وارد اتاقش که شد اولین جایی که چشم انداخت روی میز و آن دفتر تیره رنگ بود .. دلش میخواست دیگر از اتاق خارج نشود و به خواندن این دفتر با قی مانده ادامه دهد اما می دانست که با اینکار حتما مادرش می رنجد . و گذشته از آن زحمتهایی که تابان برای سفر تحقیقاتی اش کشیده بود انقدر زیاد و چشمگیر بود که اصلا مودبانه نبود بخواهد از زیر بار این مهمانی در برود و در اتاقش بماند .
وقتی نزد بقیه برگشت مادر مهمانها را به طرف میز شام دعوت می کرد . موقع غذا خوردن هنگامه کنار صدرا نشسته بود و باوقار و متین غذا می خورد . صدرا زیر چشمی نگاهی به او انداخت حس می کرد که چهره هنگامه برایش بسیار آشناست . نگاه صدرا از چشم تیز بین مادر دور نماند :
- صدرا هیچ می دونستی هنگامه جون همزمان با شما تو آزمون کانون وکلا پذیرفته شده و بعد از پایان دوره هم جزو سه نفر برتر آزمون پایانی بوده ؟
صدرا نگاه دقیق دیگری به هنگامه انداخت . حالا او را به خاطر می آورد روزی که برای مراسم تلحیف ( سوگند خوردن ) و آغاز کار وکالت به جشنی که کانون وکلا گرفته بود، رفت از نفرات برتر آزمون پایانی تقدیر به عمل آمد، که در آن دوره صدرا نفر اول و نفر دوم حالا که دقت میکرد هنگامه بود . از اینکه نتوانسته بود او را بشناسد تعجب نکرد.برخود آنها خیلی کوتاه و تنها چند دقیقه روی سن سالن برگزاری جشن بود و با آن لباسهای گشاد و بلند فرم وکلا هیچ شباهتی به دختر جذاب و خوشپوش امروز نداشت.لبخندی از سر آشنایی به روی هنگام زدو گفت :
- ببخشید که نشناختمون خانم تابان !
هنگامه لبخند متقابلی زد :
- خواهش می کنم آقا ی ثابت شما چطور می خواستید منو بشناسید !با اون لباس! منم اگر از قبل در جریان نبودم اصلا امشب نمی تونستم شما رو بشناسم !
- الان مشغول چه کاری هستید ؟
- تو ملاصدرا یه موسسه حقوقی کوچیک دارم . شنیدم شما از هیاهو خودتون رو دور کردین و ترجیح دادین به تنهایی تو دفترتون کار کنید ؟
- بله آخه چندان موجود اجتماعی نیستم !
هنگامه از شوخی ظریفی که درحرف صدرا پنهان بود خنده اش گرفت .
صدرا پرسید :
- ادامه تحصیل ندادین ؟
- چرا منم مثل شما کارشناسی ارشد حقوق خصوصی هستم با این تفاوت که شما دانشگاه تهران درستون رو تموم کردید و من شهید بهشتی !
صدرا با خودش فکر کرد صدایش هم مثل ظاهرش برازنده و زیباست در عین اینکه لحن محکمی دارد اما تن صداش گوشنواز است . اولین بار بود که دختری تا این حد نظر او را به خودش جلب می کرد ... صدای مادرش که با لبخندی معنی دار به او خیره شده بود باعث شد نگاهش را از روی هنگامه بردارد :
- صدرا جون می دونستی که هنگامه دوتا کتاب هم تا حالا نوشتن که کلی جایزه گرفته !
هنگامه با فروتنی حرفش را قطع کرد :
- نه اینطور نیست خانم ثابت ! من فقط یه سری مقالات داشتم که یه انتشارات حقوقی ازم امتیاز نشرشون رو گرفت !
- به هر حال اونا نوشته خودته و کلی هم شنیدم سرو صدا به پا کرده !
هنگامه لبخندی زد و چیزی نگفت . آقای تابان د رحالی که لیوان نوشیدنی را سر می کشید گفت :
- فقط این برام عجیبه شما دوتا که حقوق خصوصی خوندین چه اصراری دارید به این دوره تخصصی که مربوط به حقوق جزا میشه برید ... چرا دنبال تکمیل تحصیلاتتون در زمینه تخصصتون نیستین!
صدرا با تعجب از هنگامه پرسید :
- مگه شما هم میخواهید به سوئیس بیایید ؟!
- بله راستش حس می کنم این دوره تو شغلم خیلی بهم کمک می کنه . علم حقوق اونقدر وسیع و جالبه و اونقدر شاخه های ظریف و حساس و عین حال برنده ایی داره که دلم میخواد به همه اونا مسلط بشم !
- جالبه دقیقا مثل من فکر می کنید !
آن دو تقریبا غذا خوردن را از یاد برده بودند . وقتی در پایان مهمانی آنها خانه را ترک می کردند صدرا حس می کرد که دوستی خوب پیدا کرده که کاملا نظریاتش را در زمینه کاری و مطالعاتی درک میکند و از این فکر لبخندی بر لبش نشست . مادر ش خوشحال از رضایت صدرا گفت :
- هنگامه دختر خوبیه همونیه که من همیشه آرزو داشتم عروسم باشه!
صدرا با تعجب ابروهاش رو بالا برد :
- مامان باز شما شروع کردی ؟بگذار حداقل این رفت و آمد به جلسه دوم برسه بعد برای خودت نقشه بکش!
مادر با رندی خندید و گفت :
- نه اینکه حالا تو هم خیلی بدت اومده!
صدرا دربرابر افکار کودکانه مادر تنها خندید و به طرف اتاقش رفت . با خوردن قهوه و خواب عصر اصلا نیازی به خواب حس نمی کرد و وسوسه و کشش دفترخاطرات باران خیلی بیشتر از این بود که بخواهد حتی به خواب فکر کند . این بار دفتر را برداشت و روی تخت دراز کشید و شروع به ورق زدن كرد :

چهارم فروردین
باورم نمیشه امروز فرهاد و خانواده اش اینجا بودن! اما درخشش این زنجیر و پلاکی که تو گردنمه بهم میگه که حقیقت داره و اونا اینجا بودن ... اون روز صبح وقتی به فرهاد تلفن کردم از تن صداش فهمیدم که هنوز نخوابیده و مثل من تمام شب رو بیدار بوده
- سلام فرهاد
- سلام باران
- میخواستم یه چیزی بهت بگم
- بگو می شنوم،فقط اگر میخوای سرزنشم کنی فکر کنم به اندازه کافی سرزنش شدم واقعا داغونم باران خواهش میکنم داغوترم نکن می تونی بعد سرزنشم کنی اما الان ...
- چقدر حرف میزنی فرهاد قرار بود من بگم و تو بشنوی !
- درسته ..ببخشید خفه میشم شما بگو !
- بداخلاق ...شیطونه میگه که بگذارم تو خماری بمونی !
صدای فرهاد پر از تعجب شد .
- عجیبه که با این اوضاعی که پیش اومده هنوزم حال شوخی کردن داری
- خوب شاید چون دیوانه ام شاید چون علاوه بر دیونه شدن خر هم شدم !
- منظورت چیه ؟
- خوب راستش میخواستم بگم که ... تصمیم گرفتم به پیشنهادت فکر کنم!
فرهاد با ناباوری و تعجب گفت :
- پیشنهاد من ؟ کدوم ... نکنه
- درسته میخوام به پیشنهاد ازدواجت فکر کنم تا یه هفته دیگه بهت میگم فقط باید یه قولی بهم بدی
- چی ؟
- نه قبلش من یه قول بهت میدم . و اونم اینکه من کامل بدون هیچ ذهنیتی از هیچ چیز به پیشنهادت فکر می کنم و فقط اونو بررسی می کنم و تو هم قول بده تصمیمم هرچی که بود باهاش موافقت کنی و اگر مخالفت کردم راهمون رو برای همیشه از هم جدا کنیم و به هیچ عنوان با هم روبرو نشیم !
فرهاد با بدبینی پرسید :
- یعنی میخوای منو از سرت باز کنی ؟ بعد یه هفته میخوای بگی که دست از سرت بردارم ؟
- فرهاد خواهش میکنم پیشداوری نکن من واقعا میخوام رو این پیشنهاد فکر کنم . میخوام به قول تو برای زندگی ام تصمیم بگیرم !
فرهاد حرفم رو عصبی قطع کردو گفت :
- باشه باران من این یه هفته رو صبر می کنم ... امیدوارم تصمیمت تحت تاثیر اتفاق دیشب نبوده باشه ...
- این چیزی نبود که تو میخواستی ؟؟؟ مگه تو نمیخواستی که بعد از دیدن اونا به خودم بیام ... خوب منم به خودم اومدم میخوام این به قول تو توهم رو تموم کنم .... پس یه هفته بهم فرصت بده !
فرهاد دیگه چیزی نگفت و قرا ر شد هفته آینده با من تماس بگیره ... تو این یه هفته تقریبا جز برای غذا خوردن از اتاقم بیرون نیومدم . با خودم فکر کردم درباره فرهاد در باره پنج سالی که بی هدف عاشق صدرا بودم و زندگی و فرصتهام رو تباه کردم ... و با کمال درماندگی دیدم که هنوز هم از عشقم پشیمون نیستم اما واقعا دیگه باید تمومش می کردم . چیزی که پنج سال از احساساتم رو تصرف کرده بود . من نیاز داشتم که دوست داشته بشم که ببینم برای کسی مهم هستم .. بلاخره با ساسان تماس گرفتم و ازش خواستم که بیاد تا با هم حرف بزنیم وقتی ساسان کنجکاو روبروم روی تخت نشست بی مقدمه ازش پرسید م:
- ساسان تو فرهاد رو تایید میکنی ؟
- از چه نظر یعنی چی ؟
- خوب من میخوام باهاش ازدواج کنم . تو الان چند سال دوستشی و می تونی بهم بگی چطور آدمیه
ساسان در حالی که چشماش از تعجب شبیه دوتا علامت سوال شده بود گفت :
- باران تو چی داری میگی؟ چی باعث شد این تصمیم رو بگیری ... نکنه چون اون مرتیکه رو با اون دختره !!
طاقت نداشتم، هنوز طاقت نداشتم بشنوم کسی به صدرا توهین کنه!
حرفش رو قطع کردم:
- ساسان من امشب نمیخوام درباره هیچ کس حرف بزنم جز فرهاد لطفا جواب سوالمو بده!
ساسان کلافه دستشو مشت کرد و گفت :
- خوب فرهاد... به نظر من پسر خوبیه ... رفیق خوبیه ... نمی تونم بگم شوهر خوبی هم میشه یا نه اما تو رفاقت هیچ وقت کم نمیاره . هر جا دوستش کمک لازم داشته باشه سریع خودشو می رسونه . خیلی حساس و صادقه
- یه خورده واسه دوستت نوشابه باز کن منکه نگفتم ازش تعریف کن میخوام همه چیز رو درباره اش بدونم!
ساسان چپ چپ نگاهم کرد :
- یه دقه لالمونی بگیری دارم حرف میزنم . می دونم که پسر بزرگتر خونه است و یه برادر داره که چهار سال از خودش کوچیکتره ... یعنی در کل دوتا بچه بیشتر نیستند . باباش یه نمایشگاه کوچیک ماشین داره که توش ماشین های مدل پایین رو معامله می کنه که مغازه رو با شوهر عمه فرهاد شریکن . مادرش هم گویا سابقا کارمند بوده وضع مالیشون خوبه ... یعنی راستش بیشتر متوسطه تا خوب یه خونه قدیمی کوچیک تو امیریه دارن که به پدرش ارث رسیده . خود فرهاد هم وقتهای بیکاریش رو تو یه موسسه تدریس زبان می کنه ... می دونم که عاشق زندگی تو خارج از کشوره .. اما درباره خصلتهای دیگه اش که میخواستی بدونی .... چون میخوای باهاش ازدواج کنی بهت میگم . فرهاد دوست دختر خیلی زیاد داشته . همیشه خوب بلده دخترها رو جذب کنه اما روابطش باهاشون هیچ وقت بیشتر از یه کافی شاپ رفتن و چرخ زدن تو خیابونا نبود !کلا پسر سالمیه اما خوب شیطنتهای خودشم داشته .. و آدم لجباز و انتقامجوییه یعنی وقتی کسی بهش نارو بزنه یا از کسی دلخور بشه تا زهرش رو خالی نکنه ول کن قضیه نیست ... البته نیاز نیست نگران این اخلاقش باشی چون خیلی کم پیش میاد کینه از کسی به دل بگیره ... و یه چیز دیگه که هم میتونه مثبت باشه هم منفی و اونم اینکه دلش میخواد به هرچی که دست میگذاره روش برسه! توی کلاس اگر بالاترین نمره رو نگیره تا چند روز عنق میشه اگر تو یه بازی شرکت کنه میخواد حتما برنده باشه!! یه وقتهایی حس میکنم دوست داره خودنمایی کنه ... از این چند تا خصلت که بگذریم در کل پسر مهربون دلسوز با معرفت و سالمیه هیچ وقت ندیدم حتی قلیون بکشه ...!
ساسان بعد از کمی حرف زدن رفت . و من بازم فکر کردم و خوبی و بدی های فرهاد رو تو ترازو گذاشتم از یه طرف شرایطی که توش بودم . قفس طلایی که بابام برام ساخته .. آینده شغلی و درسی ام . و پررنگ تر از همه اینا حرکت دستهای صدرا ! بتی که پنج سال پرستیدمش روی صورت دختری که زیبایی و معصومیت صورتش نگذاشت ازش متنفر بشم ... باید میرفتم دنبال زندگی ام .... باید عاقل می شدم سال تحویل سر سفره چشم دوختم به ماهی های قرمز توی تنگ بزرگ سفره هفت سین و زیر لب از خدا خواستم کمکم کنه تصمیم درست رو بگیرم ... می دونستم که فردا فرهاد بهم تلفن میکنه و باید جوابش رو بدم . اما هنوز مطمئن نبودم .... هنوز .... سال تحویل شد و نمی دونم چرا آرامش به وجودم نیومد ماهی ها می چرخیدند و من حس می کردم این دنیایی منه که می چرخه و تغییر می کنه ... وقتی فرهاد تلفن کرد بهش گفتم به مادرش بگه که با خونمون تماس بگیره . برای چند ثانیه ساکت موند و بعد با صدایی که گرفته تر از همیشه به گوش می رسید :
- باران ؟ من واقعا درست شنیدم ؟ تو الان چی گفتی ؟
- من شوهر کر نمیخوام اگر فکر میکنی گوشات مشکل دارن بگو که من یه هفته دیگه روش فکر کنم !
فرهاد بی توجه به شوخی بی مزه من که خودمم مونده بودم چطور به این راحتی لفظ شوهر رو به کار می برم گفت :
- ما امشب میاییم !
- دیونه شدی مامانت باید امشب زنگ بزنه از مامانم وقت بگیره کاری نکن بابام به همه چیز شک کنه و .. در ضمن به خانواده ام میگم که تو منو تو سیزده به در دیدی نمیخوام از ارتباطمون چیزی بدونند تو هم همینو به مامانت اینا بگو!
- باشه !
- فقط یه چیزی قضیه اون سه روز بازداشت من، اونو چطوری میخوای به خانواده ات بگی ؟
- نیازی نیست کسی چیزی بدونه ؟
- فرهاد درست فکر کن چون مطمئنا به گوششون می رسه با اقوامی که من دارم خیلی زود به گوششون میرسه
- هر وقت رسید اون موقع من میگم که خودم از همه چیز خبر داشتم و به کسی ربطی نداره!
- نمی دونم فقط درست فکر کن و درست تصمیم بگیر!
- تو نگران این چیزها نباش ... بهتره من برم با مامانم حرف بزنم !
اون شب مادر فرهاد تماس گرفت و قرار رو برای روز چهارم عید گذاشت . تو این مدت پدرم حسابی درباره اشون تحقیق کرد از طریق ساسان ادرس محل کار و زندگیشون رو گرفت . وقتی شنیده بود که من با اومدن این خواستگار مخالفتی نکردم یه برقی توی چشماش بود که فقط میشد گفت برق خوشحالیه .... منو بعد مدتها با خودش برد خرید و برام چند دست لباس خرید ،تا هر کدوم رو که خواستم روز خواستگاری بپوشم ... و بلاخره امشب از راه رسید . از بین لباسهایی که بابا برام خریده بود ،پیراهنی ساده ای به رنگ آبی درباری رو انتخاب کردم که حریر بود و آزاد و راحت . و شال حریر به رنگ آبی تیره که صورت رنگ پریده ام رو کمی از اون حالت خارج کنه روی سرم انداختم ! آرایشم مثل همیشه ساده و کم تنها یه پنکیک و رژلب صورتی مات بود . میدونستم که زیبایی آنچنانی ندارم که بخوام با آرایش اونو بیشتر نمایان کنم . و دوست نداشتم مثل دخترهای زشتی به نظر برسم که به زور آرایش میخوان خودشون رو توی چشم بیارن . وقتی با سینی چای وارد اتاق شدم و زیر لب سلام کردم .. اول از همه فرهاد رو دیدم که با پیراهن آستین کوتاهی به رنگ سبز صدری روشن و شلواری کرم رنگ و کروات سبز تیره بسیار برازنده و شیک پوش به نظر میرسید . نگاهم در اتاق چرخید و سینی را مقابل پدر گرفتم که او با اشاره به مقابلش بهم فهماند که اول چای رو جلوی پدر و مادر فرهاد بگیرم و قتی به آن سمت چرخید متوجه پدرش شدم . که با لبخند به من نگاه می کرد ؛ بعد از اینکه چای را برداشت نگاهم متوجه مادرش شدم که کنجکاو نگاهم می کرد . و با دیدن سینی چای مقابلش لبخندی زد و با تشکر چای را برداشت . حس می کردم که منو نپسندیده اما حرکتی نکرد که نشون دهنده مخالفتش باشه . می دونستم که فرهاد بهشون گفته که یا با من ازدواج می کنه یا اینکه برای همیشه میره تایلند و پیش پسر دایی اش زندگی میکنه .... یه جورایی انگار گنگ بودم . حرفها رو درست نمی شنیدم . وقتی پدر ازم خواست که با فرهاد به اتاقم برم تا کمی حرف بزنیم . بازم هم مثل کسانی که در خوابند به طرف اتاقم به راه افتادم وقتی در رو بعد از ورود فرهاد بستم بی اختیار نفس عمیقی کشیدم و روی تخت نشستم . فرهاد با لبخند به صورت گیج و ماتم نگاه می کرد صندلی کامپیوتر رو چرخوند و روبروی من نشست و در حالی که به اتاقم نگاه می کرد گفت :
- پس اینجاست جایی که هر شب از توش با من چت می کردی ... چه اتاق ساده و قشنگی داری درست مثل خودت . ساده اما قشنگ و پر از آرامش!
حس خوبی از حرفاش بهم دست میداد از اینکه اون مثل من دستپاچه و کلافه نیست:
- خوب باران خانم حرفی نداری بهم بزنی؟
سرم رو انقدر برده بودم پایین که تقریبا نوک چونه ام چسبیده بود به سینه ام . نمی تونستم حرف بزنم. اصلا خجالت نمی کشیدم اما انگار اون این حرکت منو گذاشته بود به پای خجالت . صدای جابجا شدنش رو شنیدم و متوجه شدم که روی تخت کنارم نشسته . گریه ام گرفته بود ... دستش رو گذاشت زیر چونه ام !


سرم رو آورد بالا از نگاهش فرار می کردم ... می ترسیدم تردید رو توی چشمام بخونه ... نه خجالت می کشیدم نه هیجان زده بودم ... فقط ترسیده بودم!... اونقدر که صدام رو گم کرده بودم ... آروم صدام کرد:
- خانمی ... باران جان چرا می لرزی؟
با دست سرم رو به طرف شونه اش کشوند . تمام بیست دقیقه ایی که تو اتاق بودیم به سکوت گذشت انگار هر کدوم می ترسیدم یه چیزی بگیم که جو کلا خراب بشه ... وقتی با صدای پونه از اتاق خارج شدیم ... نگاه همه روی صورت رنگ پریده من و لبخند لرزانم خیره شد و ناگهان صدای مبارک باد از جمع به گوش رسید ... وقتی مادر فرهاد پلاک و زنجیر الله رو به گردنم آویخت توی گوشم زمزمه کرد :
- فرهاد رو به تو می سپرم
خنده تلخی روی لبهام نشست ... من خودم رو نمی دونستم به کی بسپرم نمی دونستم کی میخواد پناه خستگی های من بشه .. نمی دونم چرا حتی پدر فرصتی برای تحقیقات نخواست . همه شب رو سکوت کرده بود . خیلی دلم گرفت انگار میخواست هرچه زودتر از شرم خلاص بشه ... وقتی مهمونها رفتند در حالی که سرش پایین بود به اتاقم اومد و گفت :
- ببخش بابا پدر خوبی برات نبودم . نمیخوام بیشتر از این با ترسهام راه خوشبختی ات رو ببندم . برو انشالله که تو خونه فرهاد به همه اون چیزهایی که میخواستی برسی!
... بغضم شکست و پدر اتاق رو ترک کرد ... .
الان که دارم اینجا می نویسم انگار هنوز باور نکردم اونچه که به سرم اومد یا قراره بیاد ... خدایا کمکم کن .... نمی تونم فرار کنم از این واقعیت که امشب تمام ثانیه هاش رو با یاد صدرا طی کردم . به خاطر این عشق از خودم بیزارم به خاطر این حماقت به خاطر این.....

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این،که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو بوده به دیگران برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته،به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
گلایه ای نکنی،بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ...نه!نفرین نمیکنم
به او که عاشق او بوده او زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که زود آن زمان برسد

بیستم فروردین
روزها چه تند می گذرند . و امشب چه شب مسخره ایی بود . پدر امشب همه قوم و خویش رو دعوت کرده بود تا هم خبر نامزدی و ازدواج قریب الوقوع منو بهشون بده و هم نشون بده که اونا رو به خاطر نامهربونی ها و بی معرفتی هاشون بخشیده . اما کاش اینکار رو نمی کرد . از چند روز قبل استرس داشتم . هر چی فرهاد سعی می کرد باهام حرف بزنه تا شاید آروم بشم اما فایده نداشت . دلم نمیخواست چشمم تو چشم کسایی بیافته که ناجوانمردانه منو قضاوت کردند و باعث اینهمه رنج پدرم شدند . از یه طرف هم می دونستم که پدر از دوری خانواده اش خیلی رنج می بره . تو این دو هفته گذشته تقریبا هر روز رو با فرهاد گذروندم . گرچه هنوز بابا نمی گذاره مثل قبل آزادی هامو داشته باشم اما خوب حداقل با اومدن فرهاد به خونمون و بیرون رفتنمون البته در کنار پونه یا ساسان مخالفت نمی کنه ... ساسان یه جورایی جای سهند رو برام پر کرده .. چقدر خدا رو شکر می کنم که سهند انقدر مشغله داره که تو این هشت ماه فرصت سر زدن به ایران رو پیدا نکرده وگرنه نمی دونم عکس العمل اون دربرابر این اتفاقات چی می تونست باشه . نمی دونم می تونستم در برابر نگاههای او هم عشقم به صدرا رو پنهان کنم یا نه . ای وای ... بازم که از اون نوشتم ... خدایا نمی خوام حتی تو ذهنم هم به فرهاد خیانت کنم ! کمکم کن تا حتی اسم صدرا رو هم فراموش کنم . فرهاد خیلی بهم محبت میکنه ... اونقدر که خودمم شرمنده می شم ... اما گاهی از نگاههای خیره اش می ترسم . وقتی که مچم رو در حال فکر کردن میگیره مثل مجرمی که در حین ارتکاب جرم دستگیر شده حالم دگرگون میشه ... خوبه که تو این دو هفته هیچ اشاره ایی به صدرا نکرده انگار اصلا اون وجود نداشته ... خدایا کمکم کن ...

امشب وقتی خانواده پدرم دسته دسته وارد شدن هر لحظه حس می کردم فضای خونه کوچیکتر و هوا برای نفس کشیدن کمتر میشه . همه اشون طوری بهم نگاه می کردن که انگار من موجودی عجیبم و همین چند لحظه پیش از فضا رسیدم . اخرین مهمون عمه و خاطره بودند . فکرش رو هم نمی کردم خاطره به این مهمونی بیاد . اما اومده بود به سردی صورتم رو بوسید و کنار گوشم زمزمه کرد :
- آخر کار خودت رو کردی ؟ من همیشه می دونستم که تو برخلاف ظاهرت اصلا اونطور که همه میگن نجیب و خانم نیستی فقط موقعیتش برات پیش نیومده بود که بخوای...

نمی دونم صورتم از شنیدن حرفای وقیحانه خاطره چطوری شده بود که مهتاب به سرعت به طرفم اومد و بازوم رو کشید و گفت :
- باران جان فرهاد تنهاست غریبی میکنه برو پیشش وقت برای درد دل زیاده!
احساس کسی رو داشتم که سیلی سختی خورده بودم . نگاه فرهاد رو دیدم که با نگرانی بهم خیره شده بود . کنارش نشستم . دستم رو گرفت و یواش گفت :
- خواهش می کنم عزیزم به هیچ حرفی اهمیت نده . آدمها هر چقدر بیشتر دربرابر کسی احساس ضعف کنند . بیشتر سعی می کنند تا با حرفاشون غرور اون آدمو له کنند!شاید بزرگ بشن اما فقط خودشون رو حقیر می کنند پس لبخند بزن و به نامزد خوش تیپت افتخار کن!
از حرفاش لبخند روی لبم نشست امشب واقعا خوش تیپ شده بود پیراهن سرمیه ایی و شلوار جین تقریبا به همان رنگ پوشیده بود . و چشمای میشی رنگش می درخشید . منم به خو.است اون پیراهن بلند سرمه ایی رنگی که دامن کلوش با حاشیه های نوار دوزی شده داشت پوشیده بودم . همون موقع چشم مادر ساسان به دستهای در هم قفل شده من و فرهاد افتاد و پوزخندی زد و گفت :
- باران جان خوش میگذره عزیزم . قدیما رسم بود یه خورده تو جمع احترام بزرگترا رو نگهدارن!
باورم نمی شد مادر ساسان که زمانی اونقدر دوستش داشتم حالا با چنین طعنه تلخی باهام حرف میزد . مادر که حرف جاری بزرگش رو شنیده بود با ناراحتی به سمت پدر رفت و در گوشش چیزی زمزمه کرد چند ثانیه بعد پدر در میان سالن پذیرایی ایستاده بود ورو به مهمانها حرف میزد :
- همه خوش اومدید . با وجود همه بی معرفتی های شما که تو این مدت حتی حالی از ما نپرسیده بودید اما من و خانواده ام دلمون برای همه اتون تنگ شده بود . حالا هم خوشحالم که بلاخره بعد مدتها دور هم جمع شدیم میخوام از این موقعیت استفاده کنم و به همه بگم که باران من ! تو همین ایام عید که گذشت با آقا فرهاد دوست ساسان نامزد کرده و انشالله تا دو سه ماه اینده همه تون به مراسم عروسی اشون دعوتید!
سکوت یکهو کل مهمونی رو در خودش خفه کرد! انگار همه آداب معاشرت رو فراموش کرده بودن . فراموش کرده بودند که باید بهمون تبریک بگن... اولین کسی که سکوت رو شکست ساسان و مهتاب بودند که با لبخندی مهربون به طرف من و فرهاد اومدند و ما رو در آغوش گرفتند و تبریک گفتند ... چقدر از این همه محبت و مهربونی اشون ممنون و قدر دان بودم . . . کم کم بقیه مهمونها هم به خودشون اومدن و شروع به تبریک گفتن کردند . اما کاش اینکار رو نمی کردند چون همه اشون در کنارتبریکات سرسری شون طعنه های عمیقی می زند که هر کدوم نیشتری بود به زخم روح من و خانواده ام:
. - تبریک میگم باران جان خوش بخت باشین قدر آقا فرهاد رو بدون مردی به این فداکاری تو این روزها اصلا پیدا نمیشه ...
- مبارک باشه داداش . میگم انقدر دس دست نکنید دو سه ماه واسه چی فرصت می خواهید زودتر بفرستید بره سر خونه زندگی اش نکنه یه وقت ....
- مبارکه زن داداش خدا رو شکر که شانس آوردین واقعا خوشحالم خیلی نگران باران جون بودم!
دلم میخواست تک تکشون رو با یه اردنگی از خونه بیرون کنم . اما فقط به حرمت پدرم سکوت کردم و چشمام رو بستم تا بلاخره این شب کذایی تموم شد . هنوز صدای بغض آلود خاطره وقت خداحافظی از گوشم بیرون نرفته .
- خداحافظ دختر دایی ...امیدوارم که بتونی خوشبخت باشی!
حرفش بوی نفرین و لعن می داد و دلم رو بیشتر و بیشتر شکست ... نمی دونم سهم من از آرامش و خوشبختی کجاست .فرهاد آخرین نفری بود که از خونه ما رفت . برای بدرقه اش تا دم در رفتم دستم رو فشرد و زمزمه کرد:

- انقدر خوشبختت می کنم که یه روز همه اشون از کارهای پلیدشون شرمنده و خجل بشن ...همه اشون حسرت زندگی ات رو بخورن اینو بهت قول میدم .. مردونه!
لبخندی از سر قدرشناسی بهش زدم . با نگاهم بدرقه اش می کردم هنوز سه قدم از در خانه دور نشده بود که به سرعت به طرفم برگشت دوطرف صورتم رو بین دستهاش گرفت و گفت:
- باران هیچ کس تو این دنیا مهم نیست فقط همین مهمه که من تو رو دوست دارم و کاری میکنم که تو هم عاشقانه دوستم داشته باشی ...
و بعد سرش رو خم کرد و گونه ام رو بوسید ..


دهم ارديبهشت
روزها دارن سريع ميگذرن . فرهاد ميخواد كه خيلي زود ازدواج كنيم . فكر ميكنم پدر و مادرم هم خسته شدن از اين اوضاعي كه تو فاميل پيش اومده . قراره فردا صبح بريم براي آزمايش خون . تو اين مدت دو بار رفتم خونه فرهاد اينا بار اول همراه خانواده ام و بار دوم تنهايي با فرهاد .
شب اول مادر فرهاد دعوتمون كرده بود . خونه قشنگي دارن با اينكه قديميه و شايد نزديك پنجاه سال از ساختش بگذره اما خيلي قشنگ بازسازي شده ... مادر فرهاد خيلي دوست داره كه ما طبقه دوم همين خونه بمونيم بعد از ازدواج اما فرهاد ميگه كه ميخواد با پولي كه پس اندازه كرده يه خونه چهل متري وام دار بخره . البته براي من فرقي نداره كه بخواهيم كنار مادرش زندگي كنيم اما نمي دونم چرا فرهاد علاقه ايي نشون نميده ... مادر فرهاد در عين اينكه خيلي بهمون احترام گذاشت و كامل ازمون پذيرايي كرد . اما هيچ تلاشي براي صميمي تر شدن نمي كنه . شايد هم از اون دسته مادر شوهراست كه دلش ميخواد هميشه فاصله ايي بين خودش و عروسش بگذاره . وقتي فرهاد منو برد تا اتاقش رو نشونم بده حتي حس كردم نگاه سرد مادرش داره بدرقه امون مي كنه . نمي دونم شايد زيادي حساس شدم . اتاق فرهاد برعكس اتاق من شلوغ بود تخت خوابش سمت چپ اتاق قرار داشت و كتابخونه كوچكي پر از كتاب كنار ديوار سمت راست در حالي كه بسيار نامنظم و درهم بود خودنمايي مي كرد . يه يه قسمت از ديواري كه در ورودي به اون چسبيده بود رو با صفحه هاي گرامافون مشكي قديمي تقريبا به طور كامل پوشونده بود . ميز كامپيوترش هم چسبيده به تخت تقريبا يه جور بازار شام بود . از ديدن نگاه متعجب من خنده اش گرفت و گفت :
- چيه توقع داشتي منم مثل تو اتو كشيده و منظم باشه اتاقم ؟
- تو چطوري اينجا زندگي مي كني؟ چطوري وسايلت رو پيدا مي كني ؟!
در حالي كه اين حرف رو ميزدم چشمم رو دوخته بودم به در كمد ديواري كه از لابه لاي اون لنگه شلواري بيرون زده بود و چوب اسكي كه كچ و كوله گوشه ديوار به چشم مي خورد .
- اتفاقا اينطوري راحت تر پيداشون مي كنم اگر يه روز اينجا تميز و مرتب باشه از شدت كلافگي استخوان درد ميگيرم !
خنديدم و گفتم :
- بايد يه روز بيام اينجا رو مرتب كنم جوري كه استخوانهات از درد منفجر بشن !
منو تو بغلش گرفت و گفت :
- ميخواي الان من استخونهات رو منفجر كنم ؟
و به دنبال اين حرف منو محكم فشار داد . جيغ كوتاهي كشيدم :
- ببخشيد فرهاد قول ميدم يه گوني ملات ساختموني بيارم خالي كنم اينجا !
در حالي كه مي خنديد دستهاشو شل كرد و من به سرعت خودمو از آغوشش كشيدم بيرون . خواستم از اتاقش فرار كنم كه خيلي سريع مچ دستمو گرفت و گفت :
- كجا صبر كن كارت دارم !
- چيكارم داري بگذار برم الان بابام اينا ناراحت ميشن !
در حالي كه دستم رو رها نكرده بود كشوي ميز كامپيوترش رو باز كرد و بسته كوچيكي رو به طرفم گرفت .
فرهاد تو اين مدت تقريبا هر روز به بهانه اي برام هديه مي خريد . انقدر كه د يگه نمي دونستم كجا بگذارمشون . البته هداياش خيلي گرانقيمت نبودند . اما مي دونستم كه ميخواد خوشحالم كنه و اين يه دنيا برام ارزش داشت .
- واي فرهاد بازم ؟ آخه چرا اينكار رو ميكني من هنوز هيچي برات نگرفتم !
دوباره منو تو بغلش گرفت و گفت :
- من از تو هيچي نميخوام جز يه چيز كه بي صبرانه منتظرم بهم هديه بدي!
- چي ؟
سرم رو با دستهاش بالا آورد و نگاهي عميقش رو به نگاهم دوخت :
- قلبت رو من فقط همين هديه رو ميخوام و تا اون روز هيچي رو ازت قبول نمي كنم !
بي حرف تو چشماش خيره موندم . نمي تونستم حالا كه قرار بود همسرش بشم . بهش دروغ بگم . نمي تونستمم بهش راست بگم پس فقط نگاهش كردم و اون باز منو تو آغوشش فشرد .
- اي قربون اين صداقت چشمات برم .... منكه نگفتم همين الان ... گفتم منتظر اون روز مي مونم
بي حرف بازم تو بغلش موندم ....
بار دوم كه رفتم خونشون براي اولين بار فريد برادر فرهاد رو ديدم . خيلي مهربون و صميمي باهام برخورد كرد . پسر كم حرفي و خوش مشربي به نظر مياد . نمي دونم كلمه زن داداشي كه بهم گفت چرا اينهمه به دلم نشست .چيزي كه هنوز خودمم نتونستم باورش كنم .
روزها خيلي دارن تند ميگذرن انگار حالا كه تصميم رو گرفتم روزگار هم ميخواد منو به سرعت بهش برسونه ....
بارها اومدم همه چيز رو بهم بريزم ... اما درست همون موقع فرهاد كاري ميكنه كه از تصميمم پشيمون بشم... درسته كه پنج سال عاشق صدرا بودم اما فرهاد اولين مردي كه پا به حريم دخترونه ام گذاشته .. محبتهاش قربون صدقه رفتناش نوازشهاش . بهم احساس خوبي ميده ... حس مهم بودن حس زن بود حس ديده شدن ...
جمعه گذشته با فريد و فرهاد و پونه رفتيم كوه خيلي بهمون خوش گذشت ... فريد اصرار داشت بريم دربند اما فرهاد بدون توجه به حرف اون ما رو برد دركه ... فريد كلي غر زد كه :
- دركه جاي درستي نيست براي خانواده ... بايد مي رفتيم دربند !
اما فرهاد هيچي نميگفت و فقط من بودم كه دليلش رو مي دونستم ... از اين رفتارهاش مي فهميدم كه صدرا چيزي نيست كه به اين راحتي از ذهن اون پاك بشه ... و اين نگرانم مي كرد ...
فريد تو كوه هم خيلي ساكت و آروم بود . قدمهام رو باهاش تنظيم كردم و سعي كردم كمي ازش حرف بكشم . اما خيلي خجالتي بود . و تلاش من راه به جايي نبرد .
خوب بهتره برم بخوابم فرهاد صبح زود مياد دنبالم كه بريم دنبال كارهامون !
همدم برام دعا كن ...

مي ترسم, مضطربم
و با انکه مي ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنيا هستم
مي آيم کنار گفتگوئي ساده
تمام روياهايت را بيدار ميکنم
و آهسته زير لب ميگويم
برايت آب آورده ام, تشنه نيستي؟
فردا به احتمال قوي باران خواهد آمد
تو پيش بيني کرده بودي که باد نمي آيد
با اين همه ديروز
پي صدائي ساده که گفته بود بيا, رفتم!
تمام راز سفر فقط خواب يک ستاره بود. خسته ام - - - -,

مي آيي همسفرم شوي؟
گفتگوي ميان راه بهتر از تماشاي باران است
توي راه از پوزش پروانه سخن مي گوئيم
توي راه خواب هامان را
براي بابونه هاي دره اي دور تعريف مي کنيم
باران هم که بيايد
هي خيس از خنده هاي دور از آدمي, مي خنديم
بعد هم به راهي مي رويم
که سهم ترانه وتبسم است.
مشکلي پيش نمي آيد
وقتي دستمان به آسمان برسد
وقتي که بر آن بلندي بنفش بنشينيم
ديگر دست کسي هم به ما نخواهد رسيد
مي نشينيم براي خودمان قصه مي گوئيم
تا کبوتران کوهي از دامنه ي روياها به لانه برگردند.
غروب است
با انکه مي ترسم
با آنکه سخت مضطربم
باز با تو تا آخر دنيا خواهم آمد.
سید علی صالحی


یازدهم اردیبهشت

امروز رو ثبت میکنم چون روز خاصی برام بود ... صبح وقتی توی محضر داشتیم برای آزمایشگاه نامه می گرفتیم . نگاهم به تابلوی عکسی که در سالن انتظار نصب شده بود افتاد ... عروس و دادمادی که در حالی که هر دو دست زیر یک قرآن داشتند عاشقانه چشم در چشم هم دوخته بودند و بالای عکس با خط خوشی نوشته شده بود :
بغض چندین ساله ی ما باز شد
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

یا علی گفتیم و دریا خنده کرد
عشق ما را باز هم شرمنده کرد

یا علی گفتیم و گلها وا شدند
عشق آمد قطره ها دریا شدند

یاعلی گفتیم و طوفانی شدیم
مست از آن دستی که می دانی شدیم
دلم گرفت نگاهی به فرهاد انداختم که مشتاقانه در حال دادن مدارک به منشی دفتر بود . چشمهای میشی و شفافش برقی از خوشحالی داشت ... و لبخند .. لبخند انگار مهمون همیشگی لبهاش بود . طوری که دختر جوان و محجبه ایی که منشی دفتر بود هم متوجه این همه خوشحالی او شد و در برابر فرهاد که عجولانه می خواست هر چه سریعتر کارها را پیش ببرد گفت :
- آقای داماد عروس خانم که کنارته واسه چی اینهمه عجله داری مطمئن باش داماد عاشقی مثل شما رو هیچ جوره رها نمی کنه
فرهاد سرش رو به طرفم برگردوند و درخشان ترین نگاهی که تا حالا تو صورت کسی دیدم رو به چشمام دوخت :
- شما جای من نیستین خانم که بدونید دارم با چه فرشته ای ازدواج می کنم می ترسم این فرشته بال در بیاره و از کنارم بپره
شرمزده سرم رو پایین انداختم ...
از خودم بیزار شدم که هنوز نتونستم بهش دل بدم و اینطوری صداقتش رو به بازی گرفتم . به خودم قول دادم از همین امروز دیگه حتی یک لحظه هم به صدرا فکر نکنم... قول دادم که هر بار باز یاد صدرا افتادم با شدت فکرش رو از سرم بیرون کنم ... به خودم قول دادم که فقط به فرهاد و آینده امون فکر کنم ... و تمام سعی ام رو برای خوشبخت شدنش بکنم ...
خدایا منو ببخش حتی نمیتونم بگم خوشبخت شدنمون ... اما فرهاد انقدر مهربونه که با خوشبخت شدنش حتما من هم احساس شادی می کنم ...
بعد از اینکه کارمون توی محضر تموم شد به آزمایشگاه رفتیم وقتی نمونه گیری تموم شد .... حس می کردم حالم چندان خوب نیست . فرهاد متوجه ضعفم شد دستش رو زیر بازوم انداخت و در حالی که به مسئول مربوطه می گفت که قصد شرکت تو کلاسی که دو روز دیگه در اونجا تشکیل می شد رو نداریم کمکم کرد تا از آزمایشگاه خارج بشیم ...
وقتی سوار ماشینش شدیم رو به من پرسید :
- بریم یه چیزی بهت بدم بخوری که حالت رو حسابی جا بیاره
لبخندی زدم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم . انگار یه جورایی تازه دارم می فهمم که تو چه مسیری قدم گذاشتم ...
نمی دونم که کی خوابم برد که با حس لطیف حرکت روی صورتم چشمام رو باز کردم ... و نگاه درخشان فرهاد رو در چند سانتیمتری صورتم دیدم ...
- بوسیدن دزدکی انگار خیلی شیرین تر از مجوز دارشه
- نه اینکه بوسه های قبلی ات خیلی با مجوز بوده
- یعنی تو بدت میاد وقتی می بوسمت
چیزی نگفتم می خواست از زیر زبونم حرف بکشه و من هنوز خیلی ازش خجالت می کشیدم
- اره خوب حتما خجالت می کشی که ضربان قلبت میره بالا و صورتت قرمز میشه و صدای نفسهات عمیق و سریعتر میشه
شگفت زده و با ناراحتی نگاهش کردم
- فرهاد
خندان گفت :
- جون فرهاد ؟یعنی میخوای بگی اینطوری نیست میخوای تست کنیم
- دیونه شدی اینجا الان تو خیابون ؟
- خوب بوسه قبلی رو که کسی ندید میشه اینم امتحان کرد
در حالی که دستپاچه شده بودم در ماشین رو باز کردم و به سرعت پیاده شدم . و فرهاد در حالی ک با صدای بلند می خندید بلافاصله بعد از من پیاده شد .
- می بینم که دیگه ضعف نداری که باین سرعت در میری..
نمی دونستم چی باید جوابشو بدم انگار اونم توقع حرفی رو ازم نداشت دستم رو گرفت و منو به سمت دیگه خیابون کشید چشمم به مغازه آب میوه فروشی افتاد که بالاش نوشته شده بود سند باد
وقتی داخل مغازه شدیم . فرهاد سفارش دو لیوان معجون داد و زیر گوشم گفت :
- نگاه کن ببین چطوری درست میکنه
مرد جوانی که پشت پیش خوان بود وقتی محتوایات معجون داخل پارچ مخلوط کن آماده شد در حالی که دسته پارچ رو گرفته بود اونو به سمت بالا پرتاب کرد و تقریبا محتویاتش کاملا از توی پارچ خارج شد و نزدیک یک متر بالا رفت و دوباره به پارچ برگشت تقریبا چند بار اینکار رو تکرارکرد و در نهایت لیوانی رو زیر محتویات در حال پرواز گرفت که همه اش دقیق داخل لیوان جا گرفتند
کار خیلی جالبی به نظر می اومد یادم اومد که چند وقت پیش مقاله ایی درباره این آب میوه فروشی که تو خیابون شاپور بود توی همشهری خونده بودم ...
بعد از خوردن معجون به اصرار فرهاد به طرف کریم خان رفتیم می خواست حلقه ببینیم هرچی بهش اصرار کردم که نیازی نیست حلقه امون رو از اونجا بخریم اما اون گفت :
- دلم میخواد تا جایی که امکانات مالی ام اجازه میده برات بهترین ها رو فراهم کنم .... در ضمن ما که الان نمی خواهیم بخریم فقط بریم ببینیم بعدش یه روز با مامان اینا میایم می خریم
تقریبا تا ساعت چهار توی پاساژهای طلافروشی بودیم و بعد از اون برای ناهار رفتیم به رستوران سنتی صوفی و ناهار خوردیم . محیط قشنگی داشت انگار یه جورایی تو خونه خودمون داشتیم غذا می خوردیم . تمام مدت فرهاد دستام رو تو دستش نگه داشته بود و حرف میزد . اما من انگار اصلا نمی شنیدم چی میگه . همه ذهنم رو تصمیمی بود که امروز گرفته بودم و داشتم فکر می کردم که من چقدر باید دختر خوشبختی باشم که یکی مثل فرهاد با این درک و شعور بالا و دونستم قضیه صدرا کنارمه و بدخلقی ها و سرد بودنهام رو تحمل می کنه ...
تصمیم گرفتم دیگه سرد نباشم ... حداقل سعی کنم که نباشم . . .
ناهار دیزی خوردیم که موقع خوردن اون مثل بچه ها دور تا دور دهنش رو کثیف کرده بود . بی اختیار دستمال برداشتم و به طرفش خم شدم که صورتش رو تمیز کنم . اونم انگار از این حرکت من متعجب شدهب ود بار اولی بود که سعی میکردم کمی بهش نزدیکتر بشم و خودم این قدم رو برداشته بودم ... حس خوبی داشتم ... دستم رو گرفت و بوسید و به چشماش چسبوند .. حس می کردم انگار گره های که روی روحم خورده بود یه جورایی آزاد تر شدن ...
حالا که اومدم خونه خواستم امروز رو هم ثبت کنم تا یادم بمونه که چه قولی دادم به خودم .... و سعی کنم کسی باشم که فرهاد رو خوشبخت می کنه ....
صدرا برای لحظه ایی دفتر را بست و به سقف بالای سرش نگاه کرد . حس عجیبی بعد از خوندن این چند سطر بهش دست داده بود قادر نبود احساساتش رو تفکیک کند . از یه طرف هنوز مبهوت اثر عمیقی بود که در زندگی باران به جا گذاشته بود و از یک سو از اینکه می دید باران تلاش می کند تا خودش را از بند این تارهایی که زندگی اش رو اینطور تحت تاثیر قرار داده بودند رها کند خوشحال بود ... خوشحال که نه ! حس می کرد این کار درست است کاری که باید خیلی پیشتر از این صفحات انجام میشد ... اما از یه طرف هم حس ناخوشایندی داشت . انگار در این مدت کوتاه بعد از خوندن هر سطر و هر صفحه عادت کرده بود که ذهن باران فقط انباشته از نام و محبت او باشد . حس کودکی را داشت که عروسکی که سالها متعلق بوده و هیچ وقت بازیچه محبوبش نبوده را از او بگیرند تا به کودکی بدهند که بیشتر از او مشتاق بازی کردن با آن است . به این حس خود پوزخند زد ... این عادلانه نبود که درباره خودش اینطور به قضاوت بنشیند او هرگز نمیدانست که باران دوستش دارد در تمام این سالها هرگز نمی دانست که این عروسک مال اوست .. هر گز نمی دانست که در ذهن کسی چنین وسعت بزرگی را اشغال کرده است . و حالا حس می کرد بدون اینکه این حق به او داده شود این عشق را بپذیرد و یاد رد کند باید شاهد سپرده شدنش به دیگری باشد . و این اصلا عادلانه به نظر نمی آمد . از افکاری که به سرش هجوم آورده بود شوکه شد و به ناگهان صاف بر جای خود نشست .
- تو چت شده صدرا .. چه حقی داری که اصلا اینطوری فکر کنی . چرا احساس مالکیت می کنی .... دیونه شدی ؟ میخوای به باران کمک کنی یا خودت هم در این ماجرا بشی . نه مطمئنم که الان فقط تحت تاثیر این جریان عجیب قرار گرفتی و داری باهاش همسویی میکنی ...
سرش را به شدت تکان داد و صداهای داخل ذهنش را خفه کرد . در تمام زندگی یکنواخت ساکت و بدون هیجانش هرگز پیش نیامده بود که با خود به گفتگو بنشیند یا احساسش را به قضاوت بنشیند . برای گریز از این افکار مالیخولیایی دفتر را دوباره گشود ...
هفدهم خرداد
وای باورم نمیشه چند روز رویایی رو پشت سر گذاشتیم . تعطیلات خرداد ماه از روز دو شنبه شروع میشد به پیشنهاد پدر فرهاد دو روز اول هفته را از آموزشگاه مرخصی گرفت و پدر مغازه کوچکی را که تازه داشت پا میگرفت را به شریکش سپرد و همگی از روز پنج شنبه راهی شمال شدیم ... البته این بار به طرف گیلان و زادگاه مادر نرفتیم بلکه به با توافق اکثریت جمع به طرف چالوس و نمک آبرود حرکت کردیم .... این اولین بار بود که کندوان را میدیدم مثل ماری خوش خط و خال در میان کوههای بلند و پوشیده از درخت می پیچید و به سمت دریا می رفت . هوا انقدر لطیف بود که حس می کردم ذرات شبنم معلق در هوا پوست صورتم را نوازش می کنه ... در جای جای جاده آبشارهای کوچکی دیده میشد که از کوه سرازیر بود و توسط کانلهایی از زیر جاده آب آنها به داخل رودخونه هدایت می شد ... قسمتهای از جاده از میان دو کوه می گذشت که انقدر این دو دیوار سبز بهم نزدیک بودند که هر لحظه می ترسیدم بر سرمون آوار بشن . من و فرید که با خواهش های مکرر من حاضر شده بود همراهیمون کنه با ماشین فرهاد و پونه هم کنار مادر و پدر از پیچ و خم جاده می گذشتیم . مادر فرید دربرابر اصرارهای من و پسرهاش راضی نشد که همراهمون بیاد با و جودی که کمتر از دو هفته تا عروسی ما مونده هنوز اون دیوارهای بلند رو دورش حس می کنم و خوب راستش خودمم زیاد تلاشی نمی کنم برای نزدیکتر شدن بهش ... من هنوز درگیر و در حال فرارم .. در گیر با ذهن آشفته ام و در حال فرار از گذشته ایی که باید پاک بشه تا آینده ایی روشن رو بسازم . صورتم رو از پنجره بیرون گرفته بودم و با چشم بسته خودم رو داده بودم به دست نوازش نسیم خنک جاده که صدای فرهاد منو به خودش آورد
- باران کلاغا خبر دادن که صدای قشنگی داری
متعجب نگاهش کردم :
- کلاغا الان یعنی دقیقا کی؟
- بچه جون هنوز یاد نگرفتی که کلاغ شخصی نیست که میگی کلاغ یعنی کی .... بعدش هم جزو اسراره ...
پوزخندی زدم و گفت م :
- خوب تنها کلاغ بدصدایی که فکر میکنه صدای من قشنگه پونه است
فرهاد و فرید خندیدند :
- خدایی جلوی خودش هم جرات داری اینو بگی
- واقعا فکر میکنی من از خواهر کوچیکتر خودم می ترسم ...
- تسلیم بابا ! حالا میشه یه ذره برامون آواز بخونی
- به خاطر خودت میگم از این درخواستت صرف نظر کن ... چون نمیخوام تا شمال سردرد بگیری
- تو نگران من نباش مسکن قوی همراهمه .. نیاز شد خودمو فرید رو درمان می کنم ...
کلافه خواهش کردم
- فرهاد بی خیال شو لطفا من خجالت می کشم
فرهاد خندید و با محبت نگاهی بهم انداخت
- خوب من و فرید چشمامون رو می بندیم ... ببین اینطوری
جیغ کشیدم :
- دیونه شدی تو این جاده کوهستانی چشماتو می بندی . بخدا اگر یه بار دیگه اینکار رو بکنی میرم تو ماشین بابا اینا
- اولا که اونا الان از ما خیلی جلو ترند . دوما اگر میخوای دیگه اینکار رو نکنم یه ذره برامون بخون دلم پوسید حوصله موزیکهای تکراری رو هم ندارم . میخوام صدای خانمم رو بشنوم تا انرژی بگیرم تا خود شمال چشم بسته برم
- فرهادددد.............................
- باشه بابا غلط کردم چشمامو مثل بابا قوری باز می کنم تو فقط بخون
فرید که تا الان ساکت به حرفای ما گوش می کرد گفت :
- باران خانم اگر از من خجالت می کشید من میرم تو ماشین اقای اشراقی
برگشتم و نگاهی به چشمان مشکی و براق این پسر مهربان انداختم گاهی وقتها حس می کردم که این انصاف نیست خدا اینهمه مژه برگشته و زیبا را به او داده در حالی که چشمان من تنها به زور ریمل شاید حالتی به خود ش بگیره . در کل فرید بیشتر از اینکه زیبا یا جذاب باشه صورت مهربان با چشمانی گیرا داره . و موهایی که همیشه مرتب به یه طرف شونه شده دقیقا مثل بچه مثبتهای توی سریالای تلویزیونی . . .
- اولا که من فقط بارانم نه باران خانم دوما این چه حرفیه اگر یه مزاحم داشته باشیم اینجا فرهاده! شما که داداشمی
- دستت درد نکنه باران حالا دیگه من مزاحمم ...اصلا نمیخواد بخونی ...
دلم نیومد بیشتر ا ز این اذیتش کنم در ضمن به خودم قول داده بودم که با دلش راه بیام .. تا دلم شاید باهام راه بیاد و ....
چشمم رو دوختم به کوه مقابلم
تو اون کوه بلندی که سرتاپا غروره
کشیده سر به خورشید غریب و بی عبوره
تو تنها تکیه گاهی برای خستگی هام
تو میدونی چی میگم تو گوش میدی به حرفام ....
به چشم من ... به چشم من ...
تو آن کوهی .. پر غروری بی نیازی با شکوهی ...
بوی بارون رنگ دریا مثل کوهی
تو همون اوج غریب قله هایی
تو دلت فریاده اما بی صدایی ...
تو اون کوه بلندی که سرتاپا غروره
کشیده سر به خورشید غریب و بی عبوره
تو تنها تکیه گاهی برای خستگی هام
تو میدونی چی میگم تو گوش میدی به حرفام .. .
تو مثل قله های مه گرفته
منم اونم ابر دلتنگ زمستون
دلم میخواد بگذارم سر رو شونت
ببارم نم نم دلگیره بارون
تو اون کوه بلندی ...
صدای توقف ماشین کنار جاده باعث شد سکوت کنم ... به فرهاد نگاه کردم ... تو چشماش چیزهای غریبی بود ... نمیدونم شاید غم شاید ترس شاید عشق شاید...
اما بدون ملاحظه از فرید به طرفم خم شد و منو بی طاقت در آغوش گرفت .... از فرید خجالت کشیدم ... سعی کردم خودم رو از آغوشش بیرون بکشم اما اون بی صبرانه باز منو به طرف خودش کشید ... صدای نفسهاش سنگین شده بود بی قرار لبهایش را به پیشانی ام چسباند و زمزمه کرد :
- دیگه از این به بعد فقط من باید صدات رو بشنوم .. حق نداری برای هیچ کس دیگه بخونی .. هیچ کس ...
فرید سرفه کوتاهی کرد که باعث شد هر دو به طرفش برگردیم . صورت او هم مثل من گلگون شده بود به جای فرهاد انگار او از وضع موجود خجالت می کشید .. فرهاد خندان نگاهش کرد و شانه هایش را بالا انداخت :
- ضروری بود داداش سعی کن درک کنی
فرید خندید و گفت :
- من درک میکنم می ترسم برادران نیروی انتظامی که ممکنه از اینجا رد بشن درک نکنند ..
بقیه راه رو با گوش کردن به موزیک گذروندیم . وقتی به نمک آبرود فکر می کردیم به همین راحتی میتونیم یه ویلای کوچیک اجاره کنیم اما سیل مسافرهایی که برای تعطیلات وسط خرداد به شمال هجوم آورده بودن ما رو متوجه این نکته کرد که جا پیدا کردن به این راحتی ها هم نیست . نزدیک یک ساعت طول کشید تا تونستیم یه ویلای نقلی دو خوابه که اصله به محوطه تله کابین نمک آبرون نزدیک نبود پیدا کنیم . با اینکه از نظر موقعیت مکانی باب میل ما نبود اما ویلای تمیز و خوشگلی بود . وقتی وارد ویلا شدیم من و پونه از خوشحالی فریاد کشیدیم همه نما و دکورد داخل ویلا باچوب ساخته شده بود سقف زمین و حتی دیوارها با روکشی از چوب پوشیده شده بودند . حال کوچیکی که شامل یک آشپزخونه و سرویس بهداشتی می شد که حتی روی صندلی توالت فرنگی رو هم با چوبی به طرح کنده درخت پوشونده بودند . ... در سمت چپ در ورودی راه پله ایی چوبی به سمت بالا می رفت که در منتی الیه اش دو در درست در کنار هم قرار داشت که اتاق خوابهای ویلا بودند ... خسته و خوشحال خودمون رو روی مبلمانهایی که با چوب بامبو ساخته بودند و تشکچه های قهوه ایی نرمی روش قرار داشت ولو کردیم . ویلای داخل یک شهرک کوچیک در حد فاصله چالوس و هچیرود بود . مادر به سرعت بساط چای را آماده کرد و گفت :
- اینجا انقدر شرجیه که آدم هی عرق میکنه برای جبران این همه آب از دست رفته فقط باید چای و آب بخوریم وگرنه تا برسیم تهران همه امون سیاه سوخته و خشکیده شدیم
بعد از خوردن چای به پیشنهاد فرهاد برای بازدید از محوطه شهرک رفتیم . ویلای ما درست اولین ویلا کنار در وردی شهرک بود . در دو سمت بلوار کوچکی که از میان شهرک می گذشت ویلاهای دیگه ایی دقیقا همشکل با ویلای ما منظم کنار هم خودنمایی می کردند . و جلوی هر ویلا درختهای کوتاهی کاشته شده بود که در این فصل غرق در کلهای سپید و صورتی بودند . جلوی در اکثر ویلا ها یک یا دو ماشین پارک شده بود . در انتهای این بلوار به سنگ چین هایی می رسیدیم که منتهی به دریا می شد . بالای سنگهای بزرگ که ایستادیم به فاصله سه متر پایین تر دریا خسته و خروشان خودشو به سنگها می کوبید ... فرهاد دستم رو گرفت و با دقت سنگ بزرگ و صافی را انتخاب کرد و هر دو روی اون نشستیم . تعدادی دیگه هم از ساکنان ویلاها مثل ما برای دیدن دریا به اونجا اومده بودند . بی اختیار زمزمه کردم :
- چقدر زیباست چقدر بزرگه و چقدر مرموز
فرهاد با تعجب پرسید :
- مرموز ؟
- آره هزاران راز تو دل خودش قایم کرده ... آدمایی که برده پیش خودش و دیگه پسشون نداده .. و قصه ماهی های که تو دریا عاشق میشن و زندگی می کنند .. دریا همه این وسعت و بزرگی رو توی دل خودش جا داده
- درست مثل تو که دلت یه دریا پر از راز و شگفتیه
با لبخند نگاهش کردم :
- دیگه تو دل من رازی نیست که تو ندونی ... تو همه چیو میدونی حتی چیزهایی که به نزدیکترین دوستمم نگفتم
نگاهم کرد نگاهش مبهم و گرفته بود :
- اره می دونم ... یعنی امیدوارم که بدونم
با گلایه پرسیدم :
- یعنی چی فرهاد ؟ یعنی فکر میکنی من باهات رو راست نبودم
با دیدن دلخور شدن من لبخندی روی لبهاش نشوند و گفت :
- نه عزیزم ... منظورم این نبود ... اصلا ولش کن همه حرفام رو بگذار رو حساب نگرانی و عشق زیادی که بهت دارم
ترجیح دادم چیزی نگم . ازش خجالت می کشیدم ... از اینکه دارم با کسی ازدواج می کنم که می دونه پنج سال از زندگی ام رو عمیقا عاشق مرد دیگه ایی بودم . حس می کردم که زندگی داره تاوان سختی بابت این عشق ازم میگیره ...
اون روز رو از ویلا خارج نشدیم و به جاش صبح روز بعد همگی برای شنا به ساحل هتل هایت که تقریبا روبروی نمک آبرود بود رفتیم ... لحظات خیلی شیرینی بود وقتی من فرهاد فرید و پونه چهارتایی سعی می کردیم که همدیگر رو زیر نگه داریم و یا در حالی که دست همدیگر رو گرفته بودیم پشت به موجهایی که به سمت دریا می اومدن می ایستادیم و همراه امواج بالا و پایین می رفتیم و از خوشی جیغ می کشیدیم . به علت زیاد بودن تعداد مسافرها نیروی انتظامی نمیتونست زیاد به شنا کردن اونا گیر بده فقط هر چند دقیقه یک بار در حالی که از اونجا رد می شدند با بلندگو تذکر می دادند که خانما باید با پوشش کامل برن توی اب .
خنده دار بود آزادی و برابری درست همینجا بود که معنی پیدا می کرد .. به هر حال ما سعی کردیم با وجود مانتوی که بر اثر خیس شدن هی به پای ما می پیچید و روسری که هی جلوی چشم و دماغمون رو میگرفت به خودمون خوش بگذرونیم و خوش هم گذشت . بعد از نزدیک سه ساعت تقریبا خسته و نفس بریده از آب خارج شدیم . و برای خوردن ناهار و دوش گرفتن به ویلا برگشتیم . بعد از خوردن ناهار در حالی که عضله های کف پام ازبه خاطر راه رفتن روی سنگهای کنار ساحل در می کرد ناله کنان از پله ها بالا رفتم و روی تخت ولو شدم ... چشمام رو بستم و سعی کردم تا بخوابم شاید وقتی بیدار بشم دردم کمتر شده باشه ...که ناگهان گرمای مطلوبی رو کف پام حس کردم .... چشمام رو باز کردم . فرهاد لبه تخت نشسته بود و حوله گرمی رو به کف پاهام چسبونده بود . خواستم از جام بلند بشم که نگذاشت
- دراز بکش عزیزم اینطوری دردت کمتر میشه .
قدرشناس سر جام دراز کشیدم . برای مدت طولانی در سکوت بهم نگاه کردیم . قلبم لبریز از آرامش بود . حس دوست داشته شدن و حس تعلق خاطر داشت ذره ذره جام قلبم رو لبریز می کرد . و من خوشحال بودم از این حس زیبا ... می دونستم که نمی تونم این احساس رو با عشق بی قید و شرطی که به صدرا داشتم مقایسه کنم اما امیدوارم بودم که گذر زمان این احساس قشنگ رو تبدیل به عشقی بزرگ کنه و اون روز حتما هر دوی ما سعادتمند می شیم . ...
نوازش دستی روی صورتم منو از خواب بیدار کرد ... فرهاد هنوز کنارم نشسته بود
- تو هنوز اینجایی ؟
- نه عزیزم منم رفتم اون اتاق یه چرتی زدم .. گرچه بیشتر دلم میخواست همینجا کنار تو بخوابم اما خوب دیگه از وزیر جنگ و بابات ترسیدم
شرمزده بالش کنار دستم رو به طرفش پرت کردم ... بالش رو با دستهاش گرفت و خندید :
- الان می تونی اینجوری مانور بدی وقتی دو هفته هم گذشت اون موقع دور دور منه ... اون موقع است که وقتی خونه ام حتی نمیگذارم یه ثانیه هم از کنارم جم بخوری ...
بعد از گفتن این حرف دستم رو گرفت و منو به قدری محکم به طرف خودش کشید که از روی بالش کنده شدم و تقریبا پرت شدم تو بغلش ... دستش رو آروم روی ستون فقراتم حرکت داد و با زمزمه گفت:
- یادت باشه جای تو از الان برای همیشه همینجاست هرچی ام بشه نمیگذارم چیزی تو رو ازم بگیره ... و امیدوارم تو هم خیلی زود حریم قلب و آغوشت رو برای من باز کنی .....
- فرهاد...
انگشت اشاره اش رو روی لبم گذاشت :
- هیس... هیچی نگو فقط خیلی زود ... چون نمی دونم چرا طاقتم انقدر کم شده ...
وقتی از اتاق خارج شدیم کسی توی ویلا نبود فرهاد گفت که همه آماده شدن و رفتن برای قدم زدن تو شهرک تا من حاضر بشم و همراه هم به تله کابین بریم . شنل نازک سفید رنگی با ریشه های آبی و طوسی پوشیدم و شلوار نخی گشاد آبی رنگی به همراه شال طوسی پوشیدم و آریش کمرنگی کردم .وقتی از پله ها پایین اومدم فرهاد در حالی که لبخند میزد دستم رو گرفت و هموطور که از در بیرون می رفتیم گفت :
- میدونی چیزی که منو بیشتر از پیش وابسته ات میکنه همین سادگیته تو در عین سادگی خیلی زیبایی
خندیم و در جوابش گفتم :
- من زیبا نیستم
با اخم و خیلی جدی گفت :
- نمیدونم این باور احمقانه چیه که تو مغزت فرو کردی ... به نظر من تو زیبای و زیبایی و سادگی ات انقدر چشم نوازه که آدم دلش میخواد تو رو از گزند هر رنجی محفوظ کنه
وای فقط خدا می دونست که وقتی این حرفا رو می شنوم چقدر وجودم سرشار از انرژی میشد .
به محوطه تله کابین که رسیدیم صف سوار شدن به کابین ها خیلی شلوغ بود . مادر همیشه از ارتفاع می ترسید به خاطر همین زیر اندازی توی بلوار زیبای داخل محوطه پهن کرد و گفت شما برین بالا من و بابت بساط کباب رو آماده میکنیم تا بیایین . سوار کابین که شدیم هیجان زده بودم . مسیر بقدری زیبا بود که انگار تو یکی از کارت پستالهای خارجی حرکت می کنیم . پیش رومون جنگل با شیبی که رو به بالا می رفت و پشت سرمون با فاصله کم عظمت زیبا و آبی رنگ دریا ....سرم رو به شيشه پنجره كابين تكيه داده بودم و به محو در اينهمه زيبايي ! فرهاد كنارم نشسته بود دستهام رو كه در هم گره كرده بودم گرفت و از هم جدا شون كرد .... حس گرم امينت با فشار دستش بهم منتقل شد . توي گوشم زمزمه كرد :
- يعني شونه من از اين پنجره بي احساس بي ارزش تره
نگاهش كردم چشم و لبش با هم مي خنديد ... سرم رو بي حرف روي شونه اش گذاشتم و به روبرو و وسعت آبي دريا چشم دوختم . فريد و پونه مشغول حرف زدن درباره گروه موسيقي بودن كه انگار علاقه مشترك هر دوي اونا بود و سعي مي كردن به اين حالت عشقولانه ما كاملا بي توجه باشن . بلاخره به انتهاي مسير و بالاي كوه رسيديم و از تله كابين پياده شديم . فريد با شيطنتي كه از ظاهر آرامش بعيد بود رو به ما كرد و گفت :
- چون من و پونه زياد علاقه ايي به ديدن صحنه هاي رمانتيك نداريم ميريم تو كافه آش رشته بخوريم ... شما هم مي تونيد برين تو جنگل و از خودتون عشق متصاعد كنيد
- اي قربون داداش فهميده ام برم
فرهاد اينو گفت و دستم رو كشيد و به سمت ديگر مسير برد . طبيعت اون بالا بي نهايت زيبا بود . درختان سر به فلك كشيده با رنگ سبزي كه هنوز لطافت بهاري خودشون رو داشتن ... راههاي سنگفرش شده با سنگهاي كوه و سنگچين هاي كنار اونا . روي نيمكتي رو به شيب نشتيم ... از ميون جنگل مي تونستيم راحت دريا و مزارع برنج و باغهاي كوچك پرتقال و نارنج رو ببينيم . رو به فرهاد گفتم :
- چقدر اينجا قشنگه فرهاد ... مثل بهشت مي مونه .
- بايد پاييز بيارمت اينجا .. جشنواره رنگهاست مطمئنم عاشقش ميشي .. حتما وسط آبان مياييم اينجا
- يه جاي ديگه ام بايد قول بدي ببريم
با كنجكاوي تو چشمام نگاه كرد :
- كجا ؟
- كيش ... هميشه عاشق اين بودم كه برم جزيره كيش و كشتي يوناني رو ببينم
- تا حالا نرفتي
- نه خوب راستش بابا هيچ وقت ما رو جز مشهد و روستاي مادرم هيچ جا نبرده . البته يه حقوق كارمندي هيچ وقت نمي گذاشت كه واسه سفرهاي لوكس نقشه بكشيم
با مهرباني دستش رو روي دستم گذاشت :
- من خودم همه ايران رو نشونت ميدم .. ايران كه سهله همه دنيا رو نشونت ميدم ... اصلا به نظرت چطوره كه ماه عسل يه تور ايرانگردي بريم ...
با مخالفت سرم رو تكون دادم :
- نه
- چرا ؟
- به دو دليل اول اينكه توي تيرماه خيلي هوا گرمه و مسافرت به كيش و خيلي از شهرها اصلا خوش نميگذره دوم هم اينكه تو تازه همه پولت رو دادي براي خريد خونه و بايد حالا حالا ها قسط وام روي خونه رو بديم نميخوام اول زندگي ولخرجي كنيم
دستش رو دورم حلقه كرد و با خنده گفت :
- قربون خانم كوچولو ام برم كه تو سر كوچيكش چه فكرهاي بزرگي داره
با حرص خوددمو از دستش خلاص كردم :
- من خانم كوچولو نيستم سرممم كوچيك نيست
با نگاهي پر از شيطنت سرتا پام رو برانداز كرد و گفت :
- اره خوب همچين كوچيك هم نيستي،البته درباره اين بعدا ميتونم نظر بدم ... اما بازم خانم كوچولوي مني
از نگاه مشتاق و شطينت آميزش روي خودم خجالت كشيدم . و سكوت كردم . اونم ديگه ادامه نداد . ياد دو هفته گذشته افتادم كه بلاخره بعد از كلي گشتن تونستيم يه آپارتمان چهل متري كوچولو نزديك خونه مامان اينا پيدا كنيم كه روش وام مسكن هم داشت . اولش فرهاد مي گفت كه با پولش يه جاي بزرگتر رو رهم كن تا بهم سخت نگذره . اما به پيشنهاد من و تاييد مادر اون تصميم گرفتيم يه آپارتمان كوچيك وامدار بخريم . اينطوري نياز هم نبود كه بابا جهيزيه سنگيني بهم بده مي دونستم كه الان چندان سرمايه ايي نداره و هرچي داشته واسه آب ميوه فروشي كوچيكش هزينه كرده . قرار بود وقتي برگشتيم اخر هفته جهيزيه ام رو تو خونه بچينم . حس خوبي دارم اما نمي دونم چرا اين ترسها رهام نمي كنند تا يه ذره بهشون امان ميدم سريع ميريزن دورم و يا يهويي دلم لبريز غم ميشه ....
صداي فرهاد منو از فكر بيرون كشيد :
- خانم كوچولوي من به چي فكر ميكنه كه انقدر اخماش تو همه .
- به خونمون
صورت فرهاد در هم رفت .
- باران خواهش ميكنم اگر نميتوني بهم راستش رو بگي ... حداقل دروغ هم نگو ..اينطوري حس مي كنم منو احمق فرض كردي
با تعجب نگاهش كردم توقع شنيدن اين حرف رو نداشتم ازش
از كنارم بلند شد و چند قدم جلو تر رو به دريا ايستاد .. دلم گرفت . دوست نداشتم ناراحتش كنم . اونم حالا كه مي دونستم خيلي خوشحال و ا ميدواره ... صداش كردم :
- فرهاد ؟
هيچ جوابي بهم نداد .
- فرهاد خواهش ميكنم من نميخواستم بهت دروغ بگم .....
به طرفم برگشت و با نا اميدي تو صورتم نگاه كرد :
- اما گفتي ؟ درسته ...
سكوت كردم نميد ونستم چي بايد جوابش رو بدم اگر ميگفتم كه واقعا به چيز خاصي فكر نمي كردم فكر ميكرد كه بازم ميخوام فريبش بدم ....
بلند شدم دستم رو روي بازوش گذاشتم :
- فرهاد ؟
نگاهم كرد .
- من نميخواستم ناراحتت كنم ... باور كن به هيچ چيز
با خشونت شونه هام رو تو دستش گرفت .
- بسه باران نميخوام بازم احساس حماقت كنم ... بگذار الان با احساسم كنار ميام ... من خودم ا ين راه رو انتخاب كردم خودم مي دونستم دلت پيش من نيست خودم مي دونستم كه دوستم نداري خودم ميدونستم كه يكي ديگه رو ميخواي ....
اما حالا تحمل كردنش برام كمي سخته ... بهم حق بده .. فقط بهم دروغ نگو ... نميدونم چرا مثل احمقا همه اش فكر ميكنم تو بلاخره اونو فراموش ميكني و دست از اين احساس مسخره بر ميداري نميدونم چرا مثل احمقا دارم خودم رو اينقدر ترحم انگيز نشون ميدم ....
ناباور به حرفايي كه ميزد گوش ميكردم... باورم نميشد كه داره اين چيزها رو بهم ميگه .... سرم رو بي اختيار بلند كردم در حالي كه فشار دستهاش روي شونه هام هر لحظه بيشتر ميشد بدون اينكه اختيار زبونم رو داشته باشم شروع به حرف زدن كردم .
- فرهاد داري بي انصافي ميكني . من كه چيزي نگفتم منكه كاري نكردم ... من واقعا به هيچي فكر نميكردم . واقعا داشتم به خونمون و چند روز آينده فكر ميكردم ... .اره تو راست مي گي من هنوز ... هنوزز . هنوز نتونستم از شر اين احساس مسخره راحت بشم ... اما تو كه مي دونستي تو كه ميدوني من پنج سال از عمرم رو با اين احساس زندگي كردم . فقط خدا ميدونه كه چقدر دارم تلاش ميكنم كه همه چي زرو از اول بسازم ... خدا ميدونه كه چقدر دارم تلاش ميكنم ... من با تو خوشحالم با تو ارامش دارم اما انگار تو اين احساس رو كنار من نداري ... اين انصاف نيست كه منو به خاطر چيزي كه در اختيار خودم نيست سرزنش كني... دارم تلاش ميكنم
- داري تلاش مي كني ... باران بفهم .. منو درك كن تو قراره دو هفته ديگه زن من بشي ... گرچه از نظر من تو همين الان هم مال مني نيازي نيست اون چند خط عربي خونده بشه تا زن من زن من باشه ... اينو درك كن كه هر بار مي بينم تو فكري حس ميكنم دارم له ميشم ... اما تحمل ميكنم .. حداقل بهم دروغ نگو ... حداقل فريب....
- بسه فرهاد داري بهم توهين ميكني من هيچ وقت نخواستم فريبت بدم بهت دروغ بگم . ميخوام اينو باور كني كه الان تو فكر من فقط تويي . اره نميگم ياد اون احساس لعنتي نميافتم . ... اما فقط برام مثل يه جاي زخمه كه با نگاه كردن بهش ياد اين پنج سال گذشته ميافتم ... به خودم قول دادم كه خوشبختت كنم كه كنارت خوشبخت بشم ... فكر ميكردم بهم زمان ميدي تا روزي كه ديگه هيچي از اين اثر زخم نمونه .. اما انگار تو هم داري منو با خودخواهي هات از بين ميبيري
با تكوني خودم رو از دستش رها كردم وبه طرف ايستگاه برگشتم فرهاد دنبالم دويد حتي نخواستم صبر كنم تو ايستگاه سوار در اولين كابين رو باز كردم سه نفر ديگه سوار كابين بودند . اما فرهاد نگذاشت سوار بشم دستم رو به شدت گرفت و منو دنبال خودش كشيد ... همه نگاهمون مي كردن . وقتي از ايستگاه دور شديم ايستاد . هر دو نفس نفس مي زديم .
فرهاد به سختی شروع به حرف زدن کرد :
- باران ببخش اشتباه از من بود . دست خودم نیست هر وقت که به جایی خیره میشی هر وقت که میری تو فکر ...
- فرهاد من همه اینا رو بهت گفته بودم بهت گفتم تو نمیتونی تحمل کنی اما تو چی جوابمو دادی چی بهم وعده دادی؟ داری کاری میکنی که دوباره رو تصمیمم فکر کنم ؟ اونم حالا که دارم همه چیز رو پشت سر میگذارم ؟
- نه باران نمیخوام هیچی تغییر کنه ... بهم فرصت بده همونطور که من دارم بهت فرصت میدم ... رابطه ما بلاخره مسیر خودشو پیدا میکنه
هیچی نگفتم یه جورایی حق با فرهاد بود . اون داشت بهم فرصت میداد که با این عشق لعنتی کنار بیام .. و منم باید بهش فرصت میدادم .
- برام آش رشته میخری گرسنه ام شده
لبخند جای نگاه نگرانش رو گرفت .
- چشم خانم کوچولوی عصبانی
توی کافه فرید و پونه رو دیدیم که کنار شیشه های بلند رستوران داشتن چاي مي خوردن . كنارشون نشستيم
- پونه خاانم نميدوني روي آش نبايد چاي خورد ميخواي دل درد بگيري فندق
پونه با ناراحتي نگاهم كرد و گفت :
- فندق خودتي بعدش هم من آش نخوردم چون توش پر از نخود بود ميدوني كه مامان هيچ وقت نخود تو آش رشته نميريزه
حالم گرفته شد ما كلا خانوادگي با نخود مشكل داشتيم . داشتم به منوي كافه كه روبرومون روي ديوار چسبيده بود نگاه مي كردم . سرم رو برگردوندم طرف فرهاد بهش بگم كه من به جاي آش رشته تصميم گرفتم يه فالوده بستني گنده بخورم كه ديدم يه چهره آشنا كنار ميزمون داره لبخند ميزنه . با ديدن سالومه لبهام به لبخند باز شد . درسته كه همه اشون با من و خانواده ام با بي مهر رفتار كرده بودن اما من كل دوران كودكي ام تا حالا رو باهاشون گذرونده بودم چطور مي تونستم دوستشون نداشته باشم
- سلام سالوووووووووومه تو اينجا چيكار مي كني با كي اومدي ؟ ساسان و مهتابم هستن
- نه با عمه راحله اينا . به شوهر عمه از طرف دانشكده يه ويلا دادن تو نمك ابرود منم خودم چپوندم توشون و اومدم .
با اين حرفش نگاهم سر خورد به كمي عقبتر آقاي قادري رو ديدم كه كنار عمه داشتن به منو نگاه مي كردن بي اختيار دنبال خاطره گشتم . اونم همونجا بود و امتداد نگاهش ختم ميشد به فرهاد ... حس خوبي نداشتم مانتوي زرشكي خنك و كوتاهش رو با يه شلوار و شال مشكي ست كرده بود و عينك دودي با شيشه و فرم زرشكي رنگ به چشماش زده بود ... سالومه براشون دست تكون داد و بلاخره عمه متوجه ما شد . از جا بلند شديم . و بعد سلام و احوالپرسي هاي هميشگي كه با ابرو بالا انداختن عمه و پوزخندهاي خاطره همراه بود عمه پرسيد :
- اينجا چيكار ميكني باران تنها اومدي تو و اين بچه
حالا انگار كه فرهاد و فريد در نقش هويج بودن كنارمون .
- ما فكر كرديم عروسي دو هفته ديگه است انگار شما ماه عسل رو پيشواز اومدين
اينو خاطره گفت و سالومه با خنده ايي كه مي دونستم بيشتر از سرخنگ بودنشه نه بدجنسي طرح اين شميشر از رو بستن رو پر رنگ تر كردن .
- نه عمه جون با مامان اينا اومديم . اما مامان از ارتفاع مي ترسه اونا موند پايين ما هم ميريم پيش اونا
آقاي قادري ميونه رو گرفت و گفت :
- چه خوب پس ما هم از تنهايي در مياييم كجا ويلا گرفتين
- تو شهرك دريا سر نزديك هچيرود ...
قادري در حالي كه موبايلش رو در مي آورد گفت :
- بگذار يه تلفن به بابات بكنم ببينم كجان الان من و عمه بريم پيششون والا منم همچين دست كمي از مامانت ندارم جرات ابراز كردنم رو كشتن ....
پونه نخودي خنديد و عمه با چشماي گرد شده چنان نگاه ترسناكي به شوهرش كرد كه من به جاش ترسيدم .
فرهاد بازوم رو گرفت و گفت :
- باران عزيزيم بشين من برم سفارشت رو بگيرم بيارم و از روي ادب رو به خاطره و سالومه كرد :
- شما خانما چيزي نميخورين ؟
سالومه دستاشو بهم كوبيد و گفت :
- چرا من يه آب هويج بستني ميخوام
خاطره با صدايي كه به نظرم نازكتر از هميشه مي اومد در حالي كه لبخند ميزد گفت :
- فرهاد جان براي من يه كافي بگير
ناخودآگاه ابروهام رفت بالا ... فرهاد جان ... كافي ...
نميدونم چرا به جاي اينكه عصباني باشم خنده ام گرفته بود .. خاطره هنوز برام همون بچه سرتق و لوس بود و هنوز در عين اينكه از دستش كفري و عصباني ميشدم دوستش داشتم و دارم . ...
وقتي فرهاد با سيني سفارشات رسيد و اول از همه بستني و فالوده منو گذاشت جلوم اخمهاي خاطره در هم رفت و در حالي كه با ژستي بامزه ليوان يكبار مصرفه نسكافه رو به لبهاش نزديك ميكرد گفت :
- ميخواستي بگي كم شكر ش رو بده دوست ندارم بعد از تموم شدن اين سفر يه گرمم به وزنم اضافه شده باشه
كاملا تابلو بود كه داره به من طعنه ميزنه . فرهاد با خنده در جوابش گفت :
- خانم... ببخشيد اسمتون رو يادم نمياد .. اينجا كم شكر و بي شكر ندارن يه بسته كافي ميكس پاره ميكنند ميريزن توي ليوان يه بار مصرف به اسم كافي ميدن بهمون بايد به همين قناعت كنيد
خاطره چشم غره اي رفت و گفت :
- واسه همين بود كه به مامان اينا گفتم تو هتل بمونيم حداقل تو لابي هتل ميتونستيم يه سفارش د رست و حسابي بديم . . .
- خوب آره بايد تو هتل مي مونديد چون اين يارو كه كافي رو آورد ناخوناش عين بيل بود فكر كنم زورش نرسيد با دستاش باز كنه كافي ميكس رو از دندونش كمك گرفت
با شنيدن اين حرف همه در حالي كه اعتراض ميكرديم زديم زير خنده ... خاطره تقريبا تا وقتي كه برگرديم پايين ساكت بود و حتي حاضر نشد سوار كابين ما بشه با اونكه همه امون توش جا ميشديم و دست سالومه رو گرفت ورفتن تو يه كابين ديگه اينطوري منم راحتتر بودم .
تو كابين رو به فرهاد كرد م و گفتم :
- فرهاد لطفا زياد سر به سر خاطره نگذار نميخوام تو سفر اتفاقي بيافته كه كسي دلخور بشه . خصوصا الان كه بابا داره سعي ميكنه يه خورده اين روابط داغون رو درستش كنه
- چشم عزيزم . من فقط ميخواستم از تو حمايت كنم
- مرسي اما دوست ندارم با دست انداختن ديگران از من حمايت كني . خاطره يه مدت ديگه خودش هم از كارهاي اين روزهاش پشيمون ميشه . من ميشناسمش از بچگي با هم بوديم
- باشه عزيزم .قول ميدم ديگه سر به سرش نگذارم .
- ممنون ...
- ممنون چي ؟
- يعني چي ؟
- يعني يه بار نميخواي بهم بگي عزيزم . بگي ممنون عزيزم . يا سلام عزيزم
خنديدم و گفتم :
- بگذار كم كم ديگه اونقدر بهت ميگم عزيزم كه اشباع بشي و بگي تروخدا بسه باران يه ذره بهم بگو مرتيكه ؛ اوي ؛ هي ؛
فريد و پونه با صداي بلند خنديدن و فريد رو به فرهاد كرد و گفت :
- عزيزم اگر قول بدي اينطوري كه باران نگاه ميكني به منم نگاه كني منم قول ميدم از صبح تا شب بهت بگم عزيزم .
- ميبينم كه زبون در آوردي جقله
- خوب عزيزم چيكار كنم مگه ميشه آدم تو رو ببينه و كر و لال بشينه . تو سنگ رو هم به حرف در مياري عزيزم چه برسه به موجود دوپا ...
وقتي رسيديم كنار مامان اينا بابا داشت ذغالها رو مي ريخت توي منقل فلزي كه اونجا گذاشته بو دن براي مسافرا و آقاي قادري هم كمكش مي كرد . عمه راحله هم كنار مامان نشسته بود و نميدونم چي پچ پچ ميكرد كه چهره مامان گرفته و سرخ رنگ شده بود رفتم جلوو و ظرف سالاد رو از دست مامان گرفتم و گفتم :
- مامان بگذار من سالاد درست كنم شما برو با بابا قدم بزن از وقتي اومدي همه اش ما رفتيم پي تفريح و تو اينجا نشستي و خورد كرديو و شستي و پختي
- دختر جون دستات كثيفه برو دستت رو بشور دست به ظرف سالادم نزدن
اينا رو عمه در حالي كه پشت چشم نازك ميكرد گفت و من با بي خيالي جواب دادم :
- نه عمه جون شستم دستم رو همينكه از تله كابين پياده شدم رفتم با فرهاد جان دست و صورتم رو شستم چون خيلي اين پايين گرمه نسبت به اون بالا .
مامان لبخندي بهم زد و گفت :
- من خوبم باران جان پاهام به خاطر اين رطوبت شمال درد ميكنه نميتونم پياده روي كنم بابا هم كه با آقاي قادري مشغوله تو برو پيش نامزدت تنها نمونه تو جمع غريبي كنه
خنديدم و گفتم :
- غريبي كردن والا به من بيشتر مياد تا فرهاد
مامان امتداد نگاهم رو گرفت و به فرهاد نگاه كرد كه بين سالومه و خاطره ايستاد بود و گرم حرف زدن ....
دو روز باقي مونده سفر هم به همين خوبي و آرامي گذشت البته اگر از تيكه انداختهاي عمه و عشوه اومدنهاي خاطره ونق نق هاي سالومه صرف نظر كنيم . عمه اينا نميدونم چرا با وجود اينهمه پزي كه خاطره از هتل و سرويسش ميداد از همون شب اومدن و توي ويلاي ما مستقر شدن . ما هم به خاطر بابا اعتراضي نكرديم و فقط سعي كرديم كارهاشون رو نديده بگيريم و به خودمون خوش بگذرونيم .
ديروز هم بلاخره برگشتيم . انگار اون اتفاق بالاي كوه باعث شده فرهاد كم حرف تر بشه ... يه جورايي خوشحالم شايد اين نشونه خوبي باشه . اين روزها منم كمتر و كمتر به صدرا فكر ميكنم . هر وقت كه تصوير خودش و لبخندش مياد جلوي چشمام يا به فرهاد تلفن ميكنم يا سرم رو توي نت گرم ميكنم . ... تا از يادش و لبخندش فرار كنم ... يادش ... لبخندش.... صداش...
واي همدم بهتره برم فكر كنم يكي از اون وقتاست كه بايد به فرهاد تلفن كنم ....
نتـــــــــرس . . .

اگـــــــر همــــــــ بخـــــواهمــــــــ
از ایـــن دیــــــــوانـه تـر نمیــشومـــــــــ !
گفـــــته بودمــــــــ بی تـــو سخــــت میگــــــذرد بـی انـصـافــــــــ !
حـــــرفمــــــ را پس میگــیرمـــــــــ
بــی تــــــو انگـــــــار اصـلا نمـیگــــــذرد!