زندگی غیر مشترک10
صدای خنده ی دختر ها بلند شده بود.
بهنوش طبق معمول مجلس گرم کنی میکرد...
پسرها هم کنار انها نشستند و ونداد گفت: بدبخت شوهرت...
بهنوش لب برچید وگفت: تقصیر منه میخوام زنت بین ما حس غریبی نکنه.... بعدشم تو شوهر گیر بیار من میگم کی خوشبخت میشه کی بد بخت...
ونداد لبخندی زد وگفت: این همه برات جور کردم... یّ یّ یّ یدونه اش هم مورد قبولت واقع شد؟
بهنوش: خیر ندیده یه چیزی هم بدهکارت شدم؟
ونداد لبخندی زد و بهنوش گفت: فکر نکن قول وقرارمون یادم رفته ها....
ونداد یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: کّ کّ کّ کدومشو میگی؟
بهنوش لبخندی زد وگفت: جلو بچه این حرفا رو میزنی باورش نشه؟
و رو به بلوط گفت: بلوط جون ... ما فقط داریم شوخی میکنیما...
بلوط سرد گفت: برام مهم نیست... راحت باشید...
بهنوش رو به ونداد گفت: قرار بود پیانو یادم بدی؟؟؟؟ گفتی برام کلاس میذاری... در منزل... یادتون رفت اقای وارسته؟
ونداد هنوز از طعنه ی پنهانی حرف بلوط در نیامده بود. شاید به خاطر اتفاق ظهر... شاید هم واقعا برایش ... خودش هم نمیدانست چرا دوست داشت بلوط ناراحت شود... دلخور شود... عکس العمل نشان دهد.
تصنعی لبخندی زد وگفت: باشه ... حتما... پّ پّ پّ پّ پیانو م خونه است... هنوز نیاوردمش خونه ی جدیدم...
بهنوش: به هرحال من منتظرم....
ونداد سری تکان داد و قهوه اش را مزه مزه میکرد.
بلوط از زهرا پرسید: کجا میتونم دستهام وبشورم؟؟؟
زهرا سمتی را نشان داد و بلوط از جا برخاست... جلوی اینه ایستاده بود وسر و صورتش را می شست. خوشبختانه بخاطر بی ارایشی نگران این نبود که کرمو رژ لبش پخش شوند...
در باز شد و سارا وارد شد وگفت: بلوط جان خوبی؟
بلوط متعجب گفت: ممنون...چطور؟
سارا: اقاتون نگران شد چرا دیر کردید.... طفلک داره پر پر میزنه...
بلوط حرفی نزد. اما سوالی مثل خوره به جانش افتاده بود... تا انجا که به یاد داشت مادرش از ندیده بودن ونداد گفته بود.... اما حالا این صمیمتی که با بهنوش داشت...
اصلا به او چه ربطی داشت.
در سکوت به همراه سارا از دستشویی خارج شد. این بار تنها جای خالی کنار ونداد بود.
همان جا نشست و با کیک شوکلاتی اش مشغول شد.
وندا دزیر گوشش گفت: ازم ناراحتی؟
بلوط: نه....
انقدر صریح این واژه را به کار برد که جای حرف دیگری برای ونداد نباشد... انقدر تلخ گفت که ونداد باید باور میکرد که او اصلا برای بلوط مهم نیست.... تا حتی از دست او ناراحت شود یا خوشحال!!! حسرت این را هم باید میخورد که کاش حداقل کمی برای بلوط مهم بود...!
ساعت از یازده شب گذشته بود که خسته وکوفته به خانه رسیده بودند...
بلوط داشت به ساک خرید هایش نگاه میکرد... با ذوق و شوق هر کدام را در می اورد و زیر و رو میکرد. اگر جان دومی داشت حتما یک دور دیگر انها را هم می پوشید... نفس عمیقی کشید.
روز بدی نبود... چه بسا که خیلی هم خوب بود. مهربانی های ونداد .... نه نه.... مهربانی نه اصلا دلش نمیخواست به او صفتی عطا کند ... ولخرجیهای ونداد به نفعش بود... نفس عمیقی کشید و روی تخت پهن شد.
شمارش معکوس اغاز شده بود. به زودی دانشگاهش شروع میشد و کمتر فکر میکرد شوهر زوری کردن اخرین بدبختی دنیاست...
با تقه ای که به در خورد با رخوت از جایش بلند شد.
ونداد لبخندی زد وگفت: چایی اماده کردم....
بلوط سری تکان داد وگفت: میل ندارم...
خواست در را ببندد که ونداد پیش دستی کرد وگفت: یه لحظه وایسا...
وساکی را که پشت کمرش پنهان کرده بود را جلویش گرفت.
بلوط یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: این چی هست؟
ونداد: بّ بّ بّ بازش کن ببین...
بلوط با بی میلی ساک را باز کرد... با دیدن پیراهن مجلسی ساتن مدل کوتاه که به رنگ سورمه ای بود چشمهایش را ریز کرد وگفت: این چیه؟
ونداد: همونه که چشمتو گرفته بود...
بلوط : کی اینو خریدی من نفهمیدم...
ونداد لبخندی زد وگفت: همون موقع که رفتی تو مغازه منم رفتم اینو برات خریدم.... فقط یه خرده طول کشید...
بلوط کمی فکر کرد تا به یاد بیاورد که در کجا با هم نبودند... یاشد افتاد... گم شدنش...
با اخم به او توپید: تو منو اونجا قال گذاشتی که بری برام پیرهن بخری؟؟؟ ارررررررره؟
ونداد ماتش برد... این چه رفتاری بود؟
بلوط ساک و پیراهن را به صورتش پرت کرد و با داد گفت: منو ول کردی که بری این اشغال وبخری؟؟؟
ونداد سکوت کرده بود.
بلوط با غیظ گفت: خوبه میدونستی جایی و بلد نیستم...
و بی توجه به او به اتاق رفت و در را هم محکم بست.
فصل پنجم:
با احساس رخوت به پهلو غلت زد. دستش را روی پیشانی اش گذاشت.
با صدای موبایلش به سمت ان چرخید...
صدای متحکم بهادر در گوشش پیچید.
با صدایی که هنوز رنگ خواب الودگی داشت گفت: طوری شده؟
بهادر: تا کی میخوای به این وضع بیکاری ادامه بدی؟ من سر گنج نشستم؟
ونداد حرصی گفت: من از صدقه سری پدر بّ بّ بّ بزرگم خرج میکنم.... اشکالی داره؟
بهادر با لحن ملایم تری گفت: بیا شرکت باهات حرف دارم...
ونداد: وقت ندارم...
بهادر با کلافگی گفت: ونداد...
ونداد: چی از جّ جّ جونم میخوای؟ زندگیم بازی دست تّ تّ تو وبرادرت وپدرت شده بس نیست؟ بذارتو حال خودم باشم...
و تماس را قطع کرد.
نفس عمیقی کشید وبا کلافگی به سمت اشپزخانه رفت... چای دم کرد... میز صبحانه را چید.... نان را هم از فریزر دراورد و در ماکرویوو داغ کرد...
نگاهی به ارکان صبحانه انداخت... به میز چهار نفره ای که سه صندلی خالی را در بر گرفته بود... به در بسته ای که از اپن اشپزخانه میتوانست بسته بودنش را ببیند و حس کند... به کل خانه نگاه کرد... به ساک وپیراهنی که هنوز جلوی در اتاق روی زمین افتاده بودند..
ازجایش بلند شد... انها را برداشت...
با جسارتی که کمتر از خودش سراغ داشت ... در اتاق را به ارامی باز کرد.
مثل یک بچه گربه روی تخت بزرگ دو نفره مچاله شده بود...اتاق گرم بود اما او انگار سردش بودساک لباس را پایین تخت کنار دیگر خرید ها گذاشت و پتو را به ارامی تا نیمه های شانه های ظریف وعریانش بالا کشید کشید...
موهایش نیمی از صورتش را گرفته بودند.
لبهایش نیمه باز بودند ... بی رنگ و رو...اما برجسته... پتو را بیشتر بالا کشید تا نزدیکیهای گردنش...
باسر انگشت خواست پوست صورتش را نوازش کند که عقب کشید... نفسش را مثل اه خالی کرد واز اتاق خارج شد...
بار دیگر به اشپزخانه نگاه کرد. در پوش ظروف مربا و کره و پنیر را گذاشت .بدون اینکه چیزی بخورد.
به اتاق بازگشت ولباس پوشید و از خانه خارج شد.
به اتاق بازگشت ولباس پوشید و از خانه خارج شد.
حوصله ی رانندگی نداشت... ترجیح می داد قدم بزند و نفس های اخر شهریور را به ریه هایش دعوت کند...
با دیدن جوانی هم سن و سال خودش که به همراه دخترجوانی قدم برمیداشت... داغ دلش تازه شد. به انها نگاه میکرد که سادگی از سر و رویشان می بارید...
سوار اتوبوس شدند و ازجلوی چشمش عبور کردند... مگر از بلوط چه میخواست؟؟؟ حتی حاضر نبود یک فرصت کوتاه به او بدهد.... شاید موفق میشد.
اصلا خودش به چه روی افتاده بود... چرا به این زندگی اجباری اصرار داشت... چرا تمامش نمیکرد.... مگر زور بود... او تمام تلاشش را برای نگه داشتن بلوط....
او چه تلاشی کرده بود؟
چرا هیچ کدام از محاسباتش جور در نمی امد... چرا این زندگی را می خواست.... چرا ان دختر تخس و بد قلق را میخواست... چرا تمامش نمیکرد.
همه چیز تحت سلطه ی او بود...
میتوانست مثل اب خوردن ازشرش خلاص شود.
باخودش فکر کرد او مگر شری هم دارد... او هم حق ندارد.
چه بسا او بیشتر حق دارد... ولی نمیتوانست از او بگذرد... چرا این کار را کند؟
وقتی نام بلوط در شناسنامه اش بود... پس کسی حق نداشت بلوطش را از او بگیرد.... مال او بود. حق او بود... سهمش بود.
با نهایت لجبازی ها و عنق بازی هایش... حاضر نبود او را از دست بدهد.
چقدر بی انصاف بود ... او یک دختر زیبای خواستنی بود. حداقل اگر تا دیروز خواست او نبود اما حالا برای او بود... هرچند اسباب بازی بشمار نمی امد. یک ادم بود که دلش نمیخواست حالا که سهم او شده بود.... او را به همین راحتی از دست بدهد.
باید حفظش میکرد...
هنوز هیچ تلاشی در ابراز احساسات جدیدش در قبال او انجام نداده بود.
او هم نمیخواست.... او هم مخالف بود.... اما حالا هم میخواست.... هم موافق بود.... هم حاضر بود برای رضایت بلوط دست به هر کاری بزند...
چیزی به دلش چنگ میزد.
از روز اولی که با او زیر یک سقف زندگی کرده بود حسش نسبت به او افزایش میافت.... یک نوع انس و الفت.... یک نوع حس همدردی در برابر یک زندگی اجباری... شاید دلسوزی... و در کمال بی رحمی غریزه.... حداقل تا وقتی که طعم با او بودن را نچشد دست از سرش بر نمی دارد.
موهایش را با پنجه هایش کشید...
اولین دختری که در زندگی اش امده بود همسرش بود... همسر اجباری... زوری... مصلحتی!!!
دوست دختر نداشت.... هیچ وقت... کسی او را داخل ادم حساب نمیکرد. اگرم حساب شده بود فقط بخاطر درسش بود برای بر طرف کردن مشکلات درسی.
در دانشگاه هم بخاطر همین به سمتش امده بودند.هرچه که بود خودش اینطور فکر میکرد...
اکیپ دوستانش هم همین بود. اگر دختری بینشان بود هیچ وقت به خودش اجازه نداد که کسی را بیش از حد به احساساتش نزدیک کند.
تا به حال به کسی شماره نداده بود. اظهار عشق نکرده بود....اصلا بلد نبود کسی را از جنس مخالف دوست داشته باشد.
حرفهایش هم رنگ و بوی علاقه نداشت...
شوخی هایش هم فقط شوخی بود... و همه ی اطرافیانش این را می دانستند.
او هرگز به خودش این حق را نداد که دختری را دوست داشته باشد.... شاید دوست داشت اما به نوع و روش خودش... اما حالا یکی را داشت که انگار نداشتنش اسان تر بود... او برای خودش بود.... بلوط برای او بود... پس میتوانست انطور که قبلا رسمش بود او را دوست نداشته باشد... حالا میخواست عاشق او باشد... مرد زندگی اش باشد... تکیه گاهش باشد... میتوانست یک زندگی ایده ال داشته باشد.... مثل همه ی ادم ها... هیچ فرقی هم با بقیه نداشته باشد...
لبهایش را تر کرد...
او چه فرقی با بقیه داشت؟
یک عمر از جوابش عاجز مانده بود .... اما میدانست که خیلی فرق دارد. فرق دارد... نقص دارد... !!!
تا به خودش امد جلوی شرکت پدرش بود.
میلی به این که به انجا برود و باز بحث کند نداشت. اما با همان بی میلی وارد شرکت شد.
نگهبان گرم سلام و علیک کرد و به او تبریک گفت.
خیلی نمی توانست خوش برخورد باشد یا حرف بزند یا تعارفات معمول را به زبان بیاورد از ترس ریختن ابروی مهندس وارسته سکوت را ترجیح میداد.
وارد اسانسور شد...
طبقه ی پنجم ایست کرد ... صدای لطیف زنی اعلام کرد که باید پیاده شود.
منشی شرکت به پایش بلند شد.
در حالی که با لبخند بابت ازدواجش به او تبریک میگفت تلفن را برداشت وبا صدای مهیجی گفت: اقای وارسته پسرتون تشریف اوردن...
وونداد یکطرفه شنید که زن گفت: نه نه... اقا ونداد... بله بله... حتما میفرستمشون داخل.
و با لبخند کجی رو به ونداد گفت: حالا اگه اقا وحید بودن باید منتظر میموندن تا جلسه ی پدرتون تموم بشه... اینجا تشریف داشته باشید تا بیان.
خودش را روی مبل چرمی پرت کرد ...
با نگاه به در و دیوار و یک کتابخانه و میز کار و کامپیوتر و کرکره ی نیمه باز وقت می گذراند.
بهادر وارد اتاق شد.
ونداد بی اراده به احترامش بلند شد.
بهادر لبخندی زد ورو به رویش نشست وگفت: چه عجب...
ونداد پوفی کشید وگفت: چی کارم داشتی؟
بهادر اخمی کرد وگفت: تا کی میخوای بلا تکلیف باشی؟
ونداد: دنبال کار هستم...
بهادر موهایش را با پنجه هایش کشید وگفت: پسر جون... چرا لج میکنی؟ بیا پیش خودم ... اقای خودت باش نوکرخودت باش...
ونداد پوزخندی زد وگفت: وحید هست... همینو میخواستی بگی؟؟؟ پّ پّ پّ پای تلفنم میشد بگی... و به قصد رفتن از جا برخاست .
بهادر با حرص گفت: ونــــداد.
ونداد به او نگاه کرد.
بهادر چشمهایش را ریز کرد وگفت: بد کردم زندگیتو سر وسامون دادم؟ بد کردم دست دختر عموتو گذاشتم تو دستت؟ بد کردم؟
ونداد اهی کشید و به صورت بهادر خیره شد.
بهادر با لحن ملایم تری گفت: تو با من معامله کردی... یادته؟ گفتی وقتی تن به ازدواج میدی که یه چک ازم بگیری؟ خوب من که بی چک و چونه هرچی گفتی گفتم چشم... خونه... ماشین... کارم میگم بیا پیش خودم... دیگه چی میخوای؟
با مکث کوتاهی افزود: من هنوز به حساب پدر بزرگت دست نزدم... منتظرم ببینم تو کی میخوای یه رقمی و بنویسی و کلک کار وبکنی... ونداد میخوام شرکت و توسعه بدم... هنوز تکلیفم از تو مشخص نیست... اصلا نظرت چیه شعبه ی جدید و بدمش تو اداره کنی؟ هووم؟ این کار ودر حق وحیدم نمیکنم...
اما تو...
از جا بلند شد وروبه روی پسرش ایستاد.
ونداد یک سر وگردن از او بلند تر بود.
در حالی که به قامتش خیره شده بود سرش را بالا تر گرفت تا به چشمهایش نگاه کند.
با لبخندی که منشا ان رضایت وافتخار بود زمزمه کرد: همین الان هم اگه این شرکت هنوز سرپاست و ورشکست نشده بخاطر قبول زندگی با بلوط بود...
خوشحالم که با هم کنار اومدید... چیزی هم که کم و کسر ندارید میدونم که بلوطم دیگه باهات میسازه... همه چیز خوب پیش رفته... اینطور نیست؟
لبخند مصنوعی ای زد و گفت: حالا دوست دارم با خانواده ات هم کنار بیای... نظرت راجع به شعبه ی جدید چیه؟ یا به نظرت سهام جدید بخریم؟
تو میتونی کل موجودی اون حساب و خالی کنی ونداد... میتونی سهام بخری... یه کمی شم اقتصادی تو بکار بنداز... شیمی به درد نمیخوره... نون توی بتون و تیراهنه... میشه یه مجتمع مسکونی بسازیم.... یا تجاری... ادمش هم سراغ دارم؟
اصلا چطوره یه داروخونه یا شرکت دارویی راه بندازیم؟
ونداد هنوز مسکوت به او خیره شد. فقط پول مهم بود؟ یا توسعه ی شرکت ... یا سهام... یا... فقط پول مهم بود؟!
بهادر هم سکوت کرد. کلافه شده بود.
بهادر کم طاقت با لحن متحکمی گفت: چته ونداد؟
ونداد نفسش را سنگین بیرون فرستاد و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد.
از این همه سوال وجواب کلافه شده بود... بی توجه به صدای منشی که او را خطاب میکرد... وارد اسانسور شد و از شرکت خارج شد.
***************************
*********************************
بلوط کش و قوسی امد و به ساعت نگاه کرد.
از دوازده و نیم گذشته بود.
با رخوت از جا بلند شد تا دست و رویش را بشوید.
با صدای ایفون کلافه بدون اینکه تصویر را نگاه کند در را باز کرد. احتمالا ونداد بود که نهار را اورده بود
با صدای ایفون کلافه بدون اینکه تصویر را نگاه کند در را باز کرد. احتمالا ونداد بود که نهار را اورده بود.
دست و رویش را شست و از دستشویی بیرون امد.
با دیدن برنا که وسط هال ایستاده بود و با کنجکاوی به در و دیوار خانه نگاه میکرد رسما خشکش زد.
برنا متوجه حضور بلوط شد و با لبخند که منشا دلتنگی داشت به سمتش رفت و او را با سر وصورت خیس محکم به اغوش کشید.
بلوط بغض کرده بود. اگر برادرش می دانست چقدر دلتنگش شده بود ...
لحظاتی در اغوش برنا مانده بود و با نفس های عمیق سعی داشت به اشکهایش اجازه ی خروج ندهد.
برنا او را از خودش جدا کرد و با لبخند شیطنت باری گفت: پس اینطوریه دیگه... ملت میرن شوهر میکنن وحاجی حاجی مکه میشن؟
بلوط به چهره ی برنا خیره شده بود...
صورت مهربان و خونگرم او که به رویش لبخند میزد... از او نمیتوانست متنفر باشد او که در این زندگی تحمیلی نقشی نداشت... نه از او دلخور بود نه رنجیده خاطر بود نه ناراحت بود و نه هیچ چیز دیگر... فقط دلش برای برادرش تنگ شده بود.
و جالب بود که با همه ی ناراحتی ها دلش برای مادر و پدرش هم تنگ شده بود.
برنا روی مبلی نشست و بلوط خمیازه ای کشید وگفت: خوبی؟
برنا لبخندی زد وگفت: تا الان خواب بودی تنبل خانم؟
بلوط به لبخند محوی اکتفا کرد ....
کنار برنا نشست و گفت: چه خبر؟
برنا به رویش خندید وگفت: این چه ریختیه... تو هر روز جلوی ونداد این شکلی راه می ری؟ اون بدبخت سکته میکنه که... وبلند بلند خندید.
بلوط به سر و وضعش نگاه کرد... یک شلوار کهنه و پوسیده ی خرسی سبز پوشیده بود و یک تی شرت استین کوتاه لیمویی...
از جا بلند شد و گفت: برم برات چایی بیارم؟
برنا کنجکاو پرسید: خودت صبحونه خوردی؟
بلوط : من الان بیدارمیشم...
برنا: ای ول... همیشه همین موقع بیدار میشی؟
بلوط: اره.. و کش و قوسی امد وگفت: تو که میدونی من دیوونه ی خواب صبحم...
برنا: بر منکرش لعنت... ونداد کجاست؟
بلوط خواست بگوید نمید اند.... یعنی لفظ نمیداند تا سر زبانش امد اما نگفت.
با گیجی گفت: رفته بیرون....
برنا سری تکان داد وگفت: پس میره سر کار...
بلوط به برنا خیره شد.
برنا هم چشمهایش را تنگ کرده بود و با دقت بیشتری به او خیره شده بود.
بلوط اهمی کرد وگفت: نه ... هنوز که کار پیدا نکرده... صبح میره دنبال کار... الانا پیداش میشه...
برنا انگار یک نفس راحت کشید.
لبخند محوی زد وگفت: خوب از خودت بگو...
بلوط لبهایش را تر کرد وگفت: چی بگم؟ تو کی اومدی تهران؟
برنا : من همین الان رسیدم... دیشب راه افتادم....
بلوط با کمی مکث پرسید: با مامان اینا اومدی؟
برنا: اره...
بلوط چیز دیگری نگفت... تنها سرش را پایین انداخت.
برنا: از کی دانشگاهت شروع میشه؟
بلوط: پس فردا...
برنا: پس دیگه حسابی سرگرم میشی...
بلوط شانه اش را بالا انداخت.
برنا: دیگه چه خبر؟
بلوط: سلامتی...
برنا: واقعا دست ونداد درد نکنه برای انتقالیت کلی زحمت کشید.... با سر انگشت اشاره ضربه ای به پیشانی بلوط زد وگفت: وگرنه کی تو رو تو دانشگاه تهران راه میداد.....
بلوط نیش خندی زد و سکوت کرد.
بعد از چند لحظه بلوط پرسید: حال مامان اینا خوبه؟
برنا: اره ... از احوالپرسی دخترشون عالین...
بلوط : شروع نکن برنا...
برنا با لحن مهیجی گفت: این بار دیگه باید اشتی کنین...
بلوط پوزخندی زد وگفت: مگه چند باره که قهر کردیم؟
برنا با مهربانی گفت: میدونی مامان چقدر دلش واست تنگ شده... اگه حال و روز بابا رو ببینی....
بلوط بی میل برای ادامه ی بحث از جا بلند شد وگفت: میرم برات چایی بیارم... حتما خسته ای...
برنا نفس عمیقی کشید و بلوط پرسید: نهار هستی؟
برنا خنده اش گرفته بود. با همان لحنی که رنگ خنده داشت گفت: یعنی از جیب اقا وندادتون کسر میشه یه نهار به ما بدی؟
بلوط خندید و به اشپزخانه رفت.
خدایا حالا چای در کدام کابینت بود؟
با دیدن کتری و قوری پر چای نفس راحتی کشید. خوبی اش این بود که ونداد هر روز صبحانه را اماده میکرد....
لبخند پهنی زد و زیر کتری را روشن کرد.
برنا به اشپزخانه امد وگفت: چایی نمیخوام.... ونداد کی میاد؟
بلوط به ساعت نگاه کرد وگفت: معمولا این موقع ها میاد.... نیم ساعت دیر و زود داره... حالا نهار چی میخوری؟
برنا: هر چی خودتون میخورین...
بلوط: خوب زرشک پلو با مرغ خوبه؟
برنا خمیازه ای کشید وگفت: عالیه ه ه ه.... پس من یه چرتی بزنم؟
بلوط چینی به بینی اش انداخت و با حرص گفت: یعنی تو اومدی اینجا که بخوابی؟
برنا: اشکالی داره ادم خونه ی خواهرش بخوابه؟
بلوط مسخره دهانش را به علامت لبخند کج کرد. خانه اش؟؟؟ واقعا... چقدر مسخره بود.
برنا افزود: باور کن از دیشب همش من پشت فرمون بودم... یه چرت میزنم تا ونداد بیاد دیگه .. هان؟
بلوط مخالفتی نکرد... هرچقدر هم که با برنا صمیمی بود دلیل بر این نمیشد که دل مشغولی هایش را برای او بگوید.
با این حال نمیتوانست حرفی بزند و سر درد و دل هایش را باز کند... یک لحظه ارزو کرد کاش برنا خواهر بود نه برادر!
بلوط او را به اتاق ونداد راهنمایی کرد تا استراحت کند...
خودش هم ترجیح داد یک دوش سر سری بگیرد ویک لباس مناسب بپوشد. بعدش هم به اشپزخانه برود تا یک خاکی برای نهار به سرش بریزد.
حالا زرشک اصلا داشتند؟؟؟
موضوعات مرتبط: رمان زندگی غیر مشترک(~sun daughter~)
سلام دوستان به "کافه رمان"خوش آمدید.