زندگی غیر مشترک8
انگار بوی غذا اشتهایش را تحریک کرده بود.
ونداد خود را مشغول نشان داد. انگار نه انگار که منتظر چنین رخداد عظیمی بوده است.
سرش را بلند کرد. بلوط هنوز جلوی در اتاقش ایستاده بود.
ونداد جدی پرسید: کاری داشتی؟
بلوط سرش را به علامت منفی تکان داد.
بلوط تکانی خورد و ونداد فوری گفت: بّ بّ بیا شام بخور...
بلوط به سمت اشپزخانه امد. ونداد لبخند کمرنگی روی لبش جا خشک کرد. بلوط از کنارش گذشت ودر یخچال را گشود.
ونداد با تعجب نگاهش میکرد. اصلا دلش نمیخواست باز بحث کند... یا باز جنجال راه بیفتد.
بلوط ظرفی محتوی جوجه کباب را بیرون اورد وان را میخواست داخل ماکرویوو بگذارد.
ونداد: اون مونده است..... من گرفتم...
بلوط با طعنه گفت: نوش جان!!! من جوجه ی مونده رو به کوبیده ترجیح میدم...
غذا داغ شد... خواست برود که ونداد گفت: چرا همینجا نمی خووووری؟
بلوط: من تو اتاقم راحت ترم....
ونداد با کلافگی گفت: من نّ نّ نّ نّ ناراحتم...
بلوط: چرا؟
ونداد با من من گفت:مّ مّ مّ من تّ تّ تّ تنهایی بهم مزه نمیده... و ظرف غذای کوبیده را به سمتش هول داد وگفت: اون مونده است....
بلوط نگاهش کرد. بعد از مکثی گفت: میام اما...
ونداد: اما چی؟
بلوط: بعدش باید باهم حرف بزنیم.
ونداد: باشه... ولی اون غذای مونده رو نخور... و به ظرف غذا که جلوی بلوط گذاشته بود اشاره کرد.بلوط نشست و با سهم کبابش مشغول شد.باز خوب بود که ماند تا باهم غذا بخورند. او هم شروع به خوردن کرد.
ونداد: کباب کوبیده دوست نّ نّ نّ نّ نداری؟
بلوط: جوجه رو ترجیح میدم...
دوباره سکوت. حوصله ی جفتشان سر رفته بود. ونداد دیگر میلی به خوردن نداشت. اما بلوط با اشتها ته غذایش را هم دراورد. معلوم بود گرسنه است... ونداد خنده اش گرفته بود.
کمی بعد بلوط دست از خوردن کشید و به او نگاه کرد.با لحن جدی ای گفت: خوب من به حرفم عمل کردم...
ونداد: مّ مّ مّ منظور؟
بلوط: قراره باهم صحبت کنیم...
ونداد: مّ مّ مّ منم برات افتاب بالانس نمیزنم...دا دا دارم حرف میزنم...
بلوط خنده اش گرفته بود.
با این حال لبخندش را خورد وگفت: راجع به طلاقمون...
ونداد: تو قانعم نکردی...
بلوط: با چه دلایلی قانع میشی؟
ونداد: تو شرحشو بگو من راجع بهش تصمیم میگیرم...
بلوط فکر کرد چقدر بلبل میشود بعضی وقتها....
بلوط مستقیم به چشمهای عسلی و روشن او زل زد و با قاطعیت گفت: قانع ترین دلیلی که دارم اینه که دوستت ندارم...
ونداد با لحنی مثل خودش گفت: دّ دّ دّ دلیل بعدی؟
بلوط ابروهایش را بالا داد وگفت: این برات کافی نیست؟
ونداد سرش را تکان داد وگفت:نه...
با حرص نگاهش کرد . ونداد حس کرد شاید باید بیشتر توضیح بدهد... شاید باید تفسیر میکرد که چرا با این هجویات راضی نمیشد.
کمی از نوشابه اش خورد وگفت: چرا الان اینجایی؟
بلوط چشمهایش را ریز کردوگفت: تو چرا اینجایی؟
ونداد: شاید از سّ سّ سّ سر اصرار...
بلوط: من مجبور شدم...
ونداد لبخندی زد وگفت: مّ مّ مّ مجبور اونه که وّ وّ وّ وسط دریا باید بره بالای درخت... ببین تو...
بلوط مسخره میان کلامش امد وگفت: من اگه اینجام...
ونداد با جدیت گفت: وسط حرفم نپر...
بلوط ساکت شد و ونداد با کمی مکث گفت: تو به خواست خودت وارد زّ زّ زّ زندگی من شدی... حالا به هّ هّ هّ هر دلیلی به من ربطی نداره... دو دو دو دوستم نداری ، نداشتی یا یا یا هّ هّ هّ هر چیز دیگه خوب ازنّ نّ نظر من عشق بعد از ازدواج مستحکم تره... میخوای یه زن مطلقه باشی حق طلاق با منه و من هم ابدا قصد ندارم طلاقت بدم ... حداقل حالا.... اونم چه زمانی دّ دّ دّ د درست وقتی که هنوز حتی یک ماهم از زمان ازدواجمون نگذشته... و اگه ...
بلوط از حرف زدن او خسته میشد. گفتن چها ر جمله برای یک ادم عادی یک دقیقه هم زمان نمیبرد اما ونداد...
بلوط کسل باز وسط حرفش امد وگفت: اگه پای یه نفر دیگه هم در میون باشه همین و میگی؟
ونداد در چشمهای بی احساس او خیره شد. دو تکه یخ بود که در موجی از ابی ها روان بودند.
ونداد: میّ میّ میتونیم بهم یه فرصت بدیم...
بلوط بلند خندید وگفت: فرصت؟ تو پیش خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی من حاضر میشم که با تو زندگی کنم؟ من کس دیگه ای ودوست دارم بهتره اینو بفهمی...
ونداد بر خلاف دیگر موقعیت ها که متزلزل میشد با ارامشی که کمتر از خودش سراغ داشت گفت: می تونی پیشهادمو قّ قّ قبول کنی... می تونی مخالفت کنی... اما بّ بّ بّ بدون ... مّ مّ مّ من قانونا شوهرتم و اگه ازت آتو بگیرم میتونم کاری کنم که سّ سّ سّ سنگسار بشی...
ونداد حس کرد که بلوط کمی ترسید یا شاید بیشتر شوکه شد.
البته حسی به او میگفت جو ارامی که بینشان برقراراست شاید ارامش قبل از طوفان است ...
بلوط بی هیچ حرفی بلند شد وگفت: تو خیلی نمیتونی این وضع وتحمل کنی... بالاخره خودت میای و پیشنهاد طلاق و میدی...
ونداد: پّ پّ پّ پس تا اون روز مّ مّ مّ منتظر باش...
بلوط با عصبانیت گفت: تا اون روز؟ چرا باید وقتمو با تو تلف کنم؟ چرا باید وقتمونو تلف کنیم؟؟؟ ما که بالاخره جدا میشیم پس چرا لفتش میدی؟
ونداد در ارامش به جلز و ولز او نگاه میکرد. دلش میخواست اعتراف کند. بیشتر دلش میخواست قبل از انکه به خودش بگوید به او گفته باشد... قبل ازا نکه خودش بداند . او اولین کسی باشد که خبر دار میشود... با همه ی این اوصاف دهانش را قفل کرد.
در چشمهای پر از غیظش نگاه میکرد وسکوت کرده بود.
بلوط با بی اعتنایی نگاه میکرد.
ونداد هم دست کمی از او نداشت. هر چند که ضربان قلبش روی ریتم همیشگی نمی نواختند.
بلوط شمرده وارام گفت: من دوست ندارم... تو هم به زودی از من خسته میشی... دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره...
ونداد مثل بلوط با همان لحن گفت: بلوط.... منو سر لج ننداز... یّ یّ یّ یهو دیدی که تا اخر عمرم ور دّ دّ دّ دّ دلم نگهت داشتم... تو هم نگران من نّ نّ نّ نباش صیغه و عقد موقت و بّ بّ بّ برای همین وقتا گذاشتن...!
بلوط با عصبانیت بارزی گفت: این حرف اخرته؟
خنده اش گرفته بود. از لحنش... صدای عصبیش... نوع بیانش... یک دختر تخس اما با نمک وخواستنی با چشمهایی ابی که از عصبانیت سرخ شده بود و سعی داشت با جیغ جیغ کردن حرفش را پیش ببرد تماشایی بود.
باز جوابش را نداد.
مشتش را به سنگ اپن کوبید وگفت: قرارمون یادت رفت؟
ونداد به پشتی صندلی تکیه داد وگفت: مّ مّ مّ من کی با تو قرار گذاشتم؟
بلوط: شب اول... من بهت گفتم که باید از هم جدا بشیم...
ونداد: باید؟؟؟
با این حال ادامه داد:
- مّ مّ مّ منظورت رخت خواب بود.... حالا اگه تّ تّ تّ تصمیمت عوض شده من حرفی ندارم.. برمیگردم سرجام...
بلوط ماتش برد.
ونداد از جایش بلند شد وگفت: چیه؟ قّ قّ قّ قراری که با مّ مّ مّ من گذاشتی این بود که جدا باشیم.... مّ مّ مّ من و تو هم الان جداییم... حّ حّ حّ حالا هم اگه پشیمون شدی... عزیزم مشکلی نیست میتونیم شّ شّ شّ شب خوبی و داشته باشیم....
خودش هم از حرفش جا خورد. نمیدانست بایک دختر چگونه سخن بگوید. نمیدانست که چطور بایدبه یک دختر ابراز احساسات کرد . واقعا نمیدانست. کسی را نداشت که به او عزیزم بگوید. اصلا کسی در زندگی اش نبود که عزیزم هایی که در دلش جمع شده بود را خرجش کند.
کسی نبود که... صدای تند نفس کشیدن بلوط باعث پرش افکارش شد.
رو به روش ایستاده بود. دستش را به سمتش دراز کرد... بلوط با خشونت پس زد وگفت: تو .... تو... چشمهایش را ریز کرد وگفت: خودتو به حماقت میزنی یا واقعا احمقی؟
ونداد کم کم عصبی میشد. دستهایش را در جیبش فرو برد و با ارامش گفت: هیّ هیّ هیّ هیچ تظاهری در کار نیست... واقعا یّ یّ یّ یه احمقم...
بلوط پوزخندی زد وگفت: هیچ وقت نمیذارم حتی بهم دست بزنی...
ونداد با یک حرکت بازوهایش را در دستهایش گرفت وگفت: واقعا؟
مچ دستش را از دست او در اورد وان چاقوی میوه خور ی ضامن دار ش را بیرون اورد وباز زیر گردن ونداد گذاشت. از حرص و عصبانیت می لرزید.
ونداد مچ دستش را پیچاند و با یک فشار کوچک چاقو از دستش افتاد. بلوط با وحشت به او نگاه میکرد.طعم قدرت بازوهای مردانه رافقط یک بار چشیده بود.ان هم یک سیلی از دست یک مرد میانسال بود. در هتل ... از دست پدرش... اما حالا یک پسرجوان تنومند بلند قامت رو به رویش بود...
با وحشت نگاه میکرد.... بی سلاحی بیشتر ترس داشت...
و برای ونداد حتی این ترس هم خواستنی بود.
ونداد با صدای ارامی گفت: حّ حّ حّ حالا هم میتونم لمست کنم...
و دستش را به صورتش کشید ...
باز گفت : میتونم نوازشت کنم....
با سر انگشت روی لبهای داغش را نوازش کرد...
ارام صورتش به صورت بلوط نزدیک کرد و کنار گوشش زمزمه وار گفت:حتی میتونم ببوسمت...
بلوط اختیار عادی نفس کشیدنش را از دست داده بود. نفس های تندش به گردن وصورت ونداد میخورد. ونداد مسخ شده بود. در چشمهای او نگاه میکرد.
میخواست به سمت لبهایش برود که حس کرد چیزی به صورتش پاشیده شد... از خلسه ای که دران گرفتار بود بیرون امد. بلوط در صورت شوهرش تف کرده بود.
بلوط باحرص گفت: خیلی اشغالی...
ونداد او را محکم به سینه ی دیوار کوبید... بلوط کمرش درد گرفت.
ونداد تندخو گفت: جدی؟
بلوط تقلا میکرد... ونداد نگاهش میکرد. خریدارانه.... پوست صاف و صیقلی تنش که برق میزد.مژه های بلندش... نفسهای داغش
باز خلسه ی ثانیه ای پیش... حس کرد در حال خودش نیست. به ارامی لبهایش را روی لبهای او گذاشت ...بلوط به گردنش چنگ انداخت و با جیغ گفت: ولم کن کثافت....
به خودش امد و رهایش کرد... و بلوط با پشت دستش با نفرت لبهایش را پاک کرد.
به سمت اتاق خواب میرفت که برگشت به سمتش وگفت: نمیذارم تصاحبم کنی... حتی اگه بمیرم هم نمیذارم...
ونداد عصبی شده بود... رگ گردنش متورم بود. سرش داغ بود...به سمتش رفت ... خواست در را ببندد که پایش را لای در گذاشت وگفت: من شوهرتم... یادت رفته؟ و در راهول داد ووارد اتاق شد.
بلوط با وحشت عقب عقب رفت وبا داد گفت:
-تو هیچ کس نیستی... تو برای من با یه اشغال خیابونی که به یه سگ ماده هم رحم نمیکنه هم هیچ فرقی نداری... نمیخوام... میفهمی... نمیخوام....
ونداد خشک شد. سر جایش ایستاد . او هم ایستاده بود و باچشمهایی که دران اشک حلقه زده بود نگاه میکرد. از حرفش گر گرفته بود ... از حرف بلوط هر دو گر گرفته بودند. ونداد فکر میکرد به همسرش که او را نمیخواهد... کدام شوهری در دنیا میتوانست به همسرش که احتمالا باید ستاره ی عشقش باشد تجاوزکند؟ کدام مردی اینقدر پست میشد؟ او پست بود؟ او چندمین مردی بود که میخواست به همسر قانونی اش تجاوز کند؟...
از اتاق او بیرون رفت... در اتاق خودش روی زمین نشست... سرش درد میکرد. عصبانی بود... شقیقه هایش را فشار داد. به حلقه ای که در دستش بود نگاه کرد.
فکر میکرد.... به رویاهایی که یک زمان در ذهنش پرورش میداد. به اینکه اگر ازدواج کند هرگز حلقه ی مالکیت را از دستش در نمی اورد... به اینکه شاید برای یک دختر ارزش زندگی مشترک برق مالکیتی باشد که در انگشت دوم دست چپ میدرخشید... به ارزشی که در روشنایی خانه و محبت وعشق وجود داشت... و...
سرش را به دیوار تکیه داد. زندگیش شده بود بازیچه ی دست بلوط... حالا چه میکرد؟ زندگی؟ میشد با کسی که حسی نداشت زندگی کرد؟
سرش در حال انفجار بود. حوصله ی بلند شدن برای اینکه بالش بیاور د هم نداشت... به بلوط فکر میکرد. به همسرش که در اتاق کناری با او در زیر یک سقف زندگی میکرد... اهی کشید.
تشنه بود اما حوصله ی بلند شدن و اب خوردن ورفع تشنگی را نداشت... نفهمید کی چشمهایش روی هم افتادند و اجازه ی فکر کردند را از ذهن سردرگم و درگیرش گرفتند.
با احساس وحشتناکی که در معده اش پیچید مثل فنر سیخ سر جایش نشست...
سرش کمی گیج میرفت ... روی پیشانی اش عرق نشسته بود.... کمی هم تهوع داشت.
به سمت دستشویی راه افتاد.... چراغش روشن بود.
با تقه ای که به در زد صدای تک سرفه ی بلوط را شنید.
دیگر صبرش داشت لبریز میشد.... به سمت حمام رفت و از سرویس بهداشتی فرنگی استفاده کرد. دل وروده اش بدجور بهم پیچیده شده بودند.
شاید نزدیک ده دقیقه در حمام نشسته بود.
در روشویی چند مشت به صورتش اب پاشید. تهوع داشت .... با بیحالی از حمام خارج شد.
بلوط جلوی در دستشویی بیحال افتاده بود. به سمتش رفت... صورتش عرق کرده بود.
ونداد: چت شده؟
بلوط دستش را روی شکمش فشار داد وگفت: دارم می میرم...
خودش هم وضع بهتری نداشت...
بلوط جلوی دهانش را گرفت وگفت: دارم بالا می..... یارم...
ونداد سرگیجه اش را نمیتوانست مهار کند. حدس در مورد اینکه هر دو مسموم شده بودند اصلا کار دشواری نبود. معلوم نبود کوبیده را چگونه طبخ کرده بودند.
بلوط بی حال سرش خم شده بود.
ونداد بار دیگر به دستشویی رفت. کم و بیش شرایط بهتری نسبت به بلوط داشت. اما رانندگی در این وضع اصلا صحیح نبود.
موبایلش را برداشت.... با بی میلی تمام به وحید زنگ زد... قبل ازانکه توضیح کامل دهد... از هوش رفت.
موبایلش را برداشت.... با بی میلی تمام به وحید زنگ زد... قبل ازانکه توضیح کامل دهد... از هوش رفت.
صدای فریاد الو الو گفتن های وحید باعث شد تا بها خان که نماز صبحش را خوانده بود و میخواست تا برای رفتن به شرکت اماده شود در اتاق وحید را به شدت گشود.
وحید روی تخت نشسته بود و با گوشی اش ور میرفت.
بها خان با حرص گفت: صبح اول صبحی با کی داری حرف میزنی؟
وحید مضطرب گفت: ونداد بود ....
بهادر کاملا وارد اتاق شد وگفت: ونداد؟ این وقت صبح؟
وحید که دوباره شماره گیری میکرد شانه ای بالا انداخت وگفت: نمیدونم.... فقط گفت بیام اونجا.. نگفت چی شده ...حالش خوب نبود...
بهادر که نگرانی به وضوح در چهره اش نمایان شده بود گفت: خیلی خوب... خودم میرم...
وحید از جا بلند شدو گفت: منم میام...
و به سمت کمدش رفت تا لباسش را عوض کند اما همچنان شماره میگرفت.. به گوشی بلوط... گوشی ونداد... خانه شان...
ساعت هنوز شش نشده بود ... جلوی اپارتمان بودند. هرچه زنگ در را فشردند بی اثر بود... خوشبختانه نگهبان مجتمع بیدار بود ... از شیشه ی رفلکس در ورودی انها را میدید که چگونه مستاصل پشت در ایستاده بودند و البته حین چیدمان خانه خیلی این دو مرد را دیده بود به هر حال در را به رویشان گشود.
بهادر خان کلید زاپاس را به همراهش اورده بود. وقتی در را باز کرد فقط یا خدایی گفت و به سمتشان دوید... در وهله ی اول فکر کرد شاید گاز گرفتگی باشد اما بوی گازی استشمام نکرد ... وحید به انبولانس زنگ زد و با توجه به خلوتی ان ساعت صبح خیلی سریع رسیدند و ان دو را به بیمارستان انتقال دادند.
بهادر به دنبال دکتر فرهودی راه می امد ....
فرهودی با کمال ارامش گفت: یه مسمومیت ساده است. معده اشون رو شستشو دادیم ... نگران نباشید ... نهایتا تا عصر امروز مرخص میشن....
بهادر نفس راحتی کشید و از او تشکر کرد.
**************
**************************
**************
وحید خمیازه ی بلند بالایی کشید و به ونداد که کم کم چشمهایش را باز میکرد چشم دوخته بود.
ونداد نفسش را سنگین بیرون داد و با صدای خش داری گفت: چی شّ شّ شده؟
وحید از جا برخاست و لبه ی تختش نشست گفت: مسموم شدین... دیشب چی خوردی؟
ونداد به یاد دیشب چشمهایش را ریز کرد و به ارامی گفت: بلوط؟
وحید لبخندی زد وگفت: خوبه حالش... بخش زنان بستری شده...
ونداد نیم خیز شد... معده اش تیر کشید... گلویش هم انگار زخم شده بود... حالش افتضاح بود.
وحید مجبوری او را خواباند وگفت: بهت سرم وصله ... کجا میخوای بری؟
و به چهره ی نگران او خیره شد وبا لبخند مضحکی گفت: هااان؟
ونداد: حالش خوبه؟
وحید: گفتم که اره...
ونداد مردد نگاهش میکرد.
وحید لبخندی زد وگفت: منو بگو فکر میکردم سه روز بعد عقد از هم جدا می شید....
ونداد در جواب وحید سکوت کرد...
سرش را به سمت پنجره چرخاند اگر کمی زور و توان داشت حتما بلند میشد تا به او سر بزند. دیگر بمیرد هم از ان رستوران چیزی نمیخرید.
وحید اهی کشید وگفت: زندگیت خوبه؟ هنوز هیچی به هیچی رفتین سر خونه ی خودتون... منو بگو که بابا حاضر نیست کمکم کنه...
ونداد دست ازادش را به زیر سرش فرستاد وگفت: شما که میخواین از ایران برین....
وحید به ونداد خیره شد. این قضیه را فقط مادرش و الناز میدانستند.
وحید نفسش را فوت کرد وگفت: هنوز هیچی مشخص نیست...
ونداد: سهم الارثتو بّ بّ بگیری میری دیگه... مگه اصرار نداشتی که م ّ مّ من و بلوط ازدواج کنیم...؟
وحید مستقیم به او نگاه میکرد.... لحنش پر خصومت بود.
از جایش بلند شد وگفت: به تو هم کم نرسید... یه چک سفید از بابا گرفتی.... یه دختر خوشگل وترگل ور گل....
ونداد تند گفت: خفه شو...
وحید پوزخندی زد وگفت: برای تو هم کم مزیت نداشت... این وسط به هرکی هیچی نرسید تو یکی که خوب سود کردی؟ یه خونه یه ماشین اخرین مدل... شب خوابیدن با یه دختر لوند.... اگه وصیت اقابزرگ نبود کدوم خری راضی میشد با تو ازدواج کنه؟؟؟ هاااان؟
ونداد رویش را از او گرفت .
وحید با حرص گفت: تو زندگی بقیه دخالت نکن ...
ونداد دستش را روی گوش سمت راستش گذاشت. دیگر حوصله ی شنیدن چرندیات وحید را نداشت...
وحید هم با غیظ از اتاق خارج شد... همه چیز داشت تازه طلبکار هم بود.
ازظهر گذشته بود...
با اینکه پلکهایش بهم چسبیده بود ... به سختی انها را از هم گشود...
چهره ی تاری جلوی دیدش بود.... یک بار دیگر پلک هایش را بست و باز کرد... با احساس ضعف و سرگیجه توام با تلخی در دهانش...
سعی کرد زبان چوب خشکش را به لبهایش بکشد.
کم کم دیدش بهتر شد.... ونداد بالای سرش نشسته بود...
سعی کرد زبان چوب خشکش را به لبهایش بکشد.
کم کم دیدش بهتر شد.... ونداد بالای سرش نشسته بود...
با صدایی که برای خودش هم ناشناخته بود گفت: من کجام؟
ونداد: رستوران...
بلوط اخم کرد وگفت: چم شد؟
ونداد: مسموم شدی...
بلوط : اه ه ه ... با اون غذا خریدنت...
ونداد شانه ای بالا انداخت وبدون هیچ حرفی از جا برخاست و از اتاق خارج شد.
بلوط دستش را زیر سرش فرستاد . به سقف خیره شد. یک لحظه فکر کرد که او هم لباس بیمارستان تنش بود... اهی کشید. زندگی اش از کجا به کجا رسیده بود.
باز نفسش را مثل اه از سینه خارج کرد.
از ونداد بیزار بود... از این که او فقط بخاطر غریزه میخواهد به اونزدیک شود بیزار بود... از اینکه شوهر داشت و شوهرش اینگونه ادم بی دست و پایی بود و حرف زدن هم بلد نبود بیزار بود... از اجباری که او را به او وصل میکرد بیزار بود... داشت به جایی می رسید که انگار از این دنیا بیزار بود.
با صدای تقه ای که به در خورد به همان سمت نگاه کرد...
سودی وارد اتاق شد و به سمتش امد و سر و رویش را بوسید.
بعد از کلی قربان صدقه رفتن گفت: چه خبرا؟
بلوط : خبر خاصی نیست.
سودی در گفتن حرفی مردد بود . نمیدانست ان را بیان کند وبه زبان بیاورد یانه.... چهره ی رنگ پریده ی عروسش... با ابروهای پر پشت و موهای اشفته و رنگ و روی زرد وچشمهای فرو رفته... این بلوطی نبود که روز اول در مراسم ختم او را دیده بود. چشمهای ابی ای که انگار غم عالم را در ان ریخته بودند .
دستش را گرفت وگفت: تو مثل دخترمی....
بلوط به لبخند محوی اکتفا کرد. نمیتوانست بگوید از او بدش می اید... نه هیچ حس خاصی نسبت به او نداشت. از ونداد وپدر ومادرش خیر ندیده بود ... ربطی به او نداشت. زن بدی بنظر نمیرسید فقط پسرش را ادم تربیت نکرده بود!
سودی با مهربانی گفت: تو جای دختر منی... پسرم پسر بدی نیست ... بد بار نیومده.... سر سفره ی پدر و مادرش بزرگ شده.... مهربونه .. ساده است....
بلوط با خودش فکرکرد بیشتر شبیه یک احمق ساده لوح است.
و سودی ادامه داد: اگه یه قدم براش برداری تا عمر داره یادش نمیره هرکاری بخوای برات میکنه... تا جون داره جواب یه خوبی و با هزار تا خوبی میده...
مادر خوبی براش نبودم خودم میدونم... پدرشم سعی نکرد یه روز مثل یه پدر براش باشه ... وحید هم همینطور.... همیشه اروم بود.... همیشه خجالت کشید... اما عقده ای و ناخلف نشد .... ساکت بود ... اهسته رفت اهسته هم اومد... سرش تو لاک خودش بود...همیشه... تو اولین دختری هستی که اومدی تو زندگیش... من پسرمو میشناسم ...
بلوط کلافه از حرفهای او گفت: از من چی میخواین؟
سودی اشک هایش جاری شد و در ادامه گفت: خانمی کن... حقش این زندگی نیست ... حقش بالاتر از این هاست ... من فقط ازت میخوام خانمی کنی...
بلوط که چیزی نفهمید ...
سودی هق هقش را مهار کرد و گفت: نذار دلش بشکنه ....
بلوط ماند چه بگوید. سودی مصرانه گفت: قول بده که نذاری دلش بشکنه...
بلوط هنوز نمی دانست چه بگوید که سودی قبل ازاظهارنظر بلوط از اتاق خارج شد.
فصل چهارم:
جلوی اینه ایستاده بود و به خودش نگاه میکرد. واقعا میخواست چه کند؟ ونداد از حرفش کوتاه نمی امد. با همه ی حماقتی که از نسبتا درک کرده بود این را کاملا فهمیده بود که از حرفش نمیگذرد... زیر چشمهایش گود رفته بود. در این مدتی که مجبور شده بود تا با ادم زبان نفهمی چون او زیر یک سقف زندگی کند به اندازه ی ده بار رژیم گرفتن لاغر شده بود. البته اتفاق چند شب پیش همان مسمویت هم مزید بر علت بود تا رنگ و رو پریده تر بنظر بیاید.
کش وقوسی به کمرش داد و از اتاق خارج شد. ساعت هشت شب بود.چراغ های هال را روشن کرد. با احساس سرما شوفاژ را هم تا انتها باز کرد. میدانست ونداد نیست. اصلا تلاش او را برای کار پیدا کردن درک نمیکرد.
عمرا کسی به او کار میداد.
میدانست که تمام مخارج این مدت هم عمویش متقبل شده است.
با صدای تلفن به سمتش رفت.
ریحان با شنیدن صدای الوی او عنان اشک هایش را از دست داد وبلند بلند هق هق میکرد.
بلوط دلش میخواست مثل دفعات قبلی تماس را قطع کند . اما این بار با احساس دلتنگی گفت: زنگ زدی که گریه کنی..
ریحان در میان گریه وبغضش گفت: الهی مادرت برات بمیره...
بلوط با نهایت بدجنسی گفت: میشه بپرسم پس چرا زنده ای؟
ریحان تنها به شدت گریه اش افزود.
بلوط با نهایت سخاوت در بد جنسی گفت: فقط زنگ زدی ببینی خوب بد بخت شدم یا نه؟
ریحان در همان حال گفت: بلوطم... حالت خوبه؟
بلوط: خوب؟؟؟ اره عالیم... خوشبخت ... خوشحال... راضی...
ریحان با گریه ی سوزناکی که پشت تلفن راه انداخته بود گفت: عزیز دلم به خدا من مقصر نبودم...
بلوط: اره دیدم... دیدم چقدر ناراضی بودی.... دیدم چقدر دلت نخواست ماشینت عوض بشه... سرویس طلاهای جدید.... دیدم.. حالا زنگ زدی که چی بشه؟
ریحان با لحنی ملتمسانه گفت: بلوطم اینطوری حرف نزن...
بلوط: چیه آقم میکنی؟ نفرینم میکنی؟ اره؟ لابد اه پدرومادر گریبانم و میگیره... من که گفتم دیگه پدر ومادر ندارم.... پس کدوم اه و نفرین.... چرا زنگ زدی؟ خواستی به روم بیاری که سیاه بخت شدم؟اره.... ؟
وگریه وبغض مانع از ادامه ی حرفهایش شد... دلش اندازه ی یک دنیا گرفته بود. این زندگی را نمیخواست. به چه زبانی می گفت...
تلفن را روی دستگاه کوبید ... به تماس های مجددش هم بی اهمیت بود.کسل و خسته فکر میکرد حقش این نبود...
حوصله اش سر رفته بود. دلش ا ز گرسنگی مالش میرفت.به سمت اشپزخانه رفت. پیش بندی که شبیه گلابی بود را برداشت و دور گردنش انداخت.
چیز زیادی در یخچال به چشم نمیخورد... چند گوجه فرنگی برداشت ...
انها را شست ... پیاز هم در قفسه ای به وفور به چشم میخورد... یکی دو تا هم از انها برداشت.
با خرد کردن پیاز ها باز اشک ولابه اش به راه افتاد.... کل کابینت هارا گشت تا ماهی تابه پیدا کند.
املتش اماده شد... بوی سیرو پیاز داغ بد جور در خانه پیچیده بود. هود را روشن کرد. بخاطر روشن بودن گاز اشپزخانه گرم شده بود.
ونداد در خانه را گشود. یک لحظه فکر کرد چرا چراغ ها روشن است... نفس عمیقی کشید . هرگز فکرش را نمیکرد بوی پیاز داغ اینقدر مطبوع و خوشایند باشد.خانه گرم و روشن بود... نفس عمیقی کشید و یک راست به اشپزخانه رفت . بلوط با پیش بند در اشپزخانه می چرخید.
چشمهایش از تعجب گرد شده بود.
بلوط هینی کشید و ونداد جابه جا شد وگفت: سلام...
بلوط چشم غره ای به او رفت وگفت: چرا عین جن ظاهر میشی؟
ونداد لبخندی زد وگفت: از این به بعد زنگ میزنم...
بلوط ایشی گفت و در حالی که کمی غذا در ظرفی می ریخت ونداد گفت: منم مّ مّ مّ میتونم بخورم؟
بلوط شانه ای بالا انداخت و ونداد لبخندی زد ... دستهایش را شست و به اشپزخانه امد. بلوط سهم خودش را در سینی چیده بود و میخواست تا از اشپزخانه برود.
ونداد دستش را گرفت وگفت: این همه زحمت کشیدی ود رستش کردی... خوب بمون با هم بخوریم...
بلوط با حرص دستش را از دست او کشید وگفت: چند بار بهت بگم بدم میاد؟
ونداد نفس عمیقی و گفت: میمونی؟
بلوط چشم غره ای رفت اما با این حال روی صندلی اپن نشست و مشغول شد.
ونداد لبخندی زد و او هم نشست و همراه بلوط مشغول شد.
واقعا به نظرش ان املت ساده لذیذترین غذای دنیا بود.
ونداد: چطور غذا درست کردی؟
بلوط به اونگاه کرد وگفت: چون اعصاب ندارم دوباره یه لوله ی دومتری بکنن تو حلقم و همش بالا بیارم...
ونداد با اشتها دولوپی میخورد. یعنی انقدر ذوق داشت که به این یکی اصلا توجه نمیکرد. فقط میترسید بلوط مبادا بشقاب را از زیر دستش بیرون بکشد. از او بعید نبود.
بلوط فکر کرد غذا خوردنش هم ادمیزادی نیست...
ونداد: حالا چّ چّ چرا املت؟
بلوط حینی که تکه ای نان جدا میکرد گفت: چون هیچی تو خونه نداریم... نه گوشت نه مرغ ... نه ...
ونداد میان کلامش امد وگفت: نه کوفت ... نه زهرمار... چشم فردا هرچی میخوای میخرم... ولی بازم املت درست میکنی؟
بلوط: نمیدونم... شاید...
ونداد: غذاهای دیگه هم بلدی؟
بلوط: تقریبا.....
ونداد: اشّ شّ اشپزیت خیلی خوبه...
بلوط لبخندی زد و خواست بگوید نوش جان... یعنی این عبارت تا جلوی دهانش امد. اما انگار که برق به او متصل کرده باشند. یکباره ساکت شد.
و به چشمهای ونداد خیره شد. عقب کشید. چرا داشت با او حرف میزد؟ چرا داشت نرم میشد؟ چرا داشت غذایی که پخته بود به او میداد؟ چرا به او لبخند زد... چرا؟هنوز از او بیزار بود... هنوز... لعنت به او که داشت گول این ظاهر مهربان و احمق او را میخورد.
بی هیچ حرفی به اتاقش رفت و در را کوبید... هفته ی دیگر کلاس های دانشگاهش اغاز میشد این مسئله کمتر کسلش میکرد ان وقت فکر اشپزی به سرش نمیزد.
روی تخت دراز کشید. واقعا چقدر بدبخت بود!!!
موضوعات مرتبط: رمان زندگی غیر مشترک(~sun daughter~)
سلام دوستان به "کافه رمان"خوش آمدید.