.... با دیدن یک سوسک و چندین و چند مورچه ی زشت و سیاه و کوچک چنان جیغ بلندی کشید که ونداد مثل جت از اتاق بیرون امد!

خم شد تا باتری ای که زیر مبل بود را بر دارد... حس کرد دستش را چیزی قلقلک میدهد.... مبل را کمی کنار کشید.... با دیدن یک سوسک و چندین و چند مورچه ی زشت و سیاه و کوچک چنان جیغ بلندی کشید که ونداد مثل جت از اتاق بیرون امد!
با دیدن سوسکی که به سرعت از جلویش گذشت خودش را به بالای مبل رساند.
ونداد دمپایی روفرشی اش را برداشت. حالت بلوط کاملا مشخص بود چه اتفاقی افتاده است.
با صدای بلوط که گفت: اوناهاش... با یک ضربه کارش را ساخت.
بلوط هنوز روی مبل ایستاده بود.
ونداد یک دستمال کاغذی برداشت وگفت: مگه بازم هّ هّ هّ هست؟
بلوط: هان؟ نه...
ونداد:خوب بیا پایین...
بلوط با عصبانیت گفت: مورچه ها...
ونداد چشمهایش را ریز کرد وگفت: مورچه؟
بلوط اب دهانش را فروداد وگفت: مورچه ها ... یه عالمن... زیر مبل....
ونداد لبخندی زد وگفت : خیلی خوب بیا پایین...
بلوط: نه .... نه نه...
ونداد: مگه از مورچه هم میترسی؟
بلوط: من ؟ نه...
ونداد:جدی؟
بلوط: من نفرت دارم...
ونداد: اهان.... یّ یّ یّ یعنی حالت بهم میخوره و تهوع مّ مّ مّ میگیری؟
بلوط تند گفت: اره .... وای همه ی حشرات چندش اورن... از همشون بیزارم...
ونداد اهی کشید. یعنی او و مورچه یکی بودند که بلوط از جفتشان در وهله ی اول نفرت میگرفت در مرحله ی دوم تهوع!
مبل را بلند کرد و کناری گذاشت.
چه افتضاحی بود.
یک پس مانده ی سیب زیر مبل افتاده بود و یک عالم مورچه...
بلوط با چندش اهی گفت و ونداد گفت: من که سیب دّ دّ دّ دوست ندارم...
بلوط خورده بود ومنکرش نبود.
ونداد راست ایستاد وگفت: هر کی خورده خّ خّ خّ خودشم جمع کنه...
بلوط مات شد. نه... این نه...
با صدای چندشی گفت: من ؟
ونداد: شاهکار خودته...
بلوط با من من گفت: من... من من نمیتونم....
ونداد: نمیخورنت ...
بلوط: نه....
ونداد متفکرانه به او خیره شده بود.
و بلوط ملتمسانه به او نگاه میکرد. می مرد اما به ان موجودات ریز که وول میخوردند نزدیک نمیشد...
ونداد نفس عمیقی کشید و گفت: یه معامله...
بلوط: چی؟
ونداد یک تای ابرویش را بالا انداخت و بلوط تند گفت: شرط بی ربط بخوای پا میشم از این خونه میرم... چون با این گند وکثافت دیگه جای موندن نیست...
ونداد تند گفت: کتلت...
بلوط: هاااان؟
ونداد دوباره تکرار کرد: کتلت....
بلوط به مورچه ها نگاه میکرد.... خیلی زیاد بودند... مسخره ها فکر کرده بودند لابه لای پرز های فرش خانه و کاشانه و اشیانه است... چندش ها لابد برای خودشان انبار هم داشتند و اذوغه برای زمستان جمع میکردند.
بلوط سرش را تکان داد وگفت: باشه... ولی کل خونه رو مرتب کن... شاید زیر همه ی مبلا همین بساط باشه...
ونداد: یه کتلته ها... اصلا نّ نّ نّ نخواستم... داشت به سمت اتاقش میرفت که بلوط تند گفت: من که گفتم باشه...
ونداد با شیطنت به سمت اتاقش رفت که بلوط دوباره گفت: من که قبول کردم...
ونداد برگشت و گفت: میرم جارو برقی وبیارم!
بلوط نفس راحتی کشید و ونداد مشغول شد... کل هال وپذیرایی را جارو کرد.
برای گرد گیری خانه هم یک فکری باید میکرد.... خانه رسما خاک شده بود.... بلوط که با ان تیپش دست به سیاه وسفید هم نمیزد... همین شام امشب هم از صدقه سری مورچه ها میخورد!

درحالی که به خودش کش و قو س میداد از جایش بلند شد.
با صدای حرف زدن کسی با صدای اشنای ونداد چشمهایش بیشتر باز شد .
صدای یک زن بود که با ونداد حرف میزد.
یک زن؟؟؟ اگر هوویش باشد هر سه نفرشان را به اتش میکشید!!!
نیم خیز شد و لای در اتاق و باز کرد. یک زن وسط سالن ایستاده بود. بلوط بی توجه به لباسش که یک تاپ وشلوارک خیلی کوتاه مشکی بود در را کامل باز کرد.
زن نسبتا پنجاه و خرده ای ساله وسط سالن رو به روی ونداد ایستاد ه بود.با یک بلوز ریون سیاه که جلوی سینه اش گلدوزی سفیده شده بود و یک دامن مشکی و جوراب های مشکی... صورتش گرد بود و چشمهای زاغی داشت.
روسری سفید مشکی ای هم به سرش کرده بود.
کمی تپل و گرد بود.
بلوط با ریز بینی نگاهش میکرد.
زن با احساس حضور او به سمتش چرخید وگفت: سلام خانم... اقا ماشالا.. چشمم کف پاشون... چه خانمی هم هستن... چه قدرم خوشگلن... ای شالا به حق علی خوشبخت بشین... ای شالا به حق امام غریب غم به دلتون نشینه.... ای شالا که همیشه دلتون شاد باشه ... تنتون سلامت باشه... این اخر هفته که میرم امام زاده صالح دو تا شمع هم به نیت خوشبختی شما روشن میکنم.... الهی به حق فاطمه ی زهرا همه ی جوونا خوشبخت بشن... الهی که عاقبت بخیر بشین.... اقا ونداد هزار ماشالا یه تیکه جواهره... چه چشمایی دارین .... تخته کجاست... بزنم به تخته چشم نخورین... اقا حواستون به خانمتون باشه... چشم ملت بخیله... شوره... من یه دعا نویس میشناسم.... دعاهاش رد خور نداره... میگم برای تنگ نظرا که طاقت خوشبختی شما رو ندارن یه دعا وطلسم بده.... اقا حواستون...
ونداد با تشر گفت: ماجده خانم اینقدر حرف نزن .. م ّ مّ مّ خمو خوردی...
ماجده خانم: واه اقا ... من کی حرف زدم.... ؟
با توجه به اینکه چشم از بلوط بر نمی داشت ... لبخندی نثارش کرد وگفت: صبح به خیر عزیزم... خوب خوابیدی؟
ونداد: خوب من باید برم....
ماجده خانم: من جای وسایل واز کی بپرسم؟
بلوط ترجیح میداد بداند ماجده خانم کیست...
ونداد خودش توضیح داد: ماجده خانم... هفته ای دو بار میان تا خونه رو تمیز کنن... هر کاری داری بهشون بگو... و زیر گوش بلوط اهسته گفت: فّ فّ فّ فقط خیلی پر حرفه....
و لبخندی زد و صورت بلوط را نوازش کرد وگفت: مّ مّ مّ من میرم ... و رو به ماجده خانم گفت: ماجده خانم.... صبحانه ی بلوط رو اماده کن....
ماجده خانم: چشم اقا... امر دیگه... ظهر تشریف میارین؟ غذا بذارم؟ یا خانم می پزن؟
ونداد با شیطنت گفت: خانم می پزن...
بلوط تا امد لب به اعتراض بگشاید ونداد جیم شد و از خانه خارج شد.
بلوط نفس عمیقی کشید .
جلوی برنا باید ابرو داری میکرد نه جلوی ماجده خانم!!!
بی توجه به نگاه خریدارانه ی زن به دستشویی رفت وپس از مسواک و روشویی به اشپزخانه....
ماجده خانم رو به او با محبت گفت: زن نمیگیره نمیگره.... مگر اینکه یه لعبت گیرش بیاد.... میدونستم.... میدونستم اقا ونداد دست رو یه جواهر میذاره... هزار اله* اکبر خیلی بهم میاین...
بلوط چیشی گفت و رو به ماجده خانم پرسید: ببخشین شما میشناسیدش؟
ماجده خانم: نه خیلی عروس خانم... اقای ما یه زمونی باغبون اقا بزرگ وارسته بود... ما هم ای ... کم و بیش...
بلوط: اهان... خوب به کارتون برسید.
و با صورتش نشان داد که تمایلی به ادامه ی بحث ندارد.
صبحانه اش را با اشتها خورد و جمع کردن سفره را به عهده ی ماجده خانم گذاشت و خودش جلوی تلویزیون ولو شد...
ساعت از یازده گذشته بود که ماجده خانم با نگرانی و لحنی که نامطمئن بود گفت: خانم جان؟
بلوط: بله؟ چیزی میخوای؟
ماجده خانم: دیره ها... وقت نهاره.... نمیخواین درست کنین؟ الان اقا پیداشون میشه...
بلوط فکرکرد اقا؟ تنها چیزی که نیست همین اقا بودن بود!!!
با کلافگی گفت: من اهل اشپزی نیستم.....
ماجده خانم چنان اوا خاک برسرمی گفت که بلوط سیخ نشست.
ماجده خانم فوری گفت: این چه حرفیه... اقا خودش گفت شما باید نهار بار بذارین... اگه نه که دستپخت منم بد نیست.... ولی معلومه اقا حاضره کل یوم و روزه باشه اما به عشق غذای شما افطار کنه... از قدیم گفتن زن جماعت از راه شکم شوهرشو تو مشتش میگیره.... ماشالا هزار الله اکبر از خانمی و خوشگلی که هیچی کم نداری....از خونه زندگیتم معلومه از هر انگشتت یه هنر میریزه... بلند شین خانم... بلند شین که اقا گرسنه میرسه ... حیفه دلش بشکنه... از روز اول نباید بد عادتش میکردین.... اینقدر غذاهای خوشمزه جلوش گذاشتین که اقا به من تشر میزنه که شما باید اشپزی کنین... وگرنه به قول خدا بیامرز اقا رحیم دستپخت من تو محلمون معروف بود....
بلوط کلافه گفت: خیلی خوب...
و به سمت اشپزخانه راه افتاد. این زن چقدر حراف بود. هرچند ز ن بدی به نظر نمی امد.
ماجده خانم: خانم جون.... ماکارانی درست کنین... اقا عاشقشه.... من نمیدونم این برنج دم درازا کجاش خوردن داره... همچین که میخورما میچسبه به گلوم انگار یکی داره چنگ میزنه راه نفسم و بگیره...
بلوط کله اش را خاراند وگفت: من سه تا غذا بیشتر بلد نیستم بپزم.... مرغ و کوکو وکتلت و املت!
ماجده خانم لبخند مهربانی زد وگفت: اخی خانم... ایشالا یا د میگیری.. یعنی باید یاد بگیری.... کاری نداره که.... ماکارانی ها کجان؟
بلوط نفس عمیقی کشید و گفت: فکر کنم تو این کشوه .... ودر کشو را باز کرد. با دیدن قاشق و چنگال ها ... ان را بست و کشوی دیگر را باز کرد.
در ان هم دم کنی و دستگیره بود.
کابینت ها را باز کرد و گفت: فکر کنم اینجا باشه...
و پیرکس ها به او دهن کجی کردند.
ماجده خانم با حالت مچ گیرانه داشت او را نگاه میکرد. بلوط فکر کرد ان روز که خرید کردند وخرید ها را جا به جا کردند چه چیز را کجا گذاشتند!!!
ماجده خانم کابینت پایین را باز کرد وگفت: اینجاست خانم...
بلوط فکر کرد فضولی هم به پر حرفی هایش باید اضافه کند... به ثانیه نگذشت که فکر کرد چقدر مفلوک است که باید یاد بگیرد ماکارانی بپزد تا شوی عزیزش از دوندگی برای پیدا کرد ن کار باز گردد وسفره ی مهر برایش پهن کند!!! چقدر مزخرف. ماجده خانم ول کن ماجرا نبود....
بعد از دم کردن تازه مجبور شد سالاد هم فراهم کند... با حرص فکر میکرد ماجده خانم درخدمت اوست یا او در خدمت ماجده خانم و ونداد!
اگر دستش به ونداد برسد...
فردا دانشگاه شروع میشد بهانه داشت دست به سیاه وسفید دیگر نزند.ارزوی دستپختش هم به دل ونداد می گذاشت.

گر دستش به ونداد برسد...
فردا دانشگاه شروع میشد بهانه داشت دست به سیاه وسفید دیگر نزند.ارزوی دستپختش هم به دل ونداد می گذاشت.
این یکی هم اخریش بود، می مرد هم اشپزی نمیکرد.
ماجده خانم صدا زد: خانم جان....
بلوط تند گفت: بله... ازترس اینکه به ان خانم جان بیست جمله ی دیگر هم اضافه کند فرز هر چه میگفت انجام میداد و برای ونداد خط و نشان میکشید.
ماجده خانم با لبخند گفت: ماشالا خوب تر وفرزی ها... منم هم سن تو بودم.... همچین فرز بودم که همه ی فامیل به به و چونشون به هوا بود...
خوب دخترم برو یه دوشی بگیر... یه کم به خودت برس الان اقا پیدا میشه...
بلوط تقریبا جیغ زد: چی؟؟؟؟
ماجده خانم دستش را گرفت وکشان کشان او ر ا به سمت حمام می برد و در همان حال تند تند میگفت: بده ا صبح تا به حال کار کردی ... بوی پیاز داغ گرفتی... اینجوری جلوی شوهرت بیای سر چها ر روز طلاقت میده... خوبیت نداره... تازه عروسی... باید همونطوری باشی که قبل عروسیت دیدتت...
و بلوط رارسما به داخل حمام هل داد و در را هم بست.
خدایا این دیگر که بود.
هرچند بدش نمی امد یک دوش اب گرم داشته باشد. خستگی اش در میرفت. بنابرین اب داغ را باز کرد و در وان ولو شد.
**************************
***********************************
ونداد در اتاقش روی تخت نشسته بود و فکر میکرد.
شاید در باورش نمیگنجید که وقتی بیاید و کتاب هایش را از کتابخانه بردارد حرفهایی بشنود که اصلا توقع شنیدن انها را نداشت. به کتاب های نتش نگاه میکرد و سعی داشت حرفهایی که شنیده بود را در ذهنش حلاجی کند.
شاید اگر در بدو ورودش ان حرف ها را نمی شنید ... ان هم از سوی برادرش... اینقدر مثل اشفته ها به خودش نمی پیچید.
صدای بلند وحید که مدام میگفت: همیشه ونداد براتون عزیز بوده... خدا رحم کرده که هیچ پخی هم نشده ... اینقدر لی لی به لالاش گذاشتین چه گلی به سرتون زد ؟ یا حرفهای خواهرش ویدا که میگفت:یه چک سفید دادین دستش... هیچ میدونین میتونه کل حساب و خالی کنه تازه یه چیزم بهش بدهکار بشیم؟.... فکر کردین دلش برای ما میسوزه؟ من رو سهم الارثم حساب باز کردم.... از اجاره نشینی خسته شدم....
وحید که مداخله کرد وگفت: داره زندگیمونو غارت میکنه.... اول پیانو رو برداشت برد .. پس فردا به دوتا تیکه قالی زیر پاتون هم رحم نمیکنه... هیچ میدونین اون پیانو چقدر قیمت داشت؟
در جواب تمام این داد وفریاد ها بهادر وسودی تنها سکوت کرده بودند.
موهایش را به چنگ کشید.
حتی وقتی وارد خانه شد و وحید و ویدا او را دیدند توقع یک عذرخواهی یا شوکه شدن را داشتند اما در رویش این همه حرف وحدیث زده بودند.
دیگر داشت روانی میشد.
این چه وضعی بود. پدرش هنوز زنده بود... هنوز بود اما ویدا طلب ارث میکرد.
اگر او راضی به ازدواج با بلوط شد ... شرطی خواست که هنوزم اجرایش نکرده بود. چک سفیدی که هنوز در ان رقمی ننوشته بود...
بقیه ی چیزها خود به خود مهیا شد... خرید خانه و ماشینی که پدرش به عنوان قبول زحمت و هدیه ی عروسی به او اهدا کرد...
اما وحید از بزرگتری میگفت و از اینکه هنوز سروسامان نگرفته است... وحید طعنه و کنایه میزد و ویدا طلب ارث میکرد...
سودی دم نمیزد و بهادر انگار از شنیدن این حرفها بدش نمی امد. انگارباور داشت انگار قبول داشت که پسر کوچکش همه ی انها را به خاطر پول دور زده بود.
با تقه ای که به در خورد سرش را بلند کرد.
سودی لبخندی به رویش زد و وارد اتاق شد.
ونداد لبخندمحوی زد و سودی گفت: ناراحت نشی ازشون... دعوا تو همه ی خانواده ها پیش میاد... مگه نه؟
ونداد چیزی نگفت.
سودی دستش را لا به لای موهای او فرو برد وگفت: مرد شدی...
ونداد خندید وگفت: نبودم؟
سودی: الان معلومه زن داری... خانواده داری... کار داری.... اقای استاد...
ونداد نیش خندی زد و یاد حرف وحید افتاد که بلند بلند گفت: مگه این میتونه چهار کلمه حرف بزنه... ارسلان غریبه بود چنین نظری نداشت... شاید اگر بخاطر ارسلان نبود هیچ وقت این کار را نمیپذیرفت.
شاید هم بخاطر حضور بلوط... چند وقت دیگر هم دفاع از تز داشت ... پایان نامه اش راباید تحویل میداد. هرچند اماده بود ... اما... باسوال سودی به خودش امد.
سودی:بلوط دختر خوبیه نیست؟
ونداد چیزی نگفت.
سودی با لحنی به رنگ دلهره گفت: راضی هستی؟
ونداد به چشمهای مادرش خیره شد.
نگرانی در انها دو دو میزد.
سودی هنوز منتظر بود.
ونداد لبخندی زد وگفت: خیلی...
سودی نفس راحتی کشید وگفت: واسه ی دل خوش کنک من که نمیگی؟
ونداد: نه بّ بّ بّ بخدا ... بلوط خیلی دختر خوبیه....
سودی: میدونستم با هم کنار میاین.... میدونستم .... نمیخوای دعوتش کنی اینجا... ما هنوز پا گشا نکردیم شما رو...
ونداد خندید وگفت: فردا دانشگاه ها شروع میشه... بّ بّ بّ بذار بعد از اون...
سودی لبخندی زد وگفت: دلم برات تنگ شده بود....
ونداد دستش را روی شانه ی مادرش گذاشت وگفت: منم....
سودی نفس عمیقی کشید وبغضش رافرو داد وگفت: تو ناراحت نیستی نه؟ از دست خواهر و برادرت ناراحت نیستی مگه نه؟
ونداد: نه نیستم ...
و بوسه ای به سرمادرش نشاند.
سودی: نهار وبمون.... باشه؟
ونداد خواست لب به اعتراض باز کند که سودی گفت: اگه نه بیاری فکر میکنم رنجیده ای هنوز...
ونداد: باشه...
سودی لبخندی زد وگفت: قیمه است...
ونداد: هرچی بّ بّ بّ بپزی خوشمزه است....
سودی:پس برو دست و روتو بشور... یه نهار دو نفره با مادرت بخوری...
ونداد: چشم...
خواست بلند شود که صدای موبایلش درا مد. از خانه بود.
-بله؟
صدای ماجده خانم در گوشش پیچید که با غر گفت: اقا کجایین؟ خانم دو ساعته منتظرتونه...
ونداد لبخندی زد وگفت: برای نهار نّ نّ نّ نمیام ماجده خانم.... به بلوطم بگو ... خداحافظ.
منتظر پرحرفی ماجده خانم نشد وگوشی را قطع کرد.
بلوط به ماجده خانم نگاه میکرد که دوباره شماره میگرفت.بعد از دو ساعت اصرار ماجده خانم که صبر کند تا ونداد بیاید ... گرسنگی را تحمل کرد...
دستی به بلوز نارنجی و شلوار قهوه ای اش کشید و فقط به اتاق رفت تا انها را در بیاورد. بوی ماکارونی در خانه پیچیده بود. اما دیگر ...!
ونداد گوشی اش را روی سایلنت گذاشت ورو به سودی با هیجان گفت: پیش به سّ سّ سّ سوی قیمه....
بعد از ان همه بحث کسی در خانه نمانده بود.
انصاف نبود سودی را تنها بگذارد...

بعد از ان همه بحث کسی در خانه نمانده بود.
انصاف نبود سودی را تنها بگذارد.
با به به و چه چه مشغول بود و سودی هم از زندگی اش می پرسید.
ناچارا متوصل به دروغ شده بود و از عالی بودن بلوط میگفت که چقدر مهربان است! جان خودش... هرچند دروغ هم نمیگفت دیروز که مهربان بود.
سودی برایش غذا کشید وگفت: حالا که میری سر کار هوای بلوطم باید بیشتر داشته باش خوب؟
ونداد با دهان پر گفت: ازچه لحاظ؟
سودی: دخترا از خرج کردن خوششون میاد... یه وقت کم نذاری براش.... تو هم که بزنم به تخته وضعت خوبه...
ونداد لبخندی زد وگفت: اونی که مّ مّ مّ میخوای بگی و بگو...
سودی لبخندی زد و اهی کشید وگفت: میخوام میونه رو بگیرم... یه قیمتی بنویس ... بذار خیال این دو تا هم راحت بشه...
ونداد: چه اصراریه که اینقدر زّ زّ زّ زود همه چیز خرج بشه؟
سودی: وحید و که میشناسی... اتیشش تنده... ویدا هم شوهرش مجبورش کرده... وگرنه...
ونداد نفس عمیقی کشید وگفت: من قصد ندارم بّ بّ بّ به حساب اقا بزرگ دست بزنم... حّ حّ حّ حداقل فعلا... هنوز سالگردش هم نشده... اون پس اندازی هم که خّ خّ خّ خودم داشتم و اون مقداری هم که تو و بابا دادین برای زندگیم ... گذاشتم روش ... کفایت میکنه... من هنوز دارم از سوّ سوّ س ّ سّ ...
سودی: سود....
ونداد: از سود همونا استفاده میکنم... کارمم که درست شد...
سودی اهسته گفت: لج کردی؟
ونداد دست مادرش را گرفت و با لبخند گفت: نه بخدا.... مّ مّ مّ مگه بچم لج کنم؟
سودی با بغض گفت: وحید بزرگتره.... ببخشش .... از ته دلش نبود...
ونداد : مهم نیست مادر من... بّ بّ بّ بذار هرچی میخواد بگه.... من برم... الان عمو اینا میرسن...
سودی اهی کشید وگفت:خدا رو شکر نبودن... وگرنه جلوی اونا چه ابر رو ریزی میشد....
ونداد بابت غذا تشکر کرد و رفت تا کتش را بپوشد و کتاب های مورد نیازش را بردارد که سودی بلند گفت: عمو بهرامت کلی ازت گلکی کرد.... با دیدن پوشش ونداد گفت: کجا؟ برات چایی ریختم....
ونداد لبخندی زد و روی مبل نشست وگفت: چرا؟
سودی: میگفت نه زنگی میزنی... نه حال و احوال می پرسی... دخترشم که باهاشون قطع رابطه کرده.... اما دیروز برنا که برگشت کلی از تو و بلوط ترعیف کرد. باهم میسازین نه؟
ونداد لبخندی زد وگفت: دیروز یه چِیزی شد...
سودی با نگرانی گفت: چی؟
ونداد: بلوط فّ فّ فّ فهمید که من یه گوشم نمیشنوه... خواستم بگم صدقه سری بابای عزیزته...
سودی با ترس گفت: یه وقت کار باباشو سر اون تلافی نکنی...
ونداد: نه ... فکر نکنم بدونه... سودی؟ من کی چنین کاری کردم؟
سودی : گفتم نکنه...
ونداد: با پدرش مّ مّ مّ مشکل دارم .. نه خودش...
سودی: با پدرشم نباید مشکل داشته باشی.... پدر زنته.... نمیشه که ازش دلخور باشی... اصلا صحیح نیست.... تو که کینه ای نبودی ونداد...
ونداد: من از کسی کینه بدل ندارم....
سودی: معلومه که نباید داشته باشی.... من پسرم و اینطور بار نیاوردم .... ببخش وفراموش کن . همین...
ونداد لبخندی زد وگفت: چشم... اجازه ی مّ مّ مّ مرخصی هست؟
سودی: دلت پیش زنته... خوب برو.. یه روزم نمیتونم پسر م و سیر ببینم...
ونداد: سودی خانم... حسود شدیا...
سودی با هیجان گفت: چند وقت دیگه تولدشه... پنج مهر میدونستی...
ونداد:واقعا؟
سودی: اره.... برنا گفت ... گفت که به تو هم بگم... میخوای یه جشن کوچیک بگیریم براش؟
ونداد داشت فکر میکرد... جشن؟
با کمی مکث گفت: حالا یه فّ فّ فّ فّ فکری میکنم...
سودی لبخندی زد و ونداد و خم کرد تا گونه اش را ببوسد.
ونداد خداحافظی کرد و سوار اتومبیلش شد... با گذشتن از مقابل پاساژ فروش گوشی موبایل.... فکری به سرش زد. حتما بلوط خوشش می امد.
با دیدن سری جدید گوشی ها و قیمت های هنگفتشان.... فکر کرد سری گلکسی سامسونگ اس 2 از همه زیباتر و دخترانه تر است.
ایفون یوقور بود... مردانه بود. اما ظرافت گلکسی ها... حالا کو تا 5 مهر ... نمی توانست دست روی دلش بگذارد همان را خرید... قیمت روز بازار واقعا سرسام اور بود. بخصوص اینکه میدانست چهار روز دیگر قیمت ها افت میکنند.
یک سیم کارت صفر دوازده هم برایش خرید.... شماره ی خودش هم اول همه سیو کرد.
هرچند میل نداشت شرط اکبند بودن جعبه را از دست بدهد. اما بهر حال/ تا روز تولد باید ان را پنهان میکرد.

هرچند میل نداشت شرط اکبند بودن جعبه را از دست بدهد. اما بهر حال/ تا روز تولد باید ان را پنهان میکرد.
اتومبیل را در پارکینگ پارک کرد با دیدن اقا وکیلی همسایه ی طبقه ی پایین لبخندی زد وگفت: سّ سّ سّ سلام... روزتون بخیر...
اقای وکیلی: به به ... مهندس وارسته... حال شما... در خدمت باشیم؟
ونداد لبخندی زد وگفت: خدمت از ماست... شما بفرمایید...
اقا وکیلی: قربانت پسرم...
ونداد: با اجازه... و وارد اسانسورشد.
در را با کلید باز کرد. با اینکه عصر بود اما فضای خانه به خاطر ضخامت پرده های زرشکی که با دو ست مبل زرشکی با چوب البالویی سوخته ست بودند. تاریک بود.
سر سری نگاهی به اطراف انداخت. خانه کمی به نظرش تغییر پیدا کرده بود. به محض ورود به پذیرایی مستطیل شکل دراز چشمش افتاد به تلویزیون ال ای دی و سینمای خانگی اش کلا پخش وپلا شده بودند و در چهار طرف خانه چهار باند مانند سیخ جگر راست ایستاده بودند.
مبل های راحتی ال مانندی که پارچه اش ترکیبی از سیاه وزرشکی وصورتی چرک بود جلوی تلویزیون بود و ست مبل رسمی تر در انتهای هال به صورت گرد چیده شده بود.
هرچند توازن نسبتا خوبی برقرار شده بود.
میز نهار خوری دوازده نفره به رنگ همان ست رسمی هم درست زیر اپن قرار داشتند.
ابروهایش را بالا داد و در را بست.
جای تابلو فرش هایی که مادر بلوط ان ها را نصب کرده بود خالی بود و یک مزرعه ی افتاب گردان که نصفه نصفه در چهار تصویر وقاب نقش بسته بود به صورت نا مرتب پایین و بالا به دیوار بالای تلویزیون اویخته شده بود.
این تابلو در اتاق بلوط بود.
دو تابلو فرش هم با فاصله در قسمتی که انگار برای پذیرایی مهمان در نظر گرفته شده بود و شکیل تر به نظر میرسید به دیوار نصب شده بود.
با لبخند وارد خانه شد.
در را باد زد و بست.
بلوط در اتاق را باز کرد... چشم غره ای نثارش کرد و به اشپزخانه رفت.
ونداد با هیجان سلامی کرد وگفت: خونه خّ خّ خّ خیلی عالی شده... کار توه؟
بلوط سکوت کرده بود.
ونداد باز پرسید: ماجده خانم ساعت چند رفت؟
بلوط یک لیوان چای برای خودش ریخت و کل باقی محتویات قوری رادرسینک خالی کرد.
ونداد مات گفت: داری چیکار میکنی؟شاید منم چایی خواستم...
بلوط پوزخندی زد ویک تای ابرویش را بالا داد وگفت: از این به بعد تو این خونه هرکس برای خودش غذا درست میکنه... چایی میاره.... میبره... ظرف هاشم خودش میشوره... فهمیدی یا نه؟
ونداد نیش خندی زد وگفت: نه...
بلوط تک تک کلمه ها و حرفهایش را دوباره تکرار کرد.
باز گفت: فهمیدی؟
ونداد اهسته با لحن ملایمی گفت: معنی این مّ مّ مّ مسخره بازی ها چیه؟
بلوط تند گفت: من کلفتت نیستم... خدمتکارت نیستم....
ونداد: پس چی هستی؟
بلوط : هیچی...من برای تو هیچی نیستم... تو هم برای من هیچی نیستی...
خواست از کنارش رد شود که ونداد بازویش را گرفت و با ملایمت گفت: بشین با هم حرف بزنیم...
بلوط: من حرفامو زدم... نشنیدی؟ میخوای بلند تر بگم؟
و با صدای فریاد مانندی شروع کرد به حرف زدن...
ونداد با کلافگی گفت: چته تو؟
بلوط نفس عمیقی کشید وگفت: چمه؟ هیچی... یعنی اگرم باشه به تو مربوط نیست...
ونداد: تو که تا دیّ دیّ دیّ دیروز خوب بودی؟ الان چرا عصبانی هستی؟ مگه چی شده؟
بلوط: هیچی.... من همینم که هستم... ثانیا من اصلا دلم نمیخواد که تو کارام دخالت کنی...
ونداد: بلوط من شوهرتم....
بلوط بلند بلند عصبی خندید وگفت: خیلی مسخره ای... شوهر کجا بود؟ فکر کردی چون اسمت تو شناسنامه امه دیگه همه چیز تمومه؟ من چی از تو میدونم... هیچی... تو چی از من میدونی...؟
ونداد با تعجب گفت: من که خواستم بفهمم... تو بودی که مّ مّ مّ مخالفت میکردی.... من که گفتم بهم یه فرصت بدیم...؟
بلوط: به تو؟ من به تو فرصت بدم؟ صد تا بهتر از تو رو بدون اینکه بهشون نگاه کنم و رد کردم... وای به حال تو یکی... هم من میدونم هم تو... من و تو جفتمون مخالف این ازدواج بودیم... اما زورمون کردن.... حالا یکی دیگه داره زورم میکنه این وضع و تحمل کنم... یه عوضی که هیچ چیز براش مهم نیست..... با نهایت خودخواهی به فکر خودشه تا بخواد با من باشه... ولی من ارزشو به دلت میذارم... مطمئن باش... حتی اگه به پام بیفتی... حتی اگه التماسم کنی....
ونداد فکر کرد حتی اگرزورش کند؟
با این حال حرفی نزد.
بلوط با تندی گفت: من اگه اینجام... اگه هنوز دارم تحملت میکنم... فقط بخاطر اینه که اینجا خونمه... تو این شهر دانشگاه میرم.... بیچاره به خاطر تو نیست ... نصف این خونه به نام منه... یادت که نرفته؟
ونداد هنوز ساکت بود.
بلوط ازاشپزخانه بیرون میرفت که ونداد اهسته گفت: اما من دوست دارم...
بلوط ایستاد. سیخ و صاف در چهار چوب اشپزخانه ایستاده بود.
ونداد نفسش را آه کرد وگفت: من تو همین چند وّ وّ وّ وقت کم... بی پرده گفت: من نمیخوام از دست بدمت...

همین چند وّ وّ وّ وقت کم... بی پرده گفت: من نمیخوام از دست بدمت...
بلوط به سمتش چرخید در چشمان عسلی او نگاه میکرد.
ونداد ملتمسانه به او خیره شده بود. با چهر ه ای درهم و لحنی که بوی صداقت میداد...
بلوط خشکش زده بود.
ماتش برده بود. متحیر انگار که جادو شده باشد و طلسم به ونداد نگاه میکرد...
سکوت بدی میانشان برقراربود.
موزیک متن فضا تیک تاک ساعت بود و صدای موتوری که از کوچه رد شد و صوتش از پنجره ی باز اشپزخانه به گوش میرسید.
روبه روی هم ایستاده بودند... بلوط سکوت را شکست و به ارامی گفت: وای عزیزم من مدت ها بود که منتظر یه اعتراف از جانب تو بودم... منم میخوام اعتراف کنم... تو میدونستی که عشق منی... یک قدم به سمتش جهش برداشت وگفت: من عاااشقتم ونداد... میفهمی؟
و دست چپش را روی لبش گذاشت و ناشیانه کل کشید ...
همان دستش را پشت گوشش برد و کمی خم شد و گفت: ببین این پشت مخمل میبینی؟؟؟ یا نوع پوشش جیر؟
و با صدای بلندی گفت: فکر کردی من یه کودنم که با این حرف ها خر بشم؟
ونداد نفسش را رها کرد وگفت: بلوط...
بلوط با عصبانیت غیر قابل کنترلی گفت:بلوط چی؟ فرصت بدم؟ چه فرصتی؟ چیکار میخوای بکنی؟ میخوای فقط یه شب باهام باشی؟ داری واسه ی این له له میزنی نه؟ فکر کردی یه دختر 17 18 ساله ام که با این حرفات خر بشم و بگم باشه عزیزم... و با لحن فوق العاده چندش و کش داری گفت: اکی عشقم... تو توقلب منی... من دیوونتم... میدونی هانی من تو رو از همون لحظه ی اول که دیدم یه دل نه صد دل عااااشقت شدم... میمیرم برات...
ونداد تند گفت: بس کن...
بلوط با داد گفت: چرا؟ چرا؟ اعصابت خرد میشه؟ به تریش قبای جناب وارسته بر میخوره.... چرا هانی؟ بذار منم بهت ابراز احساسات کنم... بزاربگم چقدر ازت بدم میاد... بذار بگم که چقدر حالم ازت بهم میخوره... بذاربگم ازت متنفرم... بیزارم.... بذار بگم که برات مثل یه عروسک میمونم... برای همتون.... برای پدرم برای تو... برای کسایی که بیست سال نمیشناختمشون... همتون خواستید زندگی منو خراب کنید... همتون....
فکر کردی چون دارم باهات زندگی میکنم همه چی تموم شده؟ فکر کردی من عاشقت میشم؟ فکر کردی من یه دختر سنتی ام که هرچی سرنوشت گذاشت جلوشو با جون و دل قبول کنه؟ ارررره؟ برات مثل چیم؟ یه عروسک پشت ویترین که دوست داری لمسش کنی وباهاش بازی کنی .... ؟ هان؟ نمیتونی.... تو نمیتونی... نمیذارم که بتونی... تو اتیش این هوست بسوز هانی... بسوز... اگه فکر کردی من رام میشم کور خوندی....
اگه یه همچین فکری میکنی سخت در اشتباهی... من نه خام این حرفهای مزخرف میشم... نه خوشم میاد که بدونم توی عوضی چه حسی داری...
و چشم غره ای پایان حرفهایش را اعلام کرد.
از اشپزخانه خواست بیرون برود که روی پاشنه ی پا چرخید ویک تای ابرویش را بالا داد وبا خونسردی گفت: از این به بعد که هات شدی بجای شرح مزخرفات پیشنهاد میکنم یه دوش اب سرد بگیری واقعا موثره... اگه کارساز نبود به این فکر کن که من ازت متنفرم و هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت حاضر نیستم تو رو به عنوان شوهرم قبول کنم...
وبه سمت اتاق میرفت که ونداد سکوتش را شکست و بلند گفت: ولی یه روزی همین جا التماسم میکنی کّ کّ کّ که با هم باشیم... مطمئن باش.
بلوط بلند بلند خندید ... انقدر که دلش را نمایشی گرفت وروی زمین نشست وگفت: وای خدا... تو چه جوکی بودی من نمیدونستم... التماس؟ برای تو؟
خیلی سوژه ای... ببین من حاضرم همین الان التماست کنم که طلاق بگیریم... منم برم سر زندگیم...
ونداد پوزخندی زد وگفت: مطمئن باش که به التماسّ س ّ سّ سم میفتی.... کتش را برداشت و از خانه خارج شد.
بلوط صورتش سرخ شده بود. پسره ی احمق...

بلوط صورتش سرخ شده بود. پسره ی احمق...
هنوز عصبانی بود. در خانه تند تند راه میرفت.سرخ شده بود.... قلبش تپش وارانه میکوبید.
نفسش داغ بود. از حرص وعصبانیت ارام نمیگرفت... اصلا نفهمید که چه موقع صورتش خیس اشک شدند...
یک پسر مثل ونداد عاشقش شده بود؟ واقعا؟ جوک سال بود.... خنده دار ترین لطیفه!!!
اینقدر مفلوک شده بو د که یک پسر ناشنوای اکله عاشقش شود ؟؟؟
سرش در حال انفجار بود. دوست داشت بمیرد... گریه میکرد... و فحش میداد... لعنت میفرستاد به باعث وبانی این سرنوشت شوم...
انقدر فحش وبد وبیراه و ناسزا زیر لب به او گفته بود و در ذهنش تلافی تک تک حرفهایش را سرش دراورده بود و مجازاتش کرده بود که از خستگی روی کاناپه خوابش برد.
با صدای تق و توق از خواب پرید. ساعت مچی اش را نگاه کرد... شش بود. شش غروب یا صبح؟... سرش را بلند کرد. رویش پتو کشیده بودند!
البته فعلش جمع نبود. اون رویش پتو کشیده بود!!!
ونداد مقابلش سبز شد وگفت: خوب خوابیدی عزیزم؟
بلوط دندان قروچه ای کرد و پتو را به طرفی انداخت ...
از جایش بلند شد و به دستشویی رفت... چشمهایش وحشتناک سرخ شده بودند.
با پاشیدن اب سرد کمی داغ سرش ارام شد... موهایش مثل وحشی ها نا مرتب دور صورتش را قاب گرفتند... باید به یک ارایشگاه میرفت. ابروهایش مثل دختر دبیرستانی ها شده بود... هرچند در این زمینه نیاز به ارایشگاه رفتن نبود خودش یک پا استاد بود.
فردا دانشگاهش اغازمیشد... باید دستی به خودش میکشید.
از دستشویی بیرون امد.
ونداد با لبخند گفت: عزیزم برات قهوه اماده کردم...
بلوط چشمهایش را ریز کرد.
ونداد دوباره گفت: سرد میشه ها...
بلوط روی کاناپه نشست.سینی محتوی دو فنجان قهوه بود و یک جعبه شوکلات و دو تکه کیک مجلسی ...
یک تای ابرویش را بالا داد و ونداد کاغذی را به سمتش گرفتو گفت: بیا این ادرس خونه است... این شّ شّ شّ شماره تلفن منه... فردا موقع برگشتن شاید بدردت خورد به احتمال یّ یّ یّ یک درصد... اینم کلید خونه است.... هم درورودی ... هم در مجتمع...
بلوط هنوز مات رفتار ونداد بود.
ونداد با مهربانی گفت: سرد شد قهوه ات ...
بلوط نا مطمئن فنجان را برداشت.
زیر چشمی داشت به ونداد نگاه میکرد. فنجان را به لبهایش چسباند... نکند سمی باشد؟
با استرس از نوشیدن قهوه منصرف شد.
ونداد لبخندی زد وگفت: با اینکه تازه اول مهره... هّ هّ هّ هوا خیلی سرده ... اخبار میگفت احتماله بّ بّ بّ برف بیاد...
بلوط مسکوت به او خیره شده بود.
ونداد: راستی این شال گردنم برات خریدم...
یک شال کرم قهوه ای بود ... بلوط به ان دست هم نزد.
ونداد خودش ان را بین دستهای بلوط گذاشت وگفت: بابت ظهر... ببخش...
بلوط به او نگاه کرد.
ونداد لبخندی زد وگفت: من تو رو بّ بّ بّ بخاطر خودت میخوام....
بلوط پوفی کشید و ونداد گفت : من و تو فعلا با هم زندگی میکنیم.... بهتر نیست هّ هّ هّ همه چیز و بهم زهر نکنیم؟

بلوط پوفی کشید و ونداد گفت : من و تو فعلا با هم زندگی میکنیم.... بهتر نیست هّ هّ هّ همه چیز و بهم زهر نکنیم؟
ونداد با لحن ملایمی گفت: رنگ کرم بهت میاد...
بلوط با حرص از جابلند شد... خواست به اتاق برود اما بازگشت و شال را از روی میز برداشت...
ونداد چشمهایش برقی زد...
بلوط وارد اتاق شد. تا کمر در کمد فرو رفته بود ... بالاخره هدفش را یافت.. همان پیراهن کذایی که بخاطرش گم شده بود و ونداد برایش خریده بود را به همراه شال برداشت و از اتاق خارج شد.
همه را در سینه ی ونداد پرت کرد وگفت: هیچی به من نمیاد... دست از سر من بردار.. من ازت هیچی نمیخوام... بخدا من ازت هیچی نمیخوام... نه لباس... نه شال... نه قهوه... نه هیچ چیز دیگه.... فقط دست از سر من بردار... من نمیخوام زن زندگی تو باشم... میفهمی؟راحتم بذار... من عروسک باربیت نیستم که شصت دست لباس بخری برام و هر روز یکیشو تنم کنی......
با بغض و اعصابی که از خیلی ساعت پیش متلاشی شده بود گفت: ب خدا من ادمم.. به من مثل یه ادم نگاه کن... فکر کن یه پسرم.... فکر کن نمیتونی هیچ وقت با من باشی.. فکر کن اسمم تو شناسنامه ات نیست.... میتونی؟ من فقط ازت یه خواهش دارم... همین... کاری به کارم نداشته باش.. . ولم کن... از جون من چی میخوای؟
با اشکهایی که تحت اختیار خودش نبودند نالید: چرا دست از سر من برنمیداری... ؟ چرا میخوای هر روز ازت متنفر باشم؟ چرا؟
ونداد: من هیچ وقت این فکر تو سرم نبوده... هیچ وقت...
بلوط با حرص گفت: اره می بینم... پس معنی این کارای احمقانه ات چیه؟
ونداد: خّ خّ خّ خواستم از دلت دربیارم... همین...
واقعا به تنها چیزی که دیگر فکر نمیکرد همین بود. بلوط را برای خودش میخواست ... نه چیز دیگر... بلوط را همینطور لجباز میخواست.... دست نیافتنی که حسرت یکبار دیگر مهربانی را بر دلش گذاشته بود.
احمق بود که چنین دختری را بخواهد اما میخواست دست خودش نبود.... با همه فرق داشت. لحن حرف زدنش... رفتارش.. هر کس دیگری بود عین اب خوردن مجاب میشد اما بلوط....
جنس دختر ها را نمیشناخت اما بلوط تک بود. یکی بود ... و حاضر نبود به هیچ قیمتی این یکی را از دست بدهد....
بلوط ارام شده بود.
ونداد با ارامش گفت: مّ مّ مّ معذرت میخوام... فقط خواستم خوشحالت کنم....
بلوط بی تفاوت فینی کشید و گفت: ولی بیشتر عصبیم میکنی... من ازت هیچی نمیخوام... تو هم از من چیزی نخواه...
ونداد با صراحت گفت: باشه...
دیگر کشش بحث کردن نداشت... حرفهای ظهر بلوط هنوز مثل پتک بر فرق سرش کوبیده میشدند. .. او احساساتی بود اما بی انصاف نبود عشق زوری هم نمیخواست... با نجوای بلوط به او نگاه کرد. منکر زیبایی اش نمیشد... منکر خواستنش هم نمیشد اما خواستنش از روی هوس نبود... از روی غیر شرع هم نبود....!
بلوط با کمی مکث وفکر گفت:باید باهم حرف بزنیم...
ونداد: داریم چیکار مّ مّ مّ میکنیم؟
بلوط با اخم گفت: بدون دعوا...
ونداد: تو خودت شروع میکنی....
بلوط: چون تو عصبیم میکنی... ولی حالا عصبانی نیستم...... بیا یه چند تا قانون بذاریم... من کاری به کار تو ندارم... تو هم تو زندگی من دخالت نکن... قبول؟
ونداد پوزخندی زد وگفت:قبول...
بلوط دوباره ادامه داد: فکر کن من یه پسرم.... خوب؟
ونداد لبخندی زد و چیزی نگفت.
بلوط دوباره گفت: فکر کن وجود خارجی ندارم... اصلا منو نبین...
ونداد:باشه...
بلوط نفس راحتی کشید وگفت: برای غذا هم ماجده خانم درست میکنه... میگفت دستپختش خوبه... اگه چیز دیگه ای به فکرم رسید بهت میگم...
ونداد:باشه...
بلوط به چشمهای او خیره شد.
انگار زنبور هایی که این عسل را ساخته بودند مغموم بود...
بلوط از جابرخاست وگفت: دلم نمیخواد اینقدر جنگ اعصاب داشته باشم... پس راحتم بذار...
ونداد: باشه... ولی....
بلوط تند گفت: ولی و اما نداریم...
ونداد: خواستم بگم... مّ مّ مّ میتونیم دوست باشیم؟
بلوط پوزخندی زد وگفت: برای اینم خیلی از سرت زیادم.... ولی ... سگ خور!
فصل ششم:
با خمیازه های پی در پی سعی داشت با کرم و رژ لب کمی رنگ وروی پریده اش را شفا دهد.
ونداد صدا کرد: صبحانه اماده است.....
بلوط به اینه خیره شد.
ابروهایش را دیشب تمیز کرده بود.... جلوی موهایش را هم کوتاه کرده بود. هرچند پشتش به طرز فجیعی بهم ریخته بود اما زیر مقنعه کسی این را نمیدید...
با لباس های جدیدش همان بلوطی شده بود که قبلا بود...
در اینه به خودش خیره شد و رژش را تجدید کرد...
با شروع دانشگاه همان زندگی تجردی که تصمیمش را داشت اغاز میشد.
لبخندی زد وگفت: سلام بلوط... دلم برات تنگ شده بود!
لبخندی زد وگفت: سلام بلوط... دلم برات تنگ شده بود!
ونداد بلند گفت: تو مّ مّ مّ ماشین منتظرم...
بلوط حرفی نزد .... لباس هایش را وارسی کرد. خوب بود. کیفش را روی شانه انداخت و از اتاق خارج شد.
ته دنت را دراورد وچایش را ارام ارام سر کشید و از خانه خارج شد. در را قفل کرد و وارد اسانسور شد.
در تمام طول مسیر ونداد فقط اسم خیابان را به زبان می اورد...
بلوط بدتر گیج میشد تازه خوابش هم می امد.
ونداد جلوی در ورودی ایستاد. دست در کیف پولش کرد و دو تراول پنجاه تومانی دراورد و رو به او گرفت وگفت: پیشت بّ بّ بّ باشه...
بلوط بی تشکر ان ها را گرفت.
ونداد فکر کرد دیشب شرط وشروط گذاشته بودند که از هم چیزی نخواهند و قبول نکنند.. میتوانست روی بد قولی اش حساب باز کند؟
بلوط خواست پیاده شود که وندادگفت: من میرم ماشین وبذارم پارکینگ .... کّ کّ کّ کلاست ساعت چند تموم میشه؟
بلوط با تعجب گفت: بذاری پارکینگ واسه چی؟
ونداد: خّ خّ خّ خوب کجا بذارم؟
بلوط: ببر خونه... چه میدونم هرجایی که همیشه میری...
ونداد لبخندی زد وگفت: من اینجا کار میکنم...
بلوط با چشمهای گرد شده گفت: چیکار؟
وندادشانه ای بالا انداخت وگفت: احتمالا استاد بّ بّ بّ بچه های کّ کّ کّ کارشناسی یا کاردانی! مطمئن نیستم...
بلوط: یعنی چی؟
ونداد: باز بگم؟
بلوط با حیرت گفت: اینجا کار پیدا کردی؟
ونداد: بده؟
بلوط: نه ... نمیدونم... یعنی استاد شدی؟
ونداد: یه جورایی... بّ بّ بّ با پارتی بازی استادم بود... خودم یه عّ عّ عّ عمره اینجا درس خوندم... چند وقت دیگه هم دفاع دّ دّ دّ دارم
بلوط فکر کرد چه دفاعی هم میخواهد بکند. اگر یک سلام را در یک ثانیه بگویدهنرکرده است وای به حال دفاع!
فکرش را کنار زد وگفت: واقعا؟ چرا به من نگفتی؟
ونداد : خوب مگه برات مهمه؟
بلوط با قیافه ی درهمی گفت: نه اصلا... فقط یه چیزی...
ونداد:چی؟
بلوط : دوست ندارم کسی از رابطه ی من و تو چیزی بدونه....
ونداد جمله ی تکراری مگه بین من و تو اصلا رابطه ای هست را به زبا ن اورد و بلوط با غیظ گفت: هرچی که هست... اصلا دوست ندارم شانس های بعد از طلاق از تو رو از دست بدم....
و در ماشین را باز کرد و با سرعت پیاده شد.
چهره ی سرخ ونداد کمی ترسناک بود.
حداقل در این مورد.
وارد دانشگاه شد.از اینکه مجبور بود حضور او را تحمل کند را اصلا ایده ی خوبی نمیدانست اما اینکه استادش نیست و احتمال اینکه نباشد هیچ وقت جای شکری باقی میگذاشت.
با توجه به چارتش وارد کلاس مخصوصه شد و روی صندلی ای نشست.
نگاهی اجمالی به جو کلاس انداخت. یکی دو نفر زیادی بزرگسال بودند و چند دختری که ته کنج کلاس نشسته بودند هم سن خودش.... هیچ وقت برای اغاز اشنایی خودش پیش قدم نمیشد. روابط اجتماعی بالایی ندا شت.
در حالیکه موبایلش را سایلنت گذاشت و ان را در کیفش جا به جا میکرد و سرش پایین بود...
با صدای بم و مردانه ی اشنایی سرش را بلند کرد.
-خانم وارسته شمایین؟

با صدای بم و مردانه ی اشنایی سرش را بلند کرد.
-خانم وارسته شمایین؟
سرش را بلند کرد... پسر جوانی با قامت بلند و پیراهن سورمه ای و شلوار مشکی در حالیکه یک کیف چرم به دست داشت با چشمهای قهوه ای تیره و ابروهای متوسط که کم فاصله با چشمانش سطح پیشانی اش را پر کرده بودند با بینی قلمی و صورت گرد و موهای مشکی به او زل زده بود و با لبخند جذابی نگاهش میکرد.
خیلی اکی نبود... اما... یادش امد ...
لبخند ی زد وگفت:سلام حال شما...
پسر جوان لبخندی زد وگفت: توقع نداشتم شما رو اینجا ببینم... ورودی جدید هستید؟
بلوط : بله...
پسر جوان:شیمی معدنی دیگه درسته؟
بلوط: چه خوب یادتونه...
پسرجوان: حیف که یه ترم بیشتر در خدمتتون نبودم وگرنه بیشتر از اینها یادم میوند...
بلوط خندید وگفت: بله یادمه انتقالی گرفتید ...
پسر جوان: اسمم رو چی؟
بلوط کمی فکرکرد وگفت: فکر کنم فامیلتون فرزام بود...
فرزام لبخندی زد و گفت: اسمم فرزام بود...
بلوط خندید و گفت: هرچی فکر میکنم اون اصل کاری یادم نیست...
فرزام چشمهایش را ریز کرد وگفت: جدی؟ اصل کاری فامیلیمه؟
بلوط: یادم اومد... فرزام فرمنش...
فرزام اهسته گفت: کاش یادت نمیومد...
بلوط ریز لبخندی زد و چیزی نگفت...
فرزام: فکر کنم دیگه امسال قسمته که ارشد وباهم بگذرونیم...
بلوط یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: تا چی پیش بیاد...
فرزام: با چهار سال پیش هیچ فرقی نداری که هیچ... بهترم شدی....
بلوط: ای میشه گفت... شما هم زیاد فرق نکردی...
فرزام با تعجب گفت:شما؟ رسمی شدی...
بلوط: ببین از کجا نشات گرفت...
فرزام با اخم شیطنت واری گفت: از کجا؟
بلوط: فکر کنی یادت میاد...
فرزام خندید و گفت: هنوزم میپیچونی...
بلوط: ترک عادت موجب مرضه...
فرزام خندید و بلوط گفت: واریس گرفتی برادر... بشین خسته نشی...
فرزام بلند بلند خندید وگفت: بلوط عوض نمیشی....
بلوط: دعا کن عوضی نشم... عوض و که همه میشن...
فرزام درست در راستای بلوط روی یک صندلی نشست وگفت: خوب از بچه ها چه خبر؟
بلوط شانه ای بالا انداخت وگفت: ترم دو از همشون جدا شدم...
فرزام: ای ول... چطور؟
بلوط: میدونی که زیاد با کسی صمیمی نمیشم...
فرزام: بله بله... همه چیز و تو همون یه ترم فهمیدم...
بلوط لبخندی زد و فرزام به پسری که کنارش نشست گفت: محمد رضا این خانم و میشناسی...
بلوط لبخندی زد و در یک نگاه زیر وبم محمد رضا را دراورد.
تپل و نسبتا خرس بود.
موهایش در شقیقه جو گندمی شده بود و سنش را بیشتر نشان میداد. صورتش یک ریش پرفسوری داشت و یک زنجیر سفید که ازیقه ی سفیدش بیرون زده بود.
چشم و ابرو مشکی بود و چیز فاخری در صورتش برای نمایش گذاشتن نداشت.
محمد رضا با دقت به بلوط نگاه کرد ولبخندی زد وگفت:سلام عرض شد.
بلوط از نگاه خیره ی او بی اراده کمی مقنعه اش را جلو کشید.
محمد رضا رو به فرزام گفت: نه چطور؟
فرزام: یادت نیست... شیراز که بودم... یه بار اومدی دانشگاه... با ایشون اشنات کردم....
محمد رضا: ول کن جان فری.... من مامانمم دو روز نبینم یادم نمیمونه... و زیر گوش فرزام گفت: چه برسه به این جیگر...
فرزام سقلمه ای به پهلویش زد وخواست سر بحث را با بلوط باز کند که با ورود استاد میان سالی همگی ساکت شدند.
دیگر از سنشان جفنگ بازی گذشته بود.
بلوط به استاد نگاه میکرد وذهنش به چند سال پیش پر کشیده بود. وقتی که هجده ساله بود و تازه پا به عرصه ی جدید دانشگاهی گذاشته بود.
فرزام اولین پسری بود که با او حرف زد و ...!


موضوعات مرتبط: رمان زندگی غیر مشترک(~sun daughter~)