تندی گفت:ریحان....
ریحان بغض کرده بود ... از پله ها بالا رفت تا دخترش را برای صرف شام صدا کند.
شام در جو سنگین و ساکتی صرف شد.
بلوط بشقابش را به اشپزخانه برد ... برای اولین بار از حرفهای نصیحت وارانه ی مادرش در امان ماند... اصولا ریحان این مواقع حس شرح موازین شوهر داری اش گل میکرد و اینقدر اینچنان و انچنان خانه ی همسر را میگفت که بلوط کلافه مجبور میشد حداقل یکی دو تا از وسایل سفره را به اشپزخانه ببرد.
خواست به اتاقش برود که بهرام اهمی کرد وگفت: بلوط بشین باید باهات حرف بزنم...
بلوط به پدرش خیره شدو با بی حوصلگی گفت: من خستم... خوابم میاد... باشه بعد....
بهرام با تحکم گفت: بلوط....
بلوط به پدرش نگاهی کرد وگفت: چیـــه؟ خوب خوابم میاد... واسه خوابم باید اجازه بگیرم؟ و دو پله ی دیگر بالا رفت .
بهرام باز گفت: مگه با تو نیستم؟ راجع به وصیت نامه است... فکر کردم دوست داری بدونی.....
بلوط نفسی کشید و حینی که ریز بینانه به پدرش خیره شده بود گفت: وصیت نامه؟ اگه چیزی بهم میماسه میام...
ریحان با غر گفت: این چه طرز حرف زدنه یه دختره اخه...
بلوط بی اهمیت به غر غر مادرش پله ها را پایین امد ورو به روی پدرش نشست و با چشمان سرحالی که در ان شور وشوق از تماشای ذهنی یک رویای ماشین رینگ اسپورت سفید بود روبه روی پدرش نشست.
بهرام خم شد تا از سینی یک لیوان چای بردارد.
بلوط با لبخند مکارانه ای گفت: خوب چه قدر گیرت اومده؟ ماشین من کی اماده میشه؟
بهرام قندی در دهانش گذاشت واهسته گفت: هنوز هیچی...
باد هیجان بلوط یکباره خالی شد. پس چه؟
بهرام در ادامه گفت: البته همه چیز به تصمیم تو برمیگرده... و با من من گفت: راستش شرطیه که اجراش به گردن توه....
بلوط ابروهایش را بالا داد وگفت:شرط؟ چه شرطیه؟ اگه منظورت قبولی تو ارشده... من بهت قول میدم تهران قبولم... ازمون عالی بود....
هرچند در صداقت کلامش شک داشت اما دویست وشش مهمتر از یک دروغ مصلحتی بود.
بهرام به چشمهای ابی دخترش خیره شد وگفت: تو قصد ازدواج داری؟
بلوط چشمهایش را گرد کرد. پس یعنی شروین را باید رد میکرد تا صاحب یک دویست وشش شود. خوب میتوانست شروین را به یک اتومبیل صفر بفروشد. چندان مهم نبود... او هم یکی بود مثل کوروش....!
با ارامش گفت: خوب نه...
بهرام متعجب گفت: نه؟
بلوط: اره دیگه... شما که مخالف هستین ... نه...
بهرام هومی کشید وگفت: اگه یه ادم درست وحسابی پیدا بشه چی؟
ریحان اهی کشید وبهرام با اخم به او خیره شد.
بلوط در فکر بود. از یک طرف پدرش با پا پیش میکشید از یک طرف هم پس میزد... خوب اگر شروین مقبول بود... !فکرش همینجا کات شد. یعنی باید ازدواج میکرد تا یک ماشین داشته باشد؟این دیگر چه منطق مزخرفی بود؟
بلوط با گیجی گفت: من نمیفهمم یعنی چی؟
بهرام سنگین نفسش را بیرون داد و چایش را تا انتها سر کشید و کمی روی مبل جا به جا شد وگفت: من یه مورد خیلی خوب و سراغ دارم....
بلوط چشمهایش را ریز کرد و بهرام به ان نگاه سرد و کنجکاو خیره شده بود.
بلوط ابروهایش را بالا داد وگفت: حالا کی هست؟
برنا ماتش برد خواهرش چه ریلکس و راحت بود... شاید هر دختر دیگری این مواقع از سرخ وسفید شدن و اب شدن غش میکرد... بلوط تازه شق ورق تر هم نشسته بود.
بهرام با مکثی طولانی پاسخ داد :...
برنا در اتاق را باز کرد و گفت : چرا جیغ میکشی؟
بلوط کاملا سرخ شده بود و تند نفس میکشید... هنوز فکرش در گیر ان بود که چطور کوروش بی خاصیت توانسته بود به خودش چنین اجازه ای دهد که چنین حرفی را به او بزند.... پسرک بیشعور ... اصلا در حدی نبود که او بخواهد را جع به حرفهایش ناراحت شود... تن لش .... !
برنا باز پرسید: چی شده؟ چرا اینقدر عصبانی هستی؟
بلوط به او نگاه کرد... کی وارد اتاقش شده بود که نفهمیده بود؟
به برنا هم توپید وگفت: تو چرا در نزدی؟ این اتاق مگه در نداره؟
برنا یک قدم عقب رفت وگفت: چته بابا ... چرا الکی پاچه میگیری؟
بلوط سیخ ایستاد و در حالی که دستهایش دو طرف بدنش اویزان بودند و انها را مشت کرده بود سرش را جلو تر از نیم تنه اش داد وبا غیظ گفت: بروووو بیروووون... به تو هیچ ربطی نداره....
برنا با غیظ گفت: به درک.... و از اتاق خارج شد ودر را محکم بست.
صدای کوبیده شدن در و نفس های تند بلوط با هم یکی بود.
بلوط حرصی با خودش حرف میزد: مرتیکه ی احمق... همتون عین همید....فکر کرده کیه ... پسره ی نفهم... فکر کرده برام مهمه... مینازم به شروین .... احمق روانی... اه ه ه ه.... وروی تختش ولو شد وبه سقف خیره شد. بلایی به سر کوروش بیاورد که ان سرش نا پیدا... نشانش میداد بی ارزش کیست! ریحان در حالی که ظرف محتوی سالاد را روی میز میگذاشت گفت: برنا برو بلوط وصدا کن بیاد شام....
برنا محل مادرش نگذاشت وگفت: به من هیچ ربطی نداره....
ریحان ابروهایش را بالا داد وگفت: باز چه خبر شده؟
برنا کنترل را روی میز گذاشت و به سمت میز امد وگفت: اگه بیشتر رو ادب اون دختر هارت وقت میذاشتی اینطوری نمیشد... رفتم تو اتاقش پاچه میگیره
...
ریحان لبش را گزید وگفت: این چه طرز حرف زدنه...
برنا با غر ولند گفت.... بدبخت ونداد....
ریحان با تشر گفت :یه وقت جلوش نگی ها... الان وقتش نیست بدونه ....
هنوز حرفش تمام نشده بود که بهرام گفت: اتفاقا الان بهترین فرصته... بهتره زودتر بهش بگیم..
ریحان با اخم گفت: یعنی تو تصمیمت جدیه؟
بهرام اهی کشید وگفت: نمیتونم منکر این بشم که ته دلم راضی نیست...
ریحان با پوزخندی گفت: اما سر دلت خیلی هم راضیه...
بهرام با اخم گفت:ریحان ... کار درست همینه... این خواست یه پیرمرده ... من نمیتونم حالا که دستش از دنیا کوتاهه پا روی حرفش بذارم...
ریحان با ناراحتی گفت: بگو نمیتونی از ثروت بابات چشم برداری... نگو نه که باور نمیکنم... اگه به تو باشه حاضری زن وبچه اتو فدای یه قرون دوزار بابات کنی... مفت باشه کوفت باشه ... مگه برای تو اینده وزندگی دخترت مهمه؟
بهرام با تندی گفت:ریحان....
ریحان بغض کرده بود ... از پله ها بالا رفت تا دخترش را برای صرف شام صدا کند.
شام در جو سنگین و ساکتی صرف شد.
بلوط بشقابش را به اشپزخانه برد ... برای اولین بار از حرفهای نصیحت وارانه ی مادرش در امان ماند... اصولا ریحان این مواقع حس شرح موازین شوهر داری اش گل میکرد و اینقدر اینچنان و انچنان خانه ی همسر را میگفت که بلوط کلافه مجبور میشد حداقل یکی دو تا از وسایل سفره را به اشپزخانه ببرد.
خواست به اتاقش برود که بهرام اهمی کرد وگفت: بلوط بشین باید باهات حرف بزنم...
بلوط به پدرش خیره شدو با بی حوصلگی گفت: من خستم... خوابم میاد... باشه بعد....
بهرام با تحکم گفت: بلوط....
بلوط به پدرش نگاهی کرد وگفت: چیـــه؟ خوب خوابم میاد... واسه خوابم باید اجازه بگیرم؟ و دو پله ی دیگر بالا رفت .
بهرام باز گفت: مگه با تو نیستم؟ راجع به وصیت نامه است... فکر کردم دوست داری بدونی.....
بلوط نفسی کشید و حینی که ریز بینانه به پدرش خیره شده بود گفت: وصیت نامه؟ اگه چیزی بهم میماسه میام...
ریحان با غر گفت: این چه طرز حرف زدنه یه دختره اخه...
بلوط بی اهمیت به غر غر مادرش پله ها را پایین امد ورو به روی پدرش نشست و با چشمان سرحالی که در ان شور وشوق از تماشای ذهنی یک رویای ماشین رینگ اسپورت سفید بود روبه روی پدرش نشست.
بهرام خم شد تا از سینی یک لیوان چای بردارد.
بلوط با لبخند مکارانه ای گفت: خوب چه قدر گیرت اومده؟ ماشین من کی اماده میشه؟
بهرام قندی در دهانش گذاشت واهسته گفت: هنوز هیچی...
باد هیجان بلوط یکباره خالی شد. پس چه؟
بهرام در ادامه گفت: البته همه چیز به تصمیم تو برمیگرده... و با من من گفت: راستش شرطیه که اجراش به گردن توه....
بلوط ابروهایش را بالا داد وگفت:شرط؟ چه شرطیه؟ اگه منظورت قبولی تو ارشده... من بهت قول میدم تهران قبولم... ازمون عالی بود....
هرچند در صداقت کلامش شک داشت اما دویست وشش مهمتر از یک دروغ مصلحتی بود.
بهرام به چشمهای ابی دخترش خیره شد وگفت: تو قصد ازدواج داری؟
بلوط چشمهایش را گرد کرد. پس یعنی شروین را باید رد میکرد تا صاحب یک دویست وشش شود. خوب میتوانست شروین را به یک اتومبیل صفر بفروشد. چندان مهم نبود... او هم یکی بود مثل کوروش....!
با ارامش گفت: خوب نه...
بهرام متعجب گفت: نه؟
بلوط: اره دیگه... شما که مخالف هستین ... نه...
بهرام هومی کشید وگفت: اگه یه ادم درست وحسابی پیدا بشه چی؟
ریحان اهی کشید وبهرام با اخم به او خیره شد.
بلوط در فکر بود. از یک طرف پدرش با پا پیش میکشید از یک طرف هم پس میزد... خوب اگر شروین مقبول بود... !فکرش همینجا کات شد. یعنی باید ازدواج میکرد تا یک ماشین داشته باشد؟این دیگر چه منطق مزخرفی بود؟
بلوط با گیجی گفت: من نمیفهمم یعنی چی؟
بهرام سنگین نفسش را بیرون داد و چایش را تا انتها سر کشید و کمی روی مبل جا به جا شد وگفت: من یه مورد خیلی خوب و سراغ دارم....
بلوط چشمهایش را ریز کرد و بهرام به ان نگاه سرد و کنجکاو خیره شده بود.
بلوط ابروهایش را بالا داد وگفت: حالا کی هست؟
برنا ماتش برد خواهرش چه ریلکس و راحت بود... شاید هر دختر دیگری این مواقع از سرخ وسفید شدن و اب شدن غش میکرد... بلوط تازه شق ورق تر هم نشسته بود.
بهرام با مکثی طولانی پاسخ داد :...
ادامه دارد...
موضوعات مرتبط: رمان زندگی غیر مشترک(~sun daughter~)
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 19:45 توسط الهه
|
سلام دوستان به "کافه رمان"خوش آمدید.