من-سلام من اومدم...
مامان-سلام عزیزم خسته نباشی،بیا اگه چیزی نخوردی یه چیز بخور......
من-نه مامان با آقای راستاد برای خرید مواد اولیه رفته بودیم دیگه نهارم همون بیرون خوردیم...
مامان با یه لبخند مرموز گفت :خوش گذشت؟؟؟
من-مامان اذیت نکن، قرار کاری بود ،من دوش میگیرم بعدم میخوام بخوابم....
مامان- باشه عزیزم برو.
به اتاقم که رفتم رنگ آبی و سبزش به من آرامش خاصی داد ،پرده اتاقم بلند بود و چهار خونه ی بزرگ که زیرشم یه حریر کار میشد،بقلش هم یه درختچه ی کوچک گذاشته بودم،روبه روی پرده یه دست مبلمان گذاشته بودم که بالای اون مبلمانم یه چراغ کار شده بود که با رنگ مبلمان و پرده ام ست بود، یه میز تحریر که سفید و آبی بود و کمد دیواری و میز آرایش، وسایل های اتاقم را تشکیل میداد،اتاقم دری برای حمام نداشت و باید به راهرویی میرفتیم که سه تا در یعنی در اتاق من،مامان و بابا ودر حمام قرار داشت.به حمام رفتم و بعدش سرم نرسیده به بالشت خوابم برد. با صدای بابا بیدار شدم.بابا-آرمیلا،آرمیلا،بابا بیدار شو دیگه،خواب بسه،بیا کارت دارم نازنینم......
من-اومدم بابایی. به ساعت که نگاه کردم مخم سوت کشید...من از 5 تا 9 خواب بودم؟؟؟واقعا که.....تیشرت سفید و شلوارک قرمزم را مرتب کردم و پبش بابا رفتم........
من-سلام بابایی....
بابا-سلام بابایی ،ساعت خواب!!!!!
من-اااا خوب بابا ببخشید که رفته بودم دنبال کارای شرکت.....
مامان-ونداد اذیت نکن بچم رو....
کلی خرکیف شدم از حمایت مامان جونم ....خدا سایه ات را از بالا سرم کم نکنه ...ای پیربشی عزیزم!!!
مامان-آخه نه با پای پیاده بوده و شکم گرسنه!!!بچم اصلا اسم لامبورگینی هم به گوشش نرسیده......
بابا شروع کرد به قه قه زدن و من سرخ شدم آه مثل لبو...بیا،یه بارهم نشد من در اندرونم از مامان تعریف کنم بعدش نزنه خرابش کنه....ای مامان من به تو چی بگم ...انگار نماز خدا غلط میشد که بابا از چیزی سر درنیاره!!!
بابا گفت:حالا نمیخواد خجالت بکشی خود راستین برام تعریف کرد جریان کارای امروزتون رو!!
ای مردک دهن لق....
بابا-خوب نظرت چیه؟؟؟
جریان ظهر را که یادم اومد سریع گفتم:در چه مورد؟؟؟
بابا-در مورد راستین دیگه.....
خوب بدو آرمیلا خانم،بگو جوابت منفیه،وای خدا کی جرئتش را داره؟؟؟چه دلیلی بیارم دیگه برای این همه چی تموم؟؟؟بابا هم که چند روز پیش میگفت از هرکجا هم که تحقیق کردن چیزی جز خوبی عایدشون نشده!!!وای چکار کنم؟؟؟
بابا-خوب،ما منتظریم......
سعی کردم اعتماد بنفسم را جمع کنم ،بابا مرگ یه بار شیون یه بار...
من-راستش بابایی من کاملا مطلعم که آقای راستاد یه آقای بسیار محترم و همه چی تمومه اما،اما متاسفانه من نمیتونم به ایشون جواب مثبت بدم....
بابا با تعجب گفت:کسی را زیر نظر داری آرمیلا؟؟؟
یا بسم الله بابا اینو از کجاش درآورده بود....سریع گفتم:نه بابا شما هم،آخه این حرفا به زرافه هم بیاد به من نمیاد.....
بابا-پس حالا که نه کسی را زیر نظر داری و نه دلیل منطقی داری،پس خوب به حرفام گوش کن....من هیچوقت دلم نمیخواست تو زندگیت دخالت کنم،من فقط باید وظیفه ی پدریم را انجام میدادم که بگم اون کسی را که مدنظر داری صلاحیت زندگی داره یا نه...الانم بازم نمیخوام تو زندگیت دخالت کنم چون انقدر به تربیتم ایمان دارم که میدونم کیس مناسب خودت را خودت انتخاب کنی....تو رو چشم ما جا داری تا هروقتی که باشه اما بابا من میدونم که خودت خسته میشی،درسته که الان جوونی و زیبایی داری اما این پایا نیست و دخترم که سنش زیادی بره بالا خواستگارای مورد قبولش هم کمتر و کمتر میشه....حالا حرف اصلی من ،شما تا یک مدتی ،مثلا سه یا شیش ماه با این آقا راستین که من از هرجهت تضمینش میکنم ،به عنوان نامزد میمونید اگه دیدی که نه، این آقا اصلا اینی نیست که تو میپسندی،که من بعید میدونم اینجوری باشه،که هیچی،اگر هم با هم به توافق رسیدین که بازم هیچی، راه خودتون را ادامه میدید!!!
این وسط من مخم هنگیده بود و تو شک بودم یه دفعه مثل این برق گرفته ها گفتم:بابا چی میگید، من اصلا حاضر به چنین کاری نیستم .....من برای خودم ملاک هایی دارم که با این برنامه ریزی شما کلا کن فیکون میشه.......
بابا به سمت اتاقشون رفت و گفت:همین که گفتم!!!
منم به دنبال بابا روان شدم و گفتم:بابایی جونم ،مگه شما نمیگه من دخالت نمیکنم،من به تو ایمان دارم،به انتخابت احترام میذار،خوب این انتخاب من نیست...
بابا-اولا من نگفتم به انتخابت احترام میذارم شاید تو رفتی یه قاچاقچی را انتخاب کنی!!!من گفتم وقتی به انتخابت احترام میذارم که صلاحیت فرد را قبول داشته باشم در ضمن من اصلا چیزی را که به ضرر دخترم باشه حتی اگه به نفع منم باشه انتخاب نمیکنم و به خدای احد و واحد هم اصلا به فکر اینکه شاید با نه گفتن تو سهامش را از شرکت خارج کنه ،نبودم و نیستم ،اینهمه من به نظراتت احترام گذاشتم یه بار هم تو جبران کن!!
من-بابا ولی شاید آینده و کیس های مورد علاقه ی من دیگه به طرفم نیان!!!
بابا- کسی که قراره به خاطر به نامزدی ساده که کاملا هم شرعیه ،مخالفتی داشته باشه،همون بهتر که نباشه،این همه دختر و پسر که قبل و حتی بعد ازدواجشون هم دوست دختر و دوست پسر دارن عیب نیستن اونوقت دختر من به خاطر یک رابطه ی کاملا پاک و شرعی مورد داره؟؟؟
دیدم حرفاش واقعا منطقیه و از طرفی مرغشم یه پا داره،بنابراین گفتم:به من مهلت بدید فکر کنم...
بابا-باشه تا فردا فکرات را بکن و به من خبر بده.....
داشتم به سمت در اتاق میرفتم که بابا گفت:مطمئن باش هرچی که سخت گیری میکنم به نفعته بابا.......
من –میدونم........
روی تختم افتادم و به آینده ای فکر کردم که داشت از اونچه که دوست داشتم دور میشد و به سمت ناکجا آباد میرفت....سرنوشت نا معلومی که شاید مهم ترین بخش زندگیم بود.....و بود.

صبح با صدای زنگ گوشیم بلند شدم و بعد از شست و شوی دست و صورتم به سمت مامان و بابا رفتم.
-سلام......
مامان-سلام به روی ماه نشستت.....
بابا –سلام عزیز بابا....
به سمت آشپزخونه رفتم و بعد خوردن یک صبحانه ی مختصر مشغول آماده شدن شدم.مانتوی آبی نفتی،شلوار جین مشکی با شالی ست این دو رنگ سر کردم و عینک دودی و سوویچم را برداشتم دبرو که رفتیم....
مامان-چیه؟؟؟خیر باشه صبح جمعه ای کجا شال و کلاه کردی؟؟؟
من-میرم خونه ی خاله اینا پیش ساینا..........
مامان-گیس هات را میکنم ورپریده بری اونجا با اون بدتر از خودت نقشه کشی کنید برای اون بیچاره!!!
من – نه خیالت راحت اون تا من را بیچاره تر از این که هستم نکنه خودش بیچاره نمیشه!!!مامان احتمالا برای نهارم همون جا میمونم.......
مامان-احتمالا دیگه چه صیغه ای بود وقتی میخوای بمونی؟؟؟سلام برسون به همه ،بگو من عصری یه سر بهشون میزنم...
من در حالی که پشت کفشم را درست تو پام جا میزدم!!!گفتم :باشه ،بای...........
مامان – خداحافظ. بابا-آرمیلا،فکرات را کردی؟؟؟؟ من شب بهتون میگم،فعلا....
بابا-خداحافظ....
ضبط ماشین را روشن کردم و با آهنگ منحصر به فرد امیرعباس زمزمه کردم،حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟؟؟هیچی،مگر اینکه فرارکنم!!خودمم خندم گرفت،من و فرار اونم به خاطر یه چیز مسخره!!!جک ساله،من میدون خالی نمیکنم هر چی بادا باد،قیافش که درجه یک،پولش هم همینطور،بی عیب که نیست تو این سه یا حداکثر شیش ماه یه عیبی از خودش بروز میده دیگه،آدم بی عیب که نیست...هست؟؟؟والا از شانس من شده یه آدم بی عیب باشه به من میوفته....وای دیوونه شدم رفت ...دارم میگم چرا آدم بی عیب بصیبم شده!!خنده داره خداییش.....وای رسیدم....چه جور رسیدم ؟؟؟خانه ی ساینا اینا برعکس خانه ی ما که یک آپارتمان بزرگ بود،ویلایی بود و حیاط نازی داشت که پر از درخت بود،بابای ساینا،عمو محمد در صنف طلا فروش های شناخته شده ی بازار طلا بود که مرد خیلی خوبی بود و من عین بابا دوسش داشتم،خاله سپنتا(به معنای مقدس ایرانی) که دیگه یک پا جواهر و سورن پسر خاله ی یازده ساله ی مودبم که همیشه سرش تو کار خودش بود و اکثر مواقع در حال درس خوندن بود و بی نهایت برام عزیز......
-تویی عزیزم؟صدای خاله بود..
من-سلام خاله جون ...
خاله-قربونت برم ،بیا داخل.
در را که باز کرد جاده ی سنگی منتها به پله های ساختمون وصل میشد و سمت چپش هم استخر کوچک و تمیزی بود که دوستش داشتم زیاااااد.ساینا را دیدم که با یک تاپ و شلوارک راه راهی کرم و قهوه ای ایش جلوم وایساده و موهای مشکیش که دم اسبی بسته بود و یه مقدارشم کج ریخته بود رو صورتش با اون چشم های عسلی نازش داشت نگاهم میکرد و لبخند میزد.
-وایسا،وایسا ،همون جا وایسا....
من-چی شده؟؟؟
ساینا-از الان بهت بگم اگه اومدی که از مغز من استفاده کنی به عنوان دیدن ما از همین جا برگرد...بعد دمپایی ابریش را درآورد و گفت:مرده شور اون چشمای مشکیت را ببرن که داره منو میخوره،توی نامرد نمیگی یه ساینایی هم هست که شاید این چندوقت که سراغش را نگرفتم مرده باشه.....وایسا جرئت داری وایسا.....من همینجور که دور استخر میچرخیدم با نفس نفس گفتم:بابا امون بده نامرد....بزار بتوضیحم......
ساینا-یا الله زرت رو بزن....
همینجور که یک قدم اون میومد جلو و یک قدم من میرفتم عقب،گفتم: اولا که تو سگ جونی و به این راحتی ها نمیمیری....
ساینا-پس نه انتظار داری میمردم،مطمئن باش من تا حلوات را نخورم نمیمیرم....
من-انقدر تو حرفم یورتمه نرو یابو!!!آخ.....آخرشم پرت کردی اینو ....دیوونه دردم گرفت...
ساینا-حقته......
-بچه ها،بچه ها کجایید پس؟؟...صدای خاله بود که دنبالمون میگشت......
من-خاله جون اینجاییم..اومدیم.....بعد روبه ساینا گفتم:حالا بیا بریم داخل وحشی تا بعد.....بعدش هم به سرعت بادتا دم خونه دنبال هم دویدیم....
من –استپ...بسه دیگه...سلام خاله....
خاله-سلام عزیزم،خوش اومدی،باز نیومده دارید میزنید تو سروکله ی هم....بیاید بریم تو یک چیزی بخورید بعد همدیگه را بکشید حداقل گشنه از دنیا نرید اون دنیا ندید بدید بازی دربیارید آبرومون بره!!
سه تایی زدیم زیر خنده و خاله گفت:بیاید تو...
یه پس گردنی به سایه زدم که یکی هم نوش جان کردم و بعد مثل جوجه اردک ها پشت خاله وارد خونه ی لوکسشون شدیم که به رنگ سفید و مشکی و خاکستری بود ،خاله به سمت آشپزخونه رفت.
ساینا-چه عجب؟؟؟بعد قرنی اومدی اینجا یه سر؟؟؟؟.......
من-من نیومدم تو چرا پیدات نشد؟؟؟ والا تو دیگه چه رویی داری؟؟؟
ساینا-ببخشید که من دفعه آخر اومده بودم!!! ...
من-خوب بابا حالا که اومدم،تو پکارا کردی این چند وقت خانم وکیل؟؟؟
ساینا-هیچی،کار همیشگی دنبال بدبختی مردم!!!تو چی هنوز شاهزاده ی سوار برا لامبورگینی پیدا نشده؟؟؟
من-اتفاقا چرا ،با لامبورگینی هم اومده اما متاسفانه شاهزاده آقا کمی تا قسمتی اجباریه!!!
ساینا-چی میگی تو؟؟؟
خاله-خوب بچه ها بفرمایید یه شربت خنک....
من-دست و پنجولت طلا خاله جونم.....
خاله خندید و گفت ای دیوونه.....منم خندیدم و به ساینا نگاه کردم که داشت بال بال میزد جریان را بفهمه،منم از قصد لفتش دادم تا جونش در بیاد،آخرش هم گفت:آرمیلا بیا کارت دارم....
خاله –ااا ساینا بزار شربتش را بخوره....همینجور که دست منو دنبال خودش میکشید گفت:اونجا هم میتونه کوفت کنه....
منم خندان به دنبالش به اتاقش رفتم.....اتاق ساینا از کرم و صورتی و هر رنگی که تو طیف صورتی باشه درست شده بود و بی نهایت بامزه بود.
من-هوی وحشی دستم کنده شد.......
ساینا-زر نزن بابا،تعریف کن ببینم جریان چیه؟؟؟
یک دقیقه همینجور ساکت نگاش میکردم که گفت:چته؟؟؟بابا بنال دیگه.......
من-خودت گفتی زر نزن!!!!
ساینا-تروخدا اذیت نکن دیگه....
من-باشه،باشه،التماس نکن،دلم سوخت،الان میگم.....
نشستم از سیر تا پیاز همه چی را براش تعریف کردم...
ساینا-ببین آرمیلا،منم با نظر بابات موافقم،اینطور هم که تو میگی ظاهرا این بابا چیزی کم نداره،خوب چه اشکالی دار،من و تو بزرگ شدیم،درستا کارامون بچگونه هست اما در اصل باید فکرامون بزرگونه باشه،اینی که تو میگی باید با یه اتفاق وارد زندگیت بشه کیس مورد نظرت،جیز قشنگیه اما تو نباید به خاطر یه رویا لگد به بخت خودت بزنی،فوقش هم اگه دیدی نه این بابا کیس مورد نظرت نیست که قضیه را تمام میکنی ولی اولش این موضوع را بهش بگو که احتمال داره تو قبول نکنی که ضربه ی عاطفی هم نداشته باشه این ماجرا و اون هم الکی باتو خوش نباشه،هرچند آدم بالاخره میتونه با خر هم خوش باشه با تو که دیگه جای خود داره البته بلانسبت خر......
با کوسن مبل اتاقش زدم تو سرش و گفتم :ای خاک عالم تو سرت که تو اوج جدیت،رگ دلقکیت باد میکنه......
ساینا-ولی میگم آرمیلا عرضه داشته باش حداقل تواین مدت ماشینش را از دستش بکش بیرون یه حالی بکنیم با هم!!!
من-ای ندید بدید.....تا عصر کلی تو یرو کله ی هم زدیم و عصر بعد از اینکه مامان هم اومد،بعد دو ساعت رفتیم.شب وقت شام بابا گفت:خوب آرمیلا جواب؟؟؟
من-موردی نیست بابا،من قبول میکنم!!!
بابا-تصمیم عاقلانه ای گرفتی،پشیمون نمیشی...
با یه بااجازه به اتاقم رفتم و درباره ی تصمیمم انقدر فکر کردم تا خوابم برد...

-سلام آقا صادق......
آقا صادق -سلام خانم اشتیاق،صبح بخیر....
من-صبح شما هم بخیر....
به سمت نازنین رفتم.-سلام نازی شور ذلیل......
-سلام عزیزم،من انقدر دلم میخوام ببینم بعد عروسیت برا شوهرت چکار میکنی؟؟؟
من که میدونم خودتم به روزگار من دچار میشی!!
من-عمرا ،من بمیرمم عین تو براش بال بال نمیزنم،واقعا که کارات من را یاد مرغ میندازه دیدی وقتی یک خروس بینشونه چکار میکنن؟؟؟دقیقا تو وقتی سامان رو میبینی همین کارها را میکنی!!!
نازنین-آآآآآآآآآآآآآآآآآرمیللللل للللللللللللاااااااا......
من-جانم...جانم چرا حنجره میترکونی؟؟؟من میرم آزمایشگاه،کاری داشتی اونجام......
نازنین-باشه.....من-به سامان هم سلام میرسونم!!!
نازنین-برسون تا جونت دربیاد......
من-ای خاک بر سر.....(سامان هم رشته ای من بود و با من همکار بود تو شرکت)
چهار ساعتی بود که داشتم روی یکی از ترکیب ها کار میکردم،چشمام داشت از کاسه در میومد که آقای راشدی یکی از همکارامون صدام کرد و گفت:خانم اشتیاق؟؟؟؟؟؟.....من-بله،بفرمایید......
آقای راشدی-پدرتون تماس گرفتن ،گفتن که کارتون دارن و در دفترشون منتظرتونن....
من-بله،متشکرم.... خدایا خودت این داستان ما را به خیر بگذرون....مامان جون خدابیامرز چی میگفت یا وکیل ال....نمیدونمم چی چی...اه چی بود ...آآآآآ....یا قاضی الحاجات....ای خاک بر سر من که دوتا ذکرم بلد نیستم......
من-نازنین بابا تو اتاقشه دیگه؟؟؟
نازنین-آره اتفاقا منتظرته،برو داخل......
من- باشه عزیزم ،مرسی.....در اتاق را زدم و وارد اتاق شدم،بابا در حال صحبت کردن با تلفن بود و به من اشاره میکرد که بشینم....بعد از پنج دقیقه تلفنش تمام شد و گفت:ببخشید که معطل شدی،راستش راستین زنگ زده بود و جواب را میخواست که من از طرف تو ساعت پنج باهاش قرار گذاشتم،آرمیلا بابا،سوال هایی که داری ازش بپرس و جریان نامزدی را بهش بگو،بعد ازش جواب بخواه،باشه؟؟؟راستی بهش هم بگو که این تصمیم کل خانواده است.....
من در حالی که سرم پایین بود و داشتم با انگشت هام بازی میکردم گفتم:باشه....اگر کار ندارید،من دیگه برم سر کارم......
بابا-باشه،برو،ساعت پنج میاد همین جا.........
من-فعلا خداحافظ......
بابا-به سلامت......ای خدا شانس بگیره خانوادش اصلا اجازه ی این کار را ندن....ای خدا یعنی میشه؟؟؟
تا ساعت چهار و نیم انقدر کار داشتم که وقت فکر کردن نداشتم،تا ساعت را دیدم عین جنی که بسم الله شنیده باشه از آزمایشگاه پریدم بیرون،به سرعت به سمت سرویس بهداشتی دویدم و بعد از شستن ودیت و روم و یکمی هم سرخاب سفیداب کردن وقتی که از تیپم راضی شدم،به سمت دفتر بابا رفتم،از دور راستاد را دیدم، اوه اوه چه تیپی هم زده بود،یک کت اسپرت ذغالی،یه تیشرت نسکافه ای ،یک شلوار کتان ذغالی با یک کفش اسپرت مشکی پوشیده بود و داشت به سمت دفتر بابا میرفت،من را که دید ایستاد.....
راستاد-سلام خانم اشتیاق،حالتون خوبه؟؟؟
من با لحن سردی گفتم:سلام ممنونم......راستاد در دفتر را زذ و وقتی بابا اجازه ی ورود داد،روبه من کرد و گفت:بفرمایید.....من-مرسی،سلام بابا... راستاد-سلام آقای اشتیاق......
بابا-سلام ،سلام ،بفرمایید.......
بعد از یکمی احوال پرسی بابا گفت:خوب من دیگه مزاحمتون نمیشم،برید حرفاتون را بزنید.....
دوتامون ساکت بودیم.....
بابا-برید دیگه..... راستاد بلند شد و ضمن دست دادن با بابا نشکر کرد و روبه من گفت:بفرمایید.....
من-خداحافظ بابا......
بابا-به سلامت.....
تا پارکینگ در سکوت رفتیم و راستاد از من پیشی گرفت و در ماشین نازش را باز کرد و به سمت در راننده رفت و سرجاش نشست......اه اه اه مردک مضخرف، حداقل صبر میکردی تا سوار بشم بعد میرفتی نزول اجلال میکردی......دارم برات.....به سمت در کمک راننده رفتم و در را بستم!!!بعد به سمت پنجره خم شدم و در حالی که به چهره متعجب راستاد نگاه میکردم گفتم:با ماشین خودم میام.......و به سمت ماشینم رفتم....ای حالت را گرفتم حالا بیا منت کشی....داشتم در ماشین را باز میکردم که گفت:کافی شاپ(....)میبینمتون،صد متر بالاتر از خیابان (...)سمت راست وگازش را گرفت و رفت......
وای این دیگه کیه،از عصبانیت پام را چند بار رو زمین کوبیدم و سوار شدم.....مردک مضخرف،یکم ادب هم خوب چیزیه.....تا رسیدن به محل قرار داشتم بهش فحش میدادم......دیدم که روی یک میز دنج نشسته و داره شمع روی میز را نگاه میکنه، ای مرده شور اون چشمات را ببرن...اگه به من بود که الان میرفتم روی یه میز دیگه مینشستم،اما حیف که ادب حکم نمیکنه و در ضمن بدم میاد وسط دید چند تا چشم فضول بیاد سر میزم بشینه.....آروم به سمت میز رفتم و روی صندلی رو به روش نشستم...
راستاد-بازم سلام،چی میل دارید؟؟؟
من-یه لیوان آب لطفا.....
راستاد-بله....
با خودم گفتم مردک بیشعور یه تعارفی هم نکرد یک چیز بهتر بخورم!!!بی ادب!!!
راستاد-ببخشید،یک لیوان آب و دوتا بستنی میوه ای......
نه پس یه نخود شعور داره.....
راستاد-من اصولا اهل تعارف نیستم،پس کارهام را حمل بر بی ادبی نزارید......
بابا نزاکت!!!!
راستاد-خوب پدرتون فرمودن که با من صحبت دارید،بفرمایید من گوش میدم.......
من-راستش من سوالاتی از شما داشتم و بعدش تصمیم خودم و خانواده ام را میگم.....
راستاد-بفرمایید.....
من-راستش من چیز زیادی از شما نمیدونم،لطفا درباره ی خودتون و خانوادتون کمی توضیح بدید........
راستاد-من راستین راستاد،سی و یک ساله فوق لیسانس شیمی مواد هستم و سرمایه دار شرکت شما،پدرم فوت شده و مادرم هم پیش داییم آلمان هستن چون بعد فوت بابا خیلی افسرده شدو برای عوض کردن حال و هواش رفت اونجا ،در حال حاظر هم بهتر هستن و به زودی برمیگردند،دیگه چی؟؟؟
من-مرسی،شما چرا تا الان ازدواج نکردین؟؟؟
راستاد-شرایط پیش نیامده بود و سال پیش هم که بابا فوت کردن و من گرفتار بودم......
من-خدابیامرزتشون.....
راستاد-متشکرم......
من-واقعیتش من اصلا قصد ازدواج را نداشتم،نه با شما و نه با هیچ کس دیگه،اما بابا اصرار دارن که ما مدتی با هم نامزد بمونیم تا بیشتر باهم آشنا بشیم،مثل اینکه واقعا شما را قبول دارن.....
راستاد-لطف دارن.....
من-اما من میخوام از الان بگم که من فقط به این خاطر که احترام بابا را نگه داشته باشم قبول کردم و این امکان وجود داره که بدون هیچ دردسری من بعد مدت معین نامزدی را برهم بزنم و اصلا...
آهنگ گوشی راستاد بلند شد..راستاد-معذرت میخوام....بله....چرا چی شده...باشه الان میام...باشه باشه مشکلی نیست....نه گفتم که اشکالی نداره....اومدم....
بعد رو به من گفت:معذرت میخوام خانم اشتیاق برای یکی از بچه ها مشکلی پیش اومده من باید برم....خیلی معذرت میخوام اگه ضروری نبود نمیرفتم.....
از روی صندلی بلند شدم و گفتم :خواهش میکنم...مشکلی نیست،خداحافظ........به سمت در خروجی رفتم و وقتی داشتم سوار ماشین میشدم،ماشینش با سرعت از کنارم گذشت......